English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


شير و روباه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
همین اضطراب و وحشت از کشته شدن به دست شیر، زندگی را به کام حیوانات بیچاره تلخ کرده بود.
 

یکی بود، یکی نبود؛ در زمانهای قدیم در یک جنگل سرسبز و خرم، انبوهی از جانوران با هم زندگی می کردند. همه آنها سرحال و شاداب در جنگل می گشتند و بازی می کردند و خوش بودند فقط هر روز یکی از آنها طعمه شیر درنده ای می شد که آن طرف جنگل زندگی می کرد و با آنها قرار گذاشته بود که هر روز یکی شان را برای خوراک او بفرستند.
همین اضطراب و وحشت از کشته شدن به دست شیر، زندگی را به کام حیوانات بیچاره تلخ کرده بود.

***

یک هفته از افتادن شیر درنده به چاه می گذشت. درست یک هفته پیش بود که خرگوش باهوش با همان کلک قدیمی که همه می دانیم، شیر را به چاه انداخته و خیال همه را راحت کرده بود. یک هفته بود که همه حیوانات با آرامش زندگی می کردند و نگران قرعه کشی و نوبت کشته شدن به دست شیر بی رحم نبودند. روز هفتم هم داشت به خوبی و خوشی تمام می شد و آفتاب رو به غروب بود که ناگهان صدای غرش شیر در جنگل پیچید. اول همه فکر کردند که کابوس و خیال است اما وقتی هیکل مهیب یک شیر جوان از لابلای درختها نمایان شد، لرزه بر اندام همه افتاد. شیر غرش دیگری کرد و فریاد زد: من پسر آقا شیره هستم که برای تحصیلات به جنگلهای دوردست در آن طرف کوهها رفته بودم و الان سه روز است که برگشته ام ولی از پدرم خبری نیست. کلاغ که بالای درخت نشسته بود و خیالش از هر نظر راحت بود با لحن تمسخرآمیزی گفت: جناب شیر جوان! پدر شما برای مطالعه و تحقیق درباره آبهای زیرزمینی داخل یکی از چاههای بیشه رفته و کار او در اعماق زمین چند ماهی طول خواهد کشید و زیر لب گفت: شاید هم برای همیشه! و پقی زد زیر خنده. هیچ کس جرات خندیدن نداشت و همه خیال می کردند که این حرف کلاغ اوضاع را خرابتر خواهد کرد، اما شیر جوان که خیلی باهوش! بود و ارزش تحقیقات علمی را هم می دانست، گفت: متشکرم جناب کلاغ، به به! چه خبر خوبی! چه افتخار بزرگی! پدر من برای حفظ محیط زیست در حال مطالعه و تحقیق است، این بسیار عالی است.

***

دو روز بعد دوباره سر و کله شیر جوان پیدا شد و با غرش او همه حیوانات دور هم جمع شدند. شیر با صدای تهدید آمیزی گفت: ببینم آقایان! چرا غذای روزانه مرا نمی فرستید؟ حتما باید دست به خشونت بزنم؟ شاید عادت کرده اید که زور بالای سرتان باشد. اما من شیر تحصیل کرده ای هستم و ترجیح می دهم که مشکلات را از راه منطقی حل کنم. به هر حال بهتر است از فردا غذای من فراموش نشود.

***

روز بعد همان خرگوش باهوشی که شیر پیر را به چاه انداخته بود، رفت تا همان کلک را برای شیر جوان پیاده کند. خرگوش مخصوصا تاخیر کرد تا شیر جوان عصبانی بشود. وقتی که پیش شیر آمد، شیر جوان مشغول مطالعه بود و اصلا متوجه خرگوش نشد. خرگوش آهسته نزدیک رفت و گفت: سلام قربان! ببخشید که دیر کردم. شیر گفت: هان! مگر الان ساعت چند است؟ این کتاب آنقدر جالب و خواندنی است که من گذر زمان را حس نکردم، راستی شما برای چه اینجا آمده اید؟

خرگوش گفت: قربان بنده جسارتا همراه با یک خرگوش چاق و چله دیگر برای غذای امروز خدمت رسیدیم اما سر راه شیر غریبه ای جلوی ما را گرفت و دوستم را نگه داشت و به من گفت که از شما اجازه بگیرم و پیش او بروم، او می گفت که خیلی گرسنه است و با یک خرگوش سیر نمی شود.

شیر لبخندی زد و گفت: آه! چه با مزه! هنوز هم از روشهای قدیمی استفاده می شود. باشد اشکالی ندارد، راستی غذای من کجاست؟ خرگوش گفت: خوب، من و دوستم غذای شما بودیم که فعلا او در چنگال آن شیر غریبه است، خواهش می کنم که با من بیایید و او را نجات بدهید و حساب آن شیر بی رحم را کف دستش بگذارید.

شیر گفت: نه! نیازی به خشونت نیست. شما هم به دوستانتان بگویید که برای من غذای آماده بفرستند. چون من فرصتی برای شکار کردن و درندگی ندارم، متشکرم!
خرگوش که نتوانسته بود همان حقه قدیمی را پیاده کند، خیلی ناراحت بود، اما ظاهرا چاره ای نداشت.

با شیر جوان خداحافظی کرد تا برگردد و شیر گفت: راستی آقای خرگوش؛ یادتان باشد که من کباب دوست دارم. سر راه سلام مرا به آن شیری که دوستتان را اسیر کرده برسانید و به ایشان هم توصیه کنید که از کباب استفاده کند.

***

حیوانات جنگل تهیه غذای روزانه شیر را به عهده روباه گذاشتند. آقا روباهه با مخلوطی از گوشت، سویا و پیاز؛ کباب خوشمزه ای درست کرد و با تزیینات کامل آن را برای جناب شیر برد.

شیر جوان تا سبزیهای تازه را کنار کباب دید، نعره ای کشید و گفت: ما را مسخره می کنی جناب روباه؟ سبزی تازه در غذای شیر؟ من این اهانت را تحمل نمی کنم. مگر من بره آهو هستم؟ زود اینها را از کنار غذای من بردار! روباه با چرب زبانی گفت: چشم قربان! شما بفرمایید کباب را میل کنید تا سرد نشده، بنده اصلا قصد جسارت نداشتم اما در کتاب علوم تغذیه خوانده بودم که سبزی تازه همراه غذای گوشتی و پرچرب خیلی مفید است. شیر گفت: اگر راست می گویی فردا آن کتاب را بیاور تا من مطالعه کنم و الا وای به حالت!

***

شیر جوان با مطالعه آن کتاب قانع شد که هر روز مقدار کمی سبزی تازه همراه کباب بخورد اما قرار شد که این موضوع محرمانه باقی بماند و غیر از روباه کسی از آن با خبر نشود.

آقا روباهه هر روز مقداری از گوشت کباب را کم می کرد و به جای آن آرد سوخاری و سویا و پیاز به آن می افزود. با چرب زبانیهای روباه، شیر جوان پذیرفته بود که هر روز سبزی بیشتری همراه غذا بخورد. زیرا خوردن سبزی تازه برای سلامتی خیلی مفید است.

***

درست یکسال بعد در همان جنگل:
- بع بع بع ... آقا روباهه کجایی؟ اوهو اوهو ... آقا روباهه من گرسنه ام ... بع بع! آقا روباهه بیا و مرا به چراگاه و دشت و علفهای سبز ببر.
روباه دوان دوان آمد و با مهربانی دستی به سر و یال شیر جوان کشید. شیر هم مثل بره ای قشنگ و مامانی پوزه اش را به به پای روباه می مالید و لوس می شد. روباه، سر طنابی را که به گردن شیر جوان بسته بود، به دست گرفت و راه افتادند. شیر گفت: عمو روباهه؛ خواهش می کنم از فردا مرا به موقع به چراگاه ببر. چون خیلی گرسنه ام می شود. الان از گرسنگی بغض کرده بودم و داشتم گریه می کردم (و اشک در چشمهایش حلقه زد.) روباه با مهربانی گفت: ببین عمو جان! تو دیگر بزرگ شده ای و خوب نیست که گریه کنی. اصلا باید کم کم سعی کنی کارهایت را به تنهایی انجام بدهی و خودت به چراگاه بروی.
شیر گفت: آخه عمو روباه جان! می دانی؟ من خیلی دوست دارم تنهایی برای علف خوردن بروم اما هم به شما عادت کرده ام و هم کمی می ترسم.
- از چی می ترسی عمو جان؟
- از اون سگ سیاهه، وقتی واق واق می کند، خیلی وحشتناک می شود.
- نه عمو جان ! تو نباید بترسی. سگ که ترس ندارد. تو باید شجاع باشی، مثل من که حتی از شیرها هم نمی ترسم (و لبخند معنی داری زد.) آفرین پسر گلم! بدو برو توی علف‌ها بازی کن اما زیاد دور نروی ها ... !؟

 

 تاریخ انتشار:   April 19, 2003 12:36 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir