يکی بود ، يکی نبود ؛ در زمانهای قديم در يک جنگل سرسبز و خرم ، انبوهی از جانوران با هم زندگی می کردند. همه آنها سرحال و شاداب در جنگل می گشتند و بازی می کردند و خوش بودند فقط هر روز يکی از آنها طعمه شير درنده ای می شد که آن طرف جنگل زندگی می کرد و با آنها قرار گذاشته بود که هر روز يکی شان را برای خوراک او بفرستند .
همين اضطراب و وحشت از کشته شدن به دست شير ، زندگی را به کام حيوانات بيچاره تلخ کرده بود .
***
يک هفته از افتادن شير درنده به چاه می گذشت . درست يک هفته پيش بود که خرگوش باهوش با همان کلک قديمی که همه می دانيم ، شير را به چاه انداخته و خيال همه را راحت کرده بود . يک هفته بود که همه حيوانات با آرامش زندگی می کردند و نگران قرعه کشی و نوبت کشته شدن به دست شير بی رحم نبودند . روز هفتم هم داشت به خوبی و خوشی تمام می شد و آفتاب رو به غروب بود که ناگهان صدای غرش شير در جنگل پيچيد . اول همه فکر کردند که کابوس و خيال است اما وقتی هيکل مهيب يک شير جوان از لابلای درختها نمايان شد ، لرزه بر اندام همه افتاد . شير غرش ديگری کرد و فرياد زد : من پسر آقا شيره هستم که برای تحصيلات به جنگلهای دوردست در آن طرف کوهها رفته بودم و الان سه روز است که برگشته ام ولی از پدرم خبری نيست . کلاغ که بالای درخت نشسته بود و خيالش از هر نظر راحت بود با لحن تمسخرآميزی گفت : جناب شير جوان ! پدر شما برای مطالعه و تحقيق درباره آبهای زيرزمينی داخل يکی از چاههای بيشه رفته و کار او در اعماق زمين چند ماهی طول خواهد کشيد و زير لب گفت : شايد هم برای هميشه ! و پقی زد زير خنده . هيچ کس جرات خنديدن نداشت و همه خيال می کردند که اين حرف کلاغ اوضاع را خرابتر خواهد کرد ، اما شير جوان که خيلی باهوش! بود و ارزش تحقيقات علمی را هم می دانست ، گفت : متشکرم جناب کلاغ ، به به ! چه خبر خوبی ! چه افتخار بزرگی ! پدر من برای حفظ محيط زيست در حال مطالعه و تحقيق است ، اين بسيار عالی است .
***
دو روز بعد دوباره سر و کله شير جوان پيدا شد و با غرش او همه حيوانات دور هم جمع شدند . شير با صدای تهديد آميزی گفت : ببينم آقايان ! چرا غذای روزانه مرا نمی فرستيد ؟ حتما بايد دست به خشونت بزنم ؟ شايد عادت کرده ايد که زور بالای سرتان باشد . اما من شير تحصيل کرده ای هستم و ترجيح می دهم که مشکلات را از راه منطقی حل کنم . به هر حال بهتر است از فردا غذای من فراموش نشود .
***
روز بعد همان خرگوش باهوشی که شير پير را به چاه انداخته بود ، رفت تا همان کلک را برای شير جوان پياده کند . خرگوش مخصوصا تاخير کرد تا شير جوان عصبانی بشود . وقتی که پيش شير آمد ، شير جوان مشغول مطالعه بود و اصلا متوجه خرگوش نشد . خرگوش آهسته نزديک رفت و گفت : سلام قربان ! ببخشيد که دير کردم . شير گفت : هان ! مگر الان ساعت چند است ؟ اين کتاب آنقدر جالب و خواندنی است که من گذر زمان را حس نکردم ، راستی شما برای چه اينجا آمده ايد ؟
خرگوش گفت : قربان بنده جسارتا همراه با يک خرگوش چاق و چله ديگر برای غذای امروز خدمت رسيديم اما سر راه شير غريبه ای جلوی ما را گرفت و دوستم را نگه داشت و به من گفت که از شما اجازه بگيرم و پيش او بروم ، او می گفت که خيلی گرسنه است و با يک خرگوش سير نمی شود .
شير لبخندی زد و گفت : آه ! چه با مزه ! هنوز هم از روشهای قديمی استفاده می شود . باشد اشکالی ندارد ، راستی غذای من کجاست ؟ خرگوش گفت : خوب ، من و دوستم غذای شما بوديم که فعلا او در چنگال آن شير غريبه است ، خواهش می کنم که با من بياييد و او را نجات بدهيد و حساب آن شير بی رحم را کف دستش بگذاريد .
