English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


خروس و روباه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
خروس حیرت زده به اطراف نگاهی انداخت. آخر او یک بار «به به» گفته بود و به به دوم اصلا شباهتی به صدای او نداشت که تصور کند انعکاس صدای خودش بوده.
 

روزی روزگاری در زمانهای خیلی جدیدتر از امروز ، یعنی در روزگار آینده ، در یک صبح زیبای بهاری خروس سفیدی در سبزه زار اطراف قدم می زد و اوقات فراغتش را با تفریحات سالم پر می کرد.

آب و هوای آنجایی که خروس برای گذراندن اوقات فراغت انتخاب کرده بود ، درست مثل تعریفها و توصیفهای صدا و سیمایی ، لطیف و دل انگیز و نشاط آور بود. خروس که از آن همه سرسبزی و طراوت کیف می کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت : جای شهروندان خالی ، چه هوای پاکیزه ای ! به به ! ... به به !

خروس حیرت زده به اطراف نگاهی انداخت . آخر او یک بار « به به » گفته بود و به به دوم اصلا شباهتی به صدای او نداشت که تصور کند انعکاس صدای خودش بوده.

- به به !

خروس حیرت زده تر شد ، دوباره همان صدا بود. خوب که لای علفها را گشت دید در آن طرف سبزه زار یک روباه تر و تمیز و آراسته دارد قدم می زند و یک جفت گوشی هدفون توی گوشهایش گذاشته و یک ضبط صوت همراه ( قابل توجه فرهنگستان : ما که نگفتیم واکمن ! ) به کمربندش آویخته و برای خودش عالمی دارد. خروس گفت : لابد ایشان هم برای گذراندن اوقات فراغت به اینجا آمده .

- به به ! به به ! احسنت !

روباه انگار خیلی هیجان زده بود ، مرتب اصوات تشویقی صادر می کرد و ظاهرا هیچ متوجه اطراف خود نبود . خروس خیلی کنجکاو شد که بداند روباه چه نواری را گوش می کند . ( البته فقط از روی کنجکاوی )

- جناب آقای روباه ! آقای محترم ، با شما هستم !

اما روباه انگار در دنیای دیگری بود . خروس ناگزیر به دم روباه نوک زد . روباه برگشت و مثل مسافری که ترمز ناگهانی اتوبوس چرتش را پاره کرده باشد ، با تعجب به خروس نگاه کرد.
خروس اشاره کرد که گوشی را در بیاورید .

روباه لبخندی زد و گوشیها را از گوشش درآورد .

- روز به خیر آقای محترم ! ببخشید که مزاحم تفریح شما شدم ، اما می خواستم دلیل این همه ذوق زدگی و هیجانتان را بدانم .

- اوه ! خواهش می کنم ... موسیقی آقای جوان ، موسیقی و آواز زیبا ؛ به به ! در این هوای دلنشین شنیدن نغمه های خاطره انگیز و ترانه ها و سرودهای قدیمی چه قدر لذت بخش است .

- همین ! سوال من همین است. شما چه نواری را گوش می کردید ؟ البته جسارت است . بنده قصد فضولی ندارم . فقط به خاطر علاقه شخصی ام به موسیقی سوال می کنم .

- اختیار دارید جناب خروس جوان . ما پیرمردها بیشتر با خاطره هایمان زندگی می کنیم . این نوار مجموعه آوازها و تصنیفهای زنده یاد « خروس حنایی » است .

با شنیدن اسم خروس حنایی اشک در چشمان خروس سفید حلقه زد .

روباه گفت : آه ! معذرت می خواهم که باعت ناراحتی تان شدم .

- نه ! جناب روباه ! من همیشه با شنیدن نام مرحوم پدرم احساساتی می شوم و خاطره هایش برایم زنده می شوند.

- وای چه سعادتی ؟! یعنی شما فرزند آن هنرمند بزرگ هستید ؟

- بله ! تنها فرزند ایشان من هستم . ( معلوم می شود که در آینده هم خانواده کوچکتر ، خوشبخت تر ! )

- و لابد مثل آن بزرگوار دستی در هنر و موسیقی و آواز دارید . خب ، بله ، پسر کو ندارد نشان از پدر ...

- البته این نظر لطف شماست. اما باید عرض کنم که ما جوانها به شیوه نسل جدید می خوانیم که شاید مورد پسند نسل گذشته نباشد . به هر حال اوضاع زمانه فرق کرده .

- بله ، کاملا در جریان هستم . اما اگر لطف کنید همین جا چند سطری برایم بخوانید در این هوای پاک بهاری و مناظر زیبای طبیعی واقعا می چسبد ( و زبانش را با ولع دور دهان و لبهایش چرخاند. ) خروس که قبلا شعر روباه و کلاغ را خوانده بود ، اول کمی شک کرد ، بعد با خودش گفت : اما من که کلاغ نیستم و روی شاخه درخت ننشسته ام و اصلا قالب پنیری در کار نیست که روباه برای به چنگ آوردنش نقشه بچیند .

خروس از شدت علاقه آواز خواندن ، از همه کتابها فقط شعرهایشان می خواند و داستانهای غیر شعری را اصلا نخوانده بود . اینجا را داشته باشید تا بعد .

- هان خروس جوان ! چرا سکوت کرده اید ؟

- راستش من کمی سرما خورده ام و صدایم چندان مساعد نیست .

- دیگر شکسته نفسی نفرمایید ، من به این جور حرفها می گویم ناز هنرمندانه ، که البته با جان و دل خریدارش هستتم .

- باشد ، به هر حال اشکالاتش را به حساب جوانی بنده بگزارید .

- خروس ، این را گفت و قیافه هنرمندانه ای به خود گرفت و بالهایش را برهم زد و چشمهایش را بست و شروع کرد ...

بعله دیگه ! وفتی چشمهایش را باز کرد ، دنده هایش زیر دندانهای روباه بود. روباه می دوید و خروس داد وفریاد می کرد .

مطابق معمول سگهای دهکده متوجه شدند و دسته جمعی به تعقیب روباه پرداختند . صدای پارس سگها و هیاهوی خروس درست شبیه ترانه هایی بود که به قول خروس به شیوه نسل جدید اجرا می شوند .

خروس با خودش فکر کرد : اگر این روباه دهان باز کند ، من خلاص می شوم . می خواست به روباه بگوید که به سگها بگو که من این خروس را از دهکده شما نگرفته ام . اما بعد یادش آمد که در دنیا در اثر گسترش ارتباطات ، شده است یک « دهکده جهانی » و دهکده دیگری وجود ندارد . خروس به اطراف نگاهی انداخت ؛ به کوهستان رسیده بودند و صدای پارس سگها هم قطع شده بود .

***

خوب ، قصه است دیگر ، خروس جوان ، درست مثل پدر مرحومش ، اوقات فراغت و شکم گرسنه روباه پیر را پر کرد و از آن همه هنر و ناز و آرزو ، چند تکه استخوان باقی ماند و پرهای سفیدی که باد با خودش برد . سگها آمدند و پس از چاق سلامتی با روباه ، استخوانهای خروس را جویدند و رفتند .

 

 تاریخ انتشار:   April 4, 2003 11:27 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir