English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  بوسه بی‌فريادرس


خاله سوسكه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
حالت خوبه؟! چه خبر از شهر شلوغت؟! چه خبر از دل صافت ؟! .... دل آقا موشه كه بدجوری تنگه ! هی چپ می‌رم، راست می‌آم چشات رو می‌بینم ... صداتو می‌شنوم.
 

خاله سوسكه سلام!
حالت خوبه؟! چه خبر از شهر شلوغت؟! چه خبر از دل صافت؟! .... دل آقا موشه كه بدجوری تنگه ! هی چپ می رم، راست می آم چشات رو می بینم ... صداتو می شنوم. نه از ته بازارچه، از همین دوروبر، از پشت سرم!...اما تا می آم جوابتو بدم، می بینم نیستی! ....
... بلا روزگاریه عاشقیت! (1)


***


یادش بخیر! آنروزها وقتی مادر برایم داستان خاله سوسكه را می گفت، همیشه از لذت سر مست می شدم. همیشه خدا نگران بودم كه «آقا موشه» آیا ایندفعه هم به « خاله سوسكه » می رسد یا نه؟!...و همیشه می رسید .... افسانه ها همیشه انتهای شیرینی دارند.چون بچه ها تلخی را نمی فهمند. نمی فهمند چرا باید شاد نبود وقتی كه می شود قهقهه زد. نمی فهمند چرا نباید رقصید وقتی زمین و آسمان ترانه می خواند .... اما وقتی كه قد می كشند، می بینند آن كه می گرید، دشمن لبخند كه نیست، هیچ! تازه دلش می خواهد حسابی هم قهقهه بزند! اما یك چیزی شبیه بغض، یك جایی شبیه گلویش را گرفته! و آن وقت خنده هایش بریده بریده می شود، طفلک! بعد به همین راحتی قهقهه اش می شود هق هق!!.... ولی بچه ها اینها را نمی دانند، نمی خواهند بدانند. به خاطر همین، همه افسانه ها پایان شیرنی دارند .... كاش زندگی ما هم افسانه بود ! حتی اگر هیچوقت قد نمی كشیدیم!


***


می دانی؟! از كاغذ، از قلم، از خودم حالم به هم می خورد! و این اصلا ربطی به عشق ندارد!

حتی اگر تندیس عشق من و تو ، آدم برفی كوچكی باشد كه در یك زمستان منجمد ساخته ایم، كاش هزار سال دیگر بهار نیاید، تا من به تماشای هزار هزار باره این تندیس بنشینم. هر چند كه من می دانم كه این عشق داغتر از آن است كه آدم برفی بپرورد!

من حالم از كاغذ، قلم و خودم به هم می خورد! چون وقتی می توانم صاف توی چشمانت نگاه بكنم و فریاد بزنم: «من عاشق تو هستم!»، باید از ترس این چشمهای كاوشگر، همانهایی كه می گویی می پایندمان، سرم را بیاندازم پایین و خفقان بگیرم! ای داد از این پا در هوایی لعنتی فرساینده!


***

می دانی؟!
روزی فكر می كردم كه شعر «بانو»ی نرودا، برای تو گفته شده است، از زبان من!
...چه بسیارند از تو بلندتر،
بلندتر!
چه بسیارند از تو زیباتر ،
زیباتر!
چه بسیارند از تو زلال تر،
زلال تر!
اما
بانو تویی!!...

ولی حالا نظرم عوض شده است! آخر، من در سطر سطر این شعر حرف دارم!
چه كسی ست از تو بلند تر؟! «سلطان» را به یاد بیاور وقتی به «مریم» می گفت: «تو قدت از ما بلندتره!» (2)

چه كسی ست از تو زیباتر؟! آن گاه كه «شیرین» عشق در جان بنشیند، دیگر چه جای سخن گفتن از طعم «شكر»ست؟! (3) اصلا مقایسه در این مقام، چیزی در مایه های «شكر» خوردن است!

چه كسی ست از تو زلالتر؟! كه زلالیت تو، سرچشمه عشق من است و اگر عشق من زلال است، از پاكی سزچشمه گواهی می دهد و من، لااقل خودم به زلالیت عشقم، ایمان دارم!

می بینی؟! بانو تویی، اما به این دلیل كه هیچ كس چون تو نیست! چون تو «مثل هیچكس»ی!! (4)

تا بعد ....

پی نوشتها:
(1) از دیالوگ بهروز وثوقی در سوته دلان اثر شاعرانه مرحوم علی حاتمی
(2) برگرفته از فیلم سلطان اثر مسعود كیمیایی
(3) این عشق شیرین و خسرو، حكایت خیلی بامزه ایست! ولی به هر حال در داستان آمده است كه بزرگان حكومت برای اینكه خسرو از عشق شیرین دست بردارد دختری از بلاد اصفهان برایش انتخاب می كنند به نام شكر! كه می گویند بسیار زیبا بوده است.
(4) مریم حیدرزاده كه معرف حضور هست؟!

 

 تاریخ انتشار:   April 4, 2003 11:29 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir