English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  درمحضر ملک‌الموت


دغدغه‌های بزرگ

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
هروقت حس می‌کرد که بشر به تغییر و تحولی عمیق نیاز دارد، اصلا با خودش و ارزش‌های اصیل بشری رودربایستی نداشت.
 

عزیز قصه‌ی ما، از همان اول دغدغه‌های بزرگ داشت. در واقع هروقت حس می‌کرد که بشر به تغییر و تحولی عمیق نیاز دارد، اصلا با خودش و ارزش‌های اصیل بشری رودربایستی نداشت. روزگار به کام نبود، اما او هم دست روزگار را از پشت بسته بود. به قول خودش: «زندگی یک هویج است؛ مهم است که از کدام طرفش شروع به خوردنش کنی.» همیشه هم گل مجالس مدرن و پست‌مدرن و شبیه این‌ها بود. از در هر مجمعی وارد می‌شد، همه خودشان را جمع و جور می‌کردند، چون می‌دانستند این یکی اهل شوخی نیست. همه می‌دانستند قهرمان قصه‌ی ما، که همیشه هم مبارزه می‌کنند ـ حالا این که با که و چه و برای چه، در درجه‌ی بعدی اهمیت است؛ مبارزه برای خود مبارزه ـ یک جور خاصی با بقیه متفاوت است. اصلا همه می‌دانستند او خیلی آزادی می‌خواهد. همیشه اول سررسیدش می‌نوشت می‌نوشت: به نام خداوندگار آزادی.
دوره‌ی مبارزات عمیق شروع شده بود. او هم بر اساس آیین‌نامه‌ی وجدانی‌ـ‌اخلاقی‌اش، بلندترین صدا را در همایش‌ها و تریبون‌های دانشجویی و سالگردها داشت. همیشه توی عکس‌ اول سایت‌ها و روزنامه‌های داخلی و خارجی که این برنامه‌ها را انعکاس می‌دادند، یک پای ثابت عکس‌ها خود او بود؛ چهره‌ی گیرایی هم داشت، انصافا. یک‌جور عصبانیت و جدیت خاص که به کار آدم‌های مبارز می‌آید و سرکارگرهایی که بالای سر کارگرهای ساختمانی می‌‌ایستند تا مبادا به بهانه‌ی سیگار کشیدن، ملاط را رها کنند یا گچ را کشته.

*

دوره‌ی دوم زندگی قهرمان قصه، با گرایش او به معنویت خالص و از صافی عرفان گذشته آغاز شد. او هنوز هم معتقد به مبارزات آزادی‌خواهانه بود، ولی حالا می‌گفت: «این حق آدم است که حقوق را از سرچشمه‌‌ای ماورایی هم طلب کند.» ظاهرش تغییر کرد، سر و ریشش نامرتب شد و دیگر کسی ندید که ادوکلن بزند. هرجا می‌رفت، دیوان حافظ جیبی‌اش را، که جلد قرمز داشت، هم می‌برد. دو دوست صمیمی‌اش را هم رها کرد و کامل رفت توی نخ عرفان. کمتر در محافل عمومی شرکت می‌کرد؛ کمتر داد می‌زد و بیشتر شعرهایی را که از بر بود، می‌خواند. حتی یکی ‌ـ ‌دو بار دزدکی دفترچه‌اش را دید زده‌ بودند و دیده بودند که شعر هم می‌گوید.
مشروط شد و درس و دانشگاه را رها کرد؛ توی سربازی هم بخت یارش بود و شد منشی بهداری پادگان و کسی کاری به کارش نداشت.

*

سه سال بعد، معروف‌ترین رستوران غذای آماده‌ی شهر، همانی بود که قهرمان قصه‌ی ما با تبلیغات فراوان بازش کرده بود. می‌گفتند که از در و دیوارش تابلوهای خوش‌نویسی آویزان است.
اسم رستوران هم این بود: پیتزا آزادی.

 

 تاریخ انتشار:   April 18, 2003 1:05 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir