پيري بزرگترين دستاورد زندگي من است! - گفتگو با منوچهر احترامی

جمعه، 15 فروردینماه 1382

     

 
       
 

موضوع: گفتگو

 

نويسنده: جلال سميعی

   
     
قصه‌ی «حسنی نگو یه دسته‌گل» را لابد همه‌تان شنیده‌اید؛ این قصه را احترامی اوایل دهه‌ی شصت نوشته. حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمره‌ای آن‌قدر قوی داشته كه «كیومرث صابری» ( گل‌آقا ) می‌گوید به نثر و شعر او رشك می‌برم؛ ابوالفضل زرویی نصر‌آباد، قصاید او را به قوت قصاید كلاسیک ایران می‌داند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها.
   

 

 

 

اشاره:

«میش به بره‌اش گفت: فرزندم، اگر در صحرا بازیگوشی كنی و از من دور بیفتی، گرگ تو را پاره می‌كند و ناكام از دنیا می‌روی. سعی كن همواره در پناه من باشی و عمری را به خوبی و خوشی بگذرانی و در سلاخ‌خانه به مرگ طبیعی بمیری.»

بالاخره رفتیم خانه‌ی «منوچهر احترامی»ِ طنزنویسِ شاعرِ قصه‌نویسِ …! خودش می‌نویسد:

یك سال و نیم در كسوت سربازی درجا زده‌ام و سی‌سال در خدمت دولتی. از اوان كودكی همواره سعی كرده‌ام كه در سنین بزرگی به یك جایی برسم و بالاخره در آستانه‌ی شصت سالگی به این‌جا رسیده‌ام: دوران پبری. برای آینده نقشه‌ای ندارم، آینده برای من نقشه دارد.

قصه‌ی «حسنی نگو یه دسته‌گل» را لابد همه‌تان شنیده‌اید؛ این قصه را احترامی اوایل دهه‌ی شصت نوشته حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمره‌ای آن‌قدر قوی داشته كه «كیومرث صابری» ( گل‌آقا ) می‌گوید به نثر و شعر او رشك می‌برم؛ ابوالفضل زرویی نصر‌آباد، قصاید او را به قوت قصاید كلاسیك ایران می‌داند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها … یك اتاق ساده و شلوغ پر از چیزهای عجیب و پوشیده شده از كتاب‌های قدیمی و روزنامه‌ها و مجله‌ها … و اشیایی عجیب‌تر از اتاق، آویزان از در و دیوار! این دفتر كار جناب احترامی‌ست؛ می‌پرسیم این كدو این‌جا چه می‌كند؟ می‌خندد و می‌گوید برای آن‌كه اگر ما را نبینند، لااقل كدو را ببینند!! یك رایانه‌ی قدیمی هم گوشه‌ی اتاق روشن است. می‌گوید دستم سال‌هاست كه قوت نوشتن ندارد و متن‌هایم را تایپ می‌كنم … نمی‌دانم آقای احترامی چرا همه‌اش پیری‌اش را به رخمان می‌كشد؟!



منوچهر احترامی


- آقای احترامی! همیشه اولین‌ها برای هر كسی مهم بوده. شما اولین بار، كی متولد شده‌اید؟!

ـ من یك‌بار بیشتر متولد نشده‌ام. در سال هزار و سیصد و بیست در تهران. كودكی من هم در جای پرمخاطره و سال‌های پرخاطره‌ای گذشته ؛ در كوچه‌ی « شترداران ». اصل ما به یكی از چهار محله‌ی قدیم عهد ناصری وصل است. فامیل مادری ما همه آخوند و ملا هستند و حتی تالیفات مذهبی دارند ؛ فامیل پدری‌مان هم بیشتر « میرزا » بوده‌اند.

- اولین كار طنزتان چه بود؟

ـ اولین كارم را دوم ابتدایی بودم كه نوشتم. بچه كه بودم، مادرم كتاب‌‌های قدیمی مثل « جسین كرد شبستری » و « امیر ارسلان نامدار » و « بهرام گل‌اندام » و … را می‌داد كه بخوانم ؛ گاهی هم حافظ.
دوست پدرم یك‌بار دو تا كتاب جلویم گذاشت و گفت می‌توانی یكی‌شان را انتخاب كنی ـ الان كه فكر می‌كنم، می‌بینم لابد خودش هم بیشتر از آن دو كتاب را نداشت! یكی‌شان « غزلیات سعدی شیرازی » بود به انتخاب « حسین كوهی كرمانی » ؛ دیگری « رباعیات خیام » بود كه نقش و گل و بته داشت. من اول رباعیات خیام را كه قشنگ‌تر بود، برداشتم. میرزاوالده نگاهی انداخت و گفت آن سعدی را بردار. كتاب را كه باز كردم، دیدم اولش نوشته:
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
من هم برداشتم یك كتابچه درست كردم و اولش نوشتم:
اول دفتر به نام ایزد پاك صانع پروردگار حی تواناك!


- تحصیلتان چطور بوده؟

- چند ماهی رشته‌ی ریاضی خواندم ؛ چون شیطان بودم، بیرونم كردند. جایی اسمم را ننوشتند و مجبور شدم بروم مدرسه‌ی مروی در محله‌ی ناصرخسرو. چهارم و پنجم را آن‌جا خواندم و ششم را دارالفنون ؛ انصافا هم سطح این دو مدرسه بالا بود ؛ ما بیست و پنج نفر بودیم كه بیست و چهار نفرمان برای دوره‌ی لیسانس پذیرفته شدیم. سال سی و نه دانشكده‌ی حقوق قبول شدم. بچه‌ی درس‌نخوان شاگرد اولی بودم!

- خاطره‌ای از دوران تحصیل یادتان هست؟

- یادم هست یك‌بار چون بچه‌ی زرنگ كلاس بودم، همه امتحان ریاضی را از روی دست من نوشتند ؛ معلممان دید كه برگه‌ام را آویزان كرده‌ام كه بقیه ببینند، با خودكار قرمز بالای برگه نمره‌ی یك گذاشت و رفت. همه آن امتحان را هجده شدند و من، یك! جالب این‌جاست كه رفقا هنوز هم این خاطره‌ی بد من را به عنوان خاطره‌ی شیرین دوره‌ی تحصیلشان همه‌جا تعریف می‌كنند.


اولين نوشته چاپ شده استاد در روزنامه توفيق


قصه‌ نویسی


- اسم « منوچهر احترامی » را بار اول در جشنواره‌ی اول و آخر (!) طنز دانشجویان سراسر كشور ـ كه آقای زرویی در دفتر طنز حوزه‌ی هنری برگزار كرده بود ـ شنیدم. آن‌جا آقای زرویی می‌گفت ایشان یكی از بزرگان طنز ماست كه …

- نه! ایشان به ما رشوه می‌دهند كه توی این سن و سال هوای ما را داشته باشند تا نمیریم!

- آقای زرویی می‌گفت مثلا شخصیت « حسنی » را وقتی ایشان خلق كرد، ماندگار شد، چون ایشان هم اصول شعر را خوب می‌دانست و هم قوانین كار برای بچه‌ها را … خود من و برادرم شاید بارها این شعر را خوانده‌ایم و برادرم هنوز تكه‌هایی از آن را از بر دارد. بعد احترامی توی ذهن من چرخید و چرخید تا داستانی به نام « خروس » در « ماه‌نامه‌ی گل‌آقا » …

- آهان. این « خروس » از یك مجموعه‌ی ناكام هست به نام « جامع‌الحكایات مرحوم ابوی » ؛ مال سا‌ل‌های چهل و هفت و چهل و هشت. مال زمانی كه یك دوران پركار روزنامه‌نویسی و بعد از آمدن از سربازی و فراغت از تحصیل و استخدام در كار دولتی، تمام شده بود و دیگر فشار و روزمرِگی كار مطبوعاتی روی دوشم نبود. گاهی آدم سوژه‌هایی توی ذهنش هست كه می‌گوید باشد برای وفتی كه فرصت هست، بنویسمشان. دو ـ سه تا مجموعه‌ی این تیپی هست كه شخصیت‌های زیادی در آن درگیرند. این كارها خیلی جاها هم منتشر شد ؛ رادیو و چند نشریه … همه‌جور قصه‌ای هم تویشان هست ؛ از قصه‌های بیست سطری تا آن‌هایی كه از حوصله‌ی یك هفته‌نامه هم خارج است. در كل می‌توانم بگویم یك نوع قصه‌پردازی عاطفی كه آدم برای دل خودش می‌نویسد. حالا شما ممكن است با یكی‌شان نقطه‌ی اشتراكی پیدا كنی و دیگری، نه. این داستان‌ها نه قصه‌ی چفت و بست‌داری‌اند و نه پیام‌های فلسفی دارند. نرم و ملایم‌اند كه آدم راحت تویشان قلم می‌زند.

- این « جامع‌الحكایات مرحوم ابوی » از نظر من شاید بهترین بهانه باشد برای آشنایی با منوچهر احترامی ؛ شخصیت‌پردازی، شاید بهترین تكیه‌گاه این قصه‌هاست: مرحوم ابوی، عموجان، مادربزرگ …

- این یك مجموعه‌ی قصه‌ است با بخش‌های مختلف ؛ مرحوم ابوی شاهنامه‌خوان است. عموجان دیوانه‌ی ادواری‌ست! انگلیسی‌ها وقتی بچه بوده و شیطنت كرده، زده‌اند توی سرش. مادربزرگ هم می‌گوید بچه‌ام عاقل است و …

- مادربزرگی كه سمبل محبت عاقلانه‌ست!

- بله. مادربزرگ قدیمی و اصیل، كه هروقت مسایل را با حرف نمی‌توند بیان كند، با اشكش اقتدارش را بیان می‌كند! غروب كه می‌شود، مادربزرگ چراغ را روشن می‌كند. فتیله‌ی چراغ را فقط او با قیچی حق دارد كه صاف كند. مادربزرگ است كه با « ابوطالب كچل » بذله‌گو ولی جدی شوخی می‌كند. ابوطالبی كه نوكر « اسماعیل‌خان »، بزرگ پولدار فامیل است و … این‌ها همه شخصیت‌هایی‌اند كه خیلی‌هاشان دور و بر خود ما هستند.

- اتفاقا روی این شخصیت‌پردازی زیاد می‌شود صحبت كرد.

- خود قصه، هیچی نیست ؛ روان است و نرم، اصلا قصه اگر سوژه‌ی قلنبه‌ای داشته باشد، مجبور می‌شوی برایش شخصیت‌های خاص و زمخت بسازی ؛ زمخت، مثل پلاستیك آفتاب‌خورده، كه تا خمش كنی می‌شكند. آدم را پس می‌زند … وقتی شما چهار تا شخصیت انعطاف‌پذیر داری، خیلی جاها وارد داستانشان می‌كنی ؛ همه هم آشنایند، شما اصلا توی این قصه‌ها « سلام! حال شما چطوره؟ » پیدا نمی‌كنید ؛ همه با اولین جمله وارد ماجرا می‌شوند ؛ مادربزرگ وقتی آه می‌كشد، همه گریه‌شان می‌گیرد. وقتی نفرین‌های نزدیك به دعا (!) می‌كند … اصلا انگار هرجا پیدا می‌شود، برای آرامش است و پف‌نم زدن به آتشی كه دارد شعله‌ور می‌شود … ببخشید! من هروقت از مادربزرگ و عموجان حرف می‌زنم، هیجان می‌گیردم!

- توی ذهن شما ساخته‌ شده‌اند؟ مثلا یك داستان با آن‌همه فراز و نشیب عاطفی، این‌طور تمام می‌شود: شب عمیق شد. ماه بالا آمد.

- حتما شما هم فهمیده‌اید كه خیلی جاها، حوادث ناتمام مانده. چون از دید پسركی كه زیاد هم توی چشم نیست، روایت می‌شود. بچه‌ای كه شیطنت می‌كند و آب توی دوات معلمش می‌ریزد و مرحوم ابوی ـ كه می‌خواهد برود مدرسه را به خاطر اخراج او كن‌فیكون كند ـ و بعد من، یعنی بچه، می‌بینم كه قد مرحوم ابوی با آن‌همه اهن و تلپش نصف قد آقای مدیر است! یعنی من این احساس را عینا و با تصویرش به شما منتقل می‌كنم كه شما توی ذهنت تمامش كنی!

