كلمه ها جلوي چشمهایم وول مي خورند ، مثل اين روسپي ها خودشان را به نمايش گذاشته اند در انتظار انتخاب شدن. اينجا تاريك است و من فقط پنج كبريت برايم مانده و احساسي كه اگر همين امشب تصوير نشود شايد ديگر نماند ...
كبريت اول كاملا سوخت. بنويسم « دوستت دارم »؟ نه براي دوستت دارم خيلي دير شده ... نمايش كلمه ها ادامه دارد، من فقط به اندازه كبريتهام فرصت دارم ...
سه تا كبريت بيشتر نمانده. رفته بوديم سينما، اسم فيلمش چه بود؟ مهم نيست، ما اصلا حواسمان به فيلم نبود. من آهسته صدايت كردم، تو سرت را گذاشتي روي شانه ام كه بهتر بشنوي. من دلم مي خواست بگويم « دوستت دارم » ولي نگفتم، سرت همين طور منتظر من روي شانه ام ماند، دلم مي خواست دستهايت را بگيرم، خيلي زود بود، من حتي نگفته بودم « دوستت دارم » ...
دو تا كبريت بيشتر نمانده. زير نامه ات نوشته بودي منتظري، دلم مي خواست برايت بنويسم « دوستت دارم » ، براي دوستت دارم خيلي زود بود، نامه ات براي هميشه بي جواب ماند ...
اين كبريت آخر است، بعد دوباره همه جا تاريك مي شود. مي خواهم سوختنش را تماشا كنم، نه! فرصت تماشا كردن نيست، من بايد بنويسم، كلمه هاي روسپي هنوز جلوي چشمهایم وول مي خورند، « دوستت دارم » توي آنها نيست، از روسپي ها خسته شده ام، دلم مي خواهد بنويسم « دوستت دارم »، براي دوستت دارم دير شده، كبريت آخر ...