تا کنون هفتصد و هفتاد و دو وبلاگ ادبی، تنها در سرویس پرشین بلاگ ثبت شده اند. این آمار معرف تعداد کسانی ست که در خود، قابلیت بررسی، مطالعه و کار در زمینه ی ادبیات را یافته و موضوع محوری وبلاگ خود را در این راستا انتخاب کرده اند.
اما تجربه نشان داده است که ایجاد حریم موضوعی برای وبلاگ نویسان، امری غیر منطقی و مغایر با تعریف عمومی وبلاگ نویسی ست.
امروزه مرزی در میان وبلاگ های شخصی، ادبی، طنز و ....وجود ندارد. بیشتر وبلاگ نویسان پس از دسته بندی موضوعی وبلاگ، کم کم از این قالب خارج می شوند و با آزادی بیشتری از فضای وبلاگ خود استفاده می کنند.
مخاطبان نا خواسته بر جهت گیری ها و افکار نویسندگان تاثیر می گذارند و به همان نسبت، از نوشته ها نیز تاثیر می پذیرند.
شاید اگر مفاخر ادبی ما وبلاگ داشتند، آنقدر درگیر بررسی کامنت ها و سر زدن به همسایه های مجازی و انتقاد ها و پیشنهاد ها می شدند که دیگر فرصتی برای خلق آثارشان نمی ماند.
در میان این وبلاگ نویسان ، هستند معدود کسانی که با تکیه بر دانش و ذوق، بر موضوع محوری وبلاگ خود، وفادار مانده و از آن فاصله نمی گیرند.
افرادی مثل: مرتضی پاریزی و کتیبه ی زخمش، a href="http://mojganbanoo.persianblog.com/">مژگان بانو، a href="http://shaeraneha.blogspot.com/">سیامک و شاعرانه ها، a href="http://jgelareh.blogspot.com/">گلاره و نارنج طلا، a href="http://bitwise.persianblog.com/">مسیح و یادداشتهایش در یاداشت های مسیح، آدمک و ...
این افراد ثابت کرده اند که در ادبیات این سرزمین، حرفی برای گفتن خواهند داشت و تعداد مخاطبان، بهترین دلیل بر اثبات این ادعاست.
غزل دلتنگی:
ای دوصد دیده به خوناب زده، یادم كن
بیتو جانام به لب آمد، ز غم آزادم كن
از شرار نگهات اخگری افكن برمن
نیست كن این دل ویرانه و آبادم كن
هفت شهر عشق در كوی تو افسانه شده است
بر كَن این هفتْ دمی از پِی و هفتادم كن
مهرورزی و غم عشق نه كار چو منیست
هنر عشق و غم آموزم و استادم كن
راه، تاریك و دراز است و هزاران تردید
توشهی صبر و امید از كرمات زادم كن
در فراق تو شب و روز فغان شد كارم
ای دوصد دیده به خوناب زده، یادم كن
یادداشت های مسیح
ترس:
من از صداقت چشمان آب می ترسم
من از نگاه شما، بی نقاب می ترسم
نگاه سرد شما یک سوال تاریخی ست
من از سوال بدون جواب می ترسم
سکوت ممتد این آسمان چه وحشت زاست
از احتمال نزول عذاب، می ترسم
به قدر پنجره هایی که بسته می مانند
از این سکوت و از این اعتصاب می ترسم
اگر چه تشنه ترین شاعر شما بودم
از اعتماد به وهم و سراب می ترسم
همیشه آخر رویا شروع کابوس است
به این دلیل من از فکر و خواب می ترسم
برای حلق نحیفم طناب می ریسند
من از قساوت قلب طناب می ترسم
برای عشق شما واژه ای نمی یابم
من از سقوط در این منجلاب می ترسم
آدمک