شير گفت : نه ! نيازی به خشونت نيست . شما هم به دوستانتان بگوييد که برای من غذای آماده بفرستند . چون من فرصتی برای شکار کردن و درندگی ندارم ، متشکرم !
خرگوش که نتوانسته بود همان حقه قديمی را پياده کند ، خيلی ناراحت بود ، اما ظاهرا چاره ای نداشت.
با شير جوان خداحافظی کرد تا برگردد و شير گفت : راستی آقای خرگوش ؛ يادتان باشد که من کباب دوست دارم . سر راه سلام مرا به آن شيری که دوستتان را اسير کرده برسانيد و به ايشان هم توصيه کنيد که از کباب استفاده کند .
***
حيوانات جنگل تهيه غذای روزانه شير را به عهده روباه گذاشتند . آقا روباهه با مخلوطی از گوشت ، سويا و پياز ؛ کباب خوشمزه ای درست کرد و با تزيينات کامل آن را برای جناب شير برد .
شير جوان تا سبزيهای تازه را کنار کباب ديد ، نعره ای کشيد و گفت : ما را مسخره می کنی جناب روباه ؟ سبزی تازه در غذای شير ؟ من اين اهانت را تحمل نمی کنم . مگر من بره آهو هستم ؟ زود اينها را از کنار غذای من بردار ! روباه با چرب زبانی گفت : چشم قربان ! شما بفرماييد کباب را ميل کنيد تا سرد نشده ، بنده اصلا قصد جسارت نداشتم اما در کتاب علوم تغذيه خوانده بودم که سبزی تازه همراه غذای گوشتی و پرچرب خيلی مفيد است . شير گفت : اگر راست می گويی فردا آن کتاب را بياور تا من مطالعه کنم و الا وای به حالت !
***
شير جوان با مطالعه آن کتاب قانع شد که هر روز مقدار کمی سبزی تازه همراه کباب بخورد اما قرار شد که اين موضوع محرمانه باقی بماند و غير از روباه کسی از آن با خبر نشود .
آقا روباهه هر روز مقداری از گوشت کباب را کم می کرد و به جای آن آرد سوخاری و سويا و پياز به آن می افزود . با چرب زبانيهای روباه ، شير جوان پذيرفته بود که هر روز سبزی بيشتری همراه غذا بخورد . زيرا خوردن سبزی تازه برای سلامتی خيلی مفيد است .
***
درست يکسال بعد در همان جنگل :
- بع بع بع ... آقا روباهه کجايی ؟ اوهو اوهو ... آقا روباهه من گرسنه ام ... بع بع ! آقا روباهه بيا و مرا به چراگاه و دشت و علفهای سبز ببر .
روباه دوان دوان آمد و با مهربانی دستی به سر و يال شير جوان کشيد . شير هم مثل بره ای قشنگ و مامانی پوزه اش را به به پای روباه می ماليد و لوس می شد . روباه ، سر طنابی را که به گردن شير جوان بسته بود ، به دست گرفت و راه افتادند . شير گفت : عمو روباهه ؛ خواهش می کنم از فردا مرا به موقع به چراگاه ببر . چون خيلی گرسنه ام می شود . الان از گرسنگی بغض کرده بودم و داشتم گريه می کردم ( و اشک در چشمهايش حلقه زد . ) روباه با مهربانی گفت : ببين عمو جان ! تو ديگر بزرگ شده ای و خوب نيست که گريه کنی . اصلا بايد کم کم سعی کنی کارهايت را به تنهايی انجام بدهی و خودت به چراگاه بروی .
شير گفت : آخه عمو روباه جان ! می دانی ؟ من خيلی دوست دارم تنهايی برای علف خوردن بروم اما هم به شما عادت کرده ام و هم کمی می ترسم .
- از چی می ترسی عمو جان ؟
- از اون سگ سياهه ، وقتی واق واق می کند ، خيلی وحشتناک می شود .
- نه عمو جان ! تو نبايد بترسی . سگ که ترس ندارد . تو بايد شجاع باشی ، مثل من که حتی از شيرها هم نمی ترسم ( و لبخند معنی داری زد . ) آفرين پسر گلم ! بدو برو توی علفها بازی کن اما زياد دور نروی ها ... !؟