- شاید باعث سادگی و واقعی بودن قصه‌ها ـ كه نمی‌دانم با زندگی خود شما، چه‌قدر گره خورده‌اند ـ روایت یك بچه‌ی كم‌سن و سال است كه خیلی چیزها را نمی‌داند و فقط می‌بیند و روایت می‌كند.

- بله. او انعكاس رفتار آدم‌ها را می‌بیند و به شما منتقل می‌كند ؛ وقتی عموجان، توی یك قصه، با گوسفندی كه برای سلامتش نذر كرده‌اند انس می‌گیرد و موقع بردنش برای ذبح، می‌گیردش و روی زمین با آن كشیده می‌شود، این بچه گریه‌اش می‌گیرد فقط. من فقط دیده‌ها را روایت می‌كنم ؛ حالا نه ناتورالیستی و كپی طبیعت، ولی با یك رئالیسم لطیف و شكننده ….
ما با اروپایی‌ها فرقی نداریم ؛ ولی ببینید سارتر و كامو و چخوف را ؛ سارتر توی « كلمات»ش، از زبان یك بچه‌ی كم‌سن و سال، مسایل اصلی زندگی را ساده و اما عمیق بیان می‌كند. من حس می‌كنم پرداخت ایده‌ها اگر كافی باشد و شما شخصیت‌ها را خوب سنباده زده باشی، دیگر نیازی نیست برای خوب نوشتن، تمام بلاهای قصه سر خودت هم آمده باشد!

- شما چه‌قدر از شخصیت‌های واقعی الهام گرفته‌اید؟

- خیلی از شخصیت‌ها ممكن است جامع چند شخصیت باشند و سال‌ها توی ذهن آدم سنباده بخورند ؛ مثلا من یك « اسدالله دیوانه » توی بچگی‌ام می‌شناختم كه سطلی سوراخ را برمی‌داشت و پرش می‌كرد از آب و آن‌قدر راه می‌رفت تا تمام شود! این شد یكی از بخش‌های شخصیت عموجان.

- یك ویژگی دیگر منوچهر احترامی، وسواس اوست در انتخاب كلمه‌ها و متین و قوی بودن نثر …

- بله. ببینید، شما سوژه را پیدا كرده‌ای، توی ذهنت ممكن است حتی تا سال‌ها با او ور بروی، با شخصیت‌هاش … چندبار آدم‌ها را عوض كنی … آن‌وقت حیف نیست همین زحمت‌ها را شلخته بنویسی و رها كنی؟! به نظر من، كسی كه شلخته می‌نویسد، یا خودش آدم شلخته‌ای‌ست، یا زورش به سوژه نمی‌رسد!
شما اگر قصه را خوب توی ذهنت ته‌نشین كرده باشی، دیگر لازم نیست همه‌ی داستان را عینا بیاوری. این یعنی خواننده‌‌ای را كه باید فكر كند، حذف نكرده‌ای … ببینید ؛ من همیشه نمایش‌نامه‌های « اینگمار برگمان » را دوست دارم ؛ چون شیوه‌ی دیالوگ‌نویسی و ارتباط شخصیت‌هاش نرم و آرام و عالی‌ست. مثلا توی یك داستان، قهرمان قصه به زنش می‌گوید من اول شب زیاد توی چشم‌های قشنگت نگاه می‌كردم، اما حالا اصلا این قشنگی نیست! این خودش خیلی معنا دارد ؛ طرف برنداشته احساس خیانت همسر و خستگی از زندگی و ناامیدی از دنیا را با چوب برداشتن و داد و فریاد بیان كند ….


دوران كار در مطبوعات

ـ خودم، از جوانی « توفیق » و « چلنگر » و « حاجی‌بابا » و « باباشمل » را خیلی دوست داشتم. سال سی و هفت بود كه توفیق بعد از مدتی توقیف درآمد ؛ آن مجموعه‌ی دوران بیست و هشت مرداد رفته بودند … این روزنامه‌ی توفیق را برادران توفیق از سرعمویشان، امتیازش را به ماهی صد تومان اجاره كرده بودند.
من توی توفیق، غزل فكاهی زیاد كار كرