English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  گفتگو


پیری بزرگترین دستاورد زندگی من است! - گفتگو با منوچهر احترامی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
قصه‌ی «حسنی نگو یه دسته‌گل» را لابد همه‌تان شنیده‌اید؛ این قصه را احترامی اوایل دهه‌ی شصت نوشته. حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمره‌ای آن‌قدر قوی داشته كه «كیومرث صابری» ( گل‌آقا ) می‌گوید به نثر و شعر او رشك می‌برم؛ ابوالفضل زرویی نصر‌آباد، قصاید او را به قوت قصاید كلاسیک ایران می‌داند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها.
 

اشاره:

«میش به بره‌اش گفت: فرزندم، اگر در صحرا بازیگوشی کنی و از من دور بیفتی، گرگ تو را پاره می‌کند و ناکام از دنیا می‌روی. سعی کن همواره در پناه من باشی و عمری را به خوبی و خوشی بگذرانی و در سلاخ‌خانه به مرگ طبیعی بمیری.»

بالاخره رفتیم خانه‌ی «منوچهر احترامی»ِ طنزنویسِ شاعرِ قصه‌نویسِ ...! خودش می‌نویسد:

یک سال و نیم در کسوت سربازی درجا زده‌ام و سی‌سال در خدمت دولتی. از اوان کودکی همواره سعی کرده‌ام که در سنین بزرگی به یک جایی برسم و بالاخره در آستانه‌ی شصت سالگی به این‌جا رسیده‌ام: دوران پبری. برای آینده نقشه‌ای ندارم، آینده برای من نقشه دارد.

قصه‌ی «حسنی نگو یه دسته‌گل» را لابد همه‌تان شنیده‌اید؛ این قصه را احترامی اوایل دهه‌ی شصت نوشته حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمره‌ای آن‌قدر قوی داشته که «کیومرث صابری» ( گل‌آقا ) می‌گوید به نثر و شعر او رشک می‌برم؛ ابوالفضل زرویی نصر‌آباد، قصاید او را به قوت قصاید کلاسیک ایران می‌داند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها ... یک اتاق ساده و شلوغ پر از چیزهای عجیب و پوشیده شده از کتاب‌های قدیمی و روزنامه‌ها و مجله‌ها ... و اشیایی عجیب‌تر از اتاق، آویزان از در و دیوار! این دفتر کار جناب احترامی‌ست؛ می‌پرسیم این کدو این‌جا چه می‌کند؟ می‌خندد و می‌گوید برای آن‌که اگر ما را نبینند، لااقل کدو را ببینند!! یک رایانه‌ی قدیمی هم گوشه‌ی اتاق روشن است. می‌گوید دستم سال‌هاست که قوت نوشتن ندارد و متن‌هایم را تایپ می‌کنم ... نمی‌دانم آقای احترامی چرا همه‌اش پیری‌اش را به رخمان می‌کشد؟!



منوچهر احترامی


- آقای احترامی! همیشه اولین‌ها برای هر کسی مهم بوده. شما اولین بار، کی متولد شده‌اید؟!

ـ من یک‌بار بیشتر متولد نشده‌ام. در سال هزار و سیصد و بیست در تهران. کودکی من هم در جای پرمخاطره و سال‌های پرخاطره‌ای گذشته؛ در کوچه‌ی «شترداران». اصل ما به یکی از چهار محله‌ی قدیم عهد ناصری وصل است. فامیل مادری ما همه آخوند و ملا هستند و حتی تالیفات مذهبی دارند؛ فامیل پدری‌مان هم بیشتر « میرزا » بوده‌اند.

- اولین کار طنزتان چه بود؟

ـ اولین کارم را دوم ابتدایی بودم که نوشتم. بچه که بودم، مادرم کتاب‌‌های قدیمی مثل «جسین کرد شبستری» و «امیر ارسلان نامدار» و «بهرام گل‌اندام» و ... را می‌داد که بخوانم؛ گاهی هم حافظ.
دوست پدرم یک‌بار دو تا کتاب جلویم گذاشت و گفت می‌توانی یکی‌شان را انتخاب کنی ـ الان که فکر می‌کنم، می‌بینم لابد خودش هم بیشتر از آن دو کتاب را نداشت! یکی‌شان «غزلیات سعدی شیرازی» بود به انتخاب «حسین کوهی کرمانی»؛ دیگری «رباعیات خیام» بود که نقش و گل و بته داشت. من اول رباعیات خیام را که قشنگ‌تر بود، برداشتم. میرزاوالده نگاهی انداخت و گفت آن سعدی را بردار. کتاب را که باز کردم، دیدم اولش نوشته:
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
من هم برداشتم یک کتابچه درست کردم و اولش نوشتم:
اول دفتر به نام ایزد پاک صانع پروردگار حی تواناک!


- تحصیلتان چطور بوده؟

- چند ماهی رشته‌ی ریاضی خواندم؛ چون شیطان بودم، بیرونم کردند. جایی اسمم را ننوشتند و مجبور شدم بروم مدرسه‌ی مروی در محله‌ی ناصرخسرو. چهارم و پنجم را آن‌جا خواندم و ششم را دارالفنون؛ انصافا هم سطح این دو مدرسه بالا بود؛ ما بیست و پنج نفر بودیم که بیست و چهار نفرمان برای دوره‌ی لیسانس پذیرفته شدیم. سال سی و نه دانشکده‌ی حقوق قبول شدم. بچه‌ی درس‌نخوان شاگرد اولی بودم!

- خاطره‌ای از دوران تحصیل یادتان هست؟

- یادم هست یک‌بار چون بچه‌ی زرنگ کلاس بودم، همه امتحان ریاضی را از روی دست من نوشتند؛ معلممان دید که برگه‌ام را آویزان کرده‌ام که بقیه ببینند، با خودکار قرمز بالای برگه نمره‌ی یک گذاشت و رفت. همه آن امتحان را هجده شدند و من، یک! جالب این‌جاست که رفقا هنوز هم این خاطره‌ی بد من را به عنوان خاطره‌ی شیرین دوره‌ی تحصیلشان همه‌جا تعریف می‌کنند.

اولين نوشته چاپ شده استاد در روزنامه توفيق


قصه‌ نویسی


- اسم «منوچهر احترامی» را بار اول در جشنواره‌ی اول و آخر (!) طنز دانشجویان سراسر کشور ـ که آقای زرویی در دفتر طنز حوزه‌ی هنری برگزار کرده بود ـ شنیدم. آن‌جا آقای زرویی می‌گفت ایشان یکی از بزرگان طنز ماست که ...

- نه! ایشان به ما رشوه می‌دهند که توی این سن و سال هوای ما را داشته باشند تا نمیریم!

- آقای زرویی می‌گفت مثلا شخصیت «حسنی» را وقتی ایشان خلق کرد، ماندگار شد، چون ایشان هم اصول شعر را خوب می‌دانست و هم قوانین کار برای بچه‌ها را ... خود من و برادرم شاید بارها این شعر را خوانده‌ایم و برادرم هنوز تکه‌هایی از آن را از بر دارد. بعد احترامی توی ذهن من چرخید و چرخید تا داستانی به نام «خروس» در «ماه‌نامه‌ی گل‌آقا» ...

- آهان. این «خروس» از یک مجموعه‌ی ناکام هست به نام «جامع‌الحکایات مرحوم ابوی»؛ مال سا‌ل‌های چهل و هفت و چهل و هشت. مال زمانی که یک دوران پرکار روزنامه‌نویسی و بعد از آمدن از سربازی و فراغت از تحصیل و استخدام در کار دولتی، تمام شده بود و دیگر فشار و روزمرِگی کار مطبوعاتی روی دوشم نبود. گاهی آدم سوژه‌هایی توی ذهنش هست که می‌گوید باشد برای وفتی که فرصت هست، بنویسمشان. دو ـ سه تا مجموعه‌ی این تیپی هست که شخصیت‌های زیادی در آن درگیرند. این کارها خیلی جاها هم منتشر شد؛ رادیو و چند نشریه ... همه‌جور قصه‌ای هم تویشان هست؛ از قصه‌های بیست سطری تا آن‌هایی که از حوصله‌ی یک هفته‌نامه هم خارج است. در کل می‌توانم بگویم یک نوع قصه‌پردازی عاطفی که آدم برای دل خودش می‌نویسد. حالا شما ممکن است با یکی‌شان نقطه‌ی اشتراکی پیدا کنی و دیگری، نه. این داستان‌ها نه قصه‌ی چفت و بست‌داری‌اند و نه پیام‌های فلسفی دارند. نرم و ملایم‌اند که آدم راحت تویشان قلم می‌زند.

- این «جامع‌الحکایات مرحوم ابوی» از نظر من شاید بهترین بهانه باشد برای آشنایی با منوچهر احترامی؛ شخصیت‌پردازی، شاید بهترین تکیه‌گاه این قصه‌هاست: مرحوم ابوی، عموجان، مادربزرگ ...

- این یک مجموعه‌ی قصه‌ است با بخش‌های مختلف؛ مرحوم ابوی شاهنامه‌خوان است. عموجان دیوانه‌ی ادواری‌ست! انگلیسی‌ها وقتی بچه بوده و شیطنت کرده، زده‌اند توی سرش. مادربزرگ هم می‌گوید بچه‌ام عاقل است و ...

- مادربزرگی که سمبل محبت عاقلانه‌ست!

- بله. مادربزرگ قدیمی و اصیل، که هروقت مسایل را با حرف نمی‌توند بیان کند، با اشکش اقتدارش را بیان می‌کند! غروب که می‌شود، مادربزرگ چراغ را روشن می‌کند. فتیله‌ی چراغ را فقط او با قیچی حق دارد که صاف کند. مادربزرگ است که با «ابوطالب کچل» بذله‌گو ولی جدی شوخی می‌کند. ابوطالبی که نوکر «اسماعیل‌خان»، بزرگ پولدار فامیل است و ... این‌ها همه شخصیت‌هایی‌اند که خیلی‌هاشان دور و بر خود ما هستند.

- اتفاقا روی این شخصیت‌پردازی زیاد می‌شود صحبت کرد.

- خود قصه، هیچی نیست؛ روان است و نرم، اصلا قصه اگر سوژه‌ی قلنبه‌ای داشته باشد، مجبور می‌شوی برایش شخصیت‌های خاص و زمخت بسازی؛ زمخت، مثل پلاستیک آفتاب‌خورده، که تا خمش کنی می‌شکند. آدم را پس می‌زند ... وقتی شما چهار تا شخصیت انعطاف‌پذیر داری، خیلی جاها وارد داستانشان می‌کنی؛ همه هم آشنایند، شما اصلا توی این قصه‌ها «سلام! حال شما چطوره؟» پیدا نمی‌کنید؛ همه با اولین جمله وارد ماجرا می‌شوند ؛ مادربزرگ وقتی آه می‌کشد، همه گریه‌شان می‌گیرد. وقتی نفرین‌های نزدیک به دعا (!) می‌کند ... اصلا انگار هرجا پیدا می‌شود، برای آرامش است و پف‌نم زدن به آتشی که دارد شعله‌ور می‌شود ... ببخشید! من هروقت از مادربزرگ و عموجان حرف می‌زنم، هیجان می‌گیردم!

- توی ذهن شما ساخته‌ شده‌اند؟ مثلا یک داستان با آن‌همه فراز و نشیب عاطفی، این‌طور تمام می‌شود: شب عمیق شد. ماه بالا آمد.

- حتما شما هم فهمیده‌اید که خیلی جاها، حوادث ناتمام مانده. چون از دید پسرکی که زیاد هم توی چشم نیست، روایت می‌شود. بچه‌ای که شیطنت می‌کند و آب توی دوات معلمش می‌ریزد و مرحوم ابوی ـ که می‌خواهد برود مدرسه را به خاطر اخراج او کن‌فیکون کند ـ و بعد من، یعنی بچه، می‌بینم که قد مرحوم ابوی با آن‌همه اهن و تلپش نصف قد آقای مدیر است! یعنی من این احساس را عینا و با تصویرش به شما منتقل می‌کنم که شما توی ذهنت تمامش کنی!

- شاید باعث سادگی و واقعی بودن قصه‌ها ـ که نمی‌دانم با زندگی خود شما، چه‌قدر گره خورده‌اند ـ روایت یک بچه‌ی کم‌سن و سال است که خیلی چیزها را نمی‌داند و فقط می‌بیند و روایت می‌کند.

- بله. او انعکاس رفتار آدم‌ها را می‌بیند و به شما منتقل می‌کند ؛ وقتی عموجان، توی یک قصه، با گوسفندی که برای سلامتش نذر کرده‌اند انس می‌گیرد و موقع بردنش برای ذبح، می‌گیردش و روی زمین با آن کشیده می‌شود، این بچه گریه‌اش می‌گیرد فقط. من فقط دیده‌ها را روایت می‌کنم؛ حالا نه ناتورالیستی و کپی طبیعت، ولی با یک رئالیسم لطیف و شکننده ....

ما با اروپایی‌ها فرقی نداریم؛ ولی ببینید سارتر و کامو و چخوف را؛ سارتر توی «کلمات»ش، از زبان یک بچه‌ی کم‌سن و سال، مسایل اصلی زندگی را ساده و اما عمیق بیان می‌کند. من حس می‌کنم پرداخت ایده‌ها اگر کافی باشد و شما شخصیت‌ها را خوب سنباده زده باشی، دیگر نیازی نیست برای خوب نوشتن، تمام بلاهای قصه سر خودت هم آمده باشد!

- شما چه‌قدر از شخصیت‌های واقعی الهام گرفته‌اید؟

- خیلی از شخصیت‌ها ممکن است جامع چند شخصیت باشند و سال‌ها توی ذهن آدم سنباده بخورند؛ مثلا من یک «اسدالله دیوانه» توی بچگی‌ام می‌شناختم که سطلی سوراخ را برمی‌داشت و پرش می‌کرد از آب و آن‌قدر راه می‌رفت تا تمام شود! این شد یکی از بخش‌های شخصیت عموجان.

- یک ویژگی دیگر منوچهر احترامی، وسواس اوست در انتخاب کلمه‌ها و متین و قوی بودن نثر ...

- بله. ببینید، شما سوژه را پیدا کرده‌ای، توی ذهنت ممکن است حتی تا سال‌ها با او ور بروی، با شخصیت‌هاش ... چندبار آدم‌ها را عوض کنی ... آن‌وقت حیف نیست همین زحمت‌ها را شلخته بنویسی و رها کنی؟! به نظر من، کسی که شلخته می‌نویسد، یا خودش آدم شلخته‌ای‌ست، یا زورش به سوژه نمی‌رسد!

شما اگر قصه را خوب توی ذهنت ته‌نشین کرده باشی، دیگر لازم نیست همه‌ی داستان را عینا بیاوری. این یعنی خواننده‌‌ای را که باید فکر کند، حذف نکرده‌ای ... ببینید؛ من همیشه نمایش‌نامه‌های «اینگمار برگمان» را دوست دارم؛ چون شیوه‌ی دیالوگ‌نویسی و ارتباط شخصیت‌هاش نرم و آرام و عالی‌ست. مثلا توی یک داستان، قهرمان قصه به زنش می‌گوید من اول شب زیاد توی چشم‌های قشنگت نگاه می‌کردم، اما حالا اصلا این قشنگی نیست! این خودش خیلی معنا دارد؛ طرف برنداشته احساس خیانت همسر و خستگی از زندگی و ناامیدی از دنیا را با چوب برداشتن و داد و فریاد بیان کند ....



دوران کار در مطبوعات

ـ خودم، از جوانی «توفیق» و «چلنگر» و «حاجی‌بابا» و «باباشمل» را خیلی دوست داشتم. سال سی و هفت بود که توفیق بعد از مدتی توقیف درآمد؛ آن مجموعه‌ی دوران بیست و هشت مرداد رفته بودند ... این روزنامه‌ی توفیق را برادران توفیق از سرعمویشان، امتیازش را به ماهی صد تومان اجاره کرده بودند.
من توی توفیق، غزل فکاهی زیاد کار کرده‌ام. سابقه‌‌ی این نوع کار هم برمی‌گردد به انجمن‌های ادبی سال‌های هزار و سیصد و ... که دوره‌ی رضاخانی بوده و انتقاد باز از مسایل سیاسی و اجتماعی، ناممکن. غزل‌سازهای فکاهی هم آدم‌های کمی نبودند: ابوالقاسم حالت، گویا، اجنه ....
من برای رادیو هم فابل نوشته‌ام که خیلی‌هاشان اجرا هم شد.


پرویز شاپور

- وقتی شاپور فوت کرد، متنی برای گل‌آقا نوشتم که: هرجا دیدی دوتا آدم خوب ایستاده‌اند، بدان حتما شاپور هم آن‌جا هست! شاپور فوق‌العاده خوب بود. من همیشه حس کرده‌ام به شاپور توهین شد. عمران صلاحی هم که رفیق شفیق او بود، توی بحبوحه‌ی انقلاب، مثل خیلی از آدم‌های لطیف، شکست. خود من هم دیگر رفتم سراغ «حسنی نگو یه دسته گل» و « گربه‌ی من نازنازیه » و ...!


طنز

- از نظر شما، طنز و هجو و هزل و فکاهه و ... قابل طبقه‌بندی و ارزش‌گذاری هستند؟ یعنی می‌شود یکی را به بقیه برتری داد؟

- نه. ابعاد طنز اصلا معلوم نیست؛ باید بر یک متنی زمان بگذرد تا بفهمی طنز و خنده تویش هست، یا نه. ما جوک را می‌گوییم طنز؛ فکاهه و شوخی را گفته‌ایم طنز؛ فیلم‌های کمدی را هم ... هروقت شما توانستی طنز را تعریف کنی، شاید بتوانی ارزش‌گذاری هم بکنی!

گروه گفتگو: امیر اسماعیلی، جلال سمیعی، حمیدرضا حسن‌پور، اشکان نیری

 

 تاریخ انتشار:   April 4, 2003 10:48 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir