دغدغه‌های بزرگ

جمعه، 29 فروردینماه 1382

     

 
       
     
     
عزیز قصه‌ی ما، از همان اول دغدغه‌های بزرگ داشت. در واقع هروقت حس می‌کرد که بشر به تغییر و تحولی عمیق نیاز دارد، اصلا با خودش و ارزش‌های اصیل بشری رودربایستی نداشت. روزگار به کام نبود، اما او هم دست...
   

 

 

 

عزیز قصه‌ی ما، از همان اول دغدغه‌های بزرگ داشت. در واقع هروقت حس می‌کرد که بشر به تغییر و تحولی عمیق نیاز دارد، اصلا با خودش و ارزش‌های اصیل بشری رودربایستی نداشت. روزگار به کام نبود، اما او هم دست روزگار را از پشت بسته بود. به قول خودش: « زندگی یک هویج است؛ مهم است که از کدام طرفش شروع به خوردنش کنی. » همیشه هم گل مجالس مدرن و پست‌مدرن و شبیه این‌ها بود. از در هر مجمعی وارد می‌شد، همه خودشان را جمع و جور می‌کردند، چون می‌دانستند این یکی اهل شوخی نیست. همه می‌دانستند قهرمان قصه‌ی ما، که همیشه هم مبارزه می‌کنند ـ حالا این که با که و چه و برای چه، در درجه‌ی بعدی اهمیت است؛ مبارزه برای خود مبارزه ـ یک جور خاصی با بقیه متفاوت است. اصلا همه می‌دانستند او خیلی آزادی می‌خواهد. همیشه اول سررسیدش می‌نوشت می‌نوشت: به نام خداوندگار آزادی.
دوره‌ی مبارزات عمیق شروع شده بود. او هم بر اساس آیین‌نامه‌ی وجدانی‌ـ‌اخلاقی‌اش، بلندترین صدا را در همایش‌ها و تریبون‌های دانشجویی و سالگردها داشت. همیشه توی عکس‌ اول سایت‌ها و روزنامه‌های داخلی و خارجی که این برنامه‌ها را انعکاس می‌دادند، یک پای ثابت عکس‌ها خود او بود؛ چهره‌ی گیرایی هم داشت، انصافا. یک‌جور عصبانیت و جدیت خاص که به کار آدم‌های مبارز می‌آید و سرکارگرهایی که بالای سر کارگرهای ساختمانی می‌‌ایستند تا مبادا به بهانه‌ی سیگار کشیدن، ملاط را رها کنند یا گچ را کشته.
*
دوره‌ی دوم زندگی قهرمان قصه، با گرایش او به معنویت خالص و از صافی عرفان گذشته آغاز شد. او هنوز هم معتقد به مبارزات آزادی‌خواهانه بود، ولی حالا می‌گفت: « این حق آدم است که حقوق را از سرچشمه‌‌ای ماورایی هم طلب کند. » ظاهرش تغییر کرد، سر و ریشش نامرتب شد و دیگر کسی ندید که ادوکلن بزند. هرجا می‌رفت، دیوان حافظ جیبی‌اش را، که جلد قرمز داشت، هم می‌برد. دو دوست صمیمی‌اش را هم رها کرد و کامل رفت توی نخ عرفان. کمتر در محافل عمومی شرکت می‌کرد؛ کمتر داد می‌زد و بیشتر شعرهایی را که از بر بود، می‌خواند. حتی یکی ‌ـ ‌دو بار دزدکی دفترچه‌اش را دید زده‌ بودند و دیده بودند که شعر هم می‌گوید.
مشروط شد و درس و دانشگاه را رها کرد ؛ توی سربازی هم بخت یارش بود و شد منشی بهداری پادگان و کسی کاری به کارش نداشت.
*
سه سال بعد ، معروف‌ترین رستوران غذای آماده‌ی شهر ، همانی بود که قهرمان قصه‌ی ما با تبلیغات فراوان بازش کرده بود. می‌گفتند که از در و دیوارش تابلوهای خوش‌نویسی آویزان است.
اسم رستوران هم این بود : پیتزا آزادی.

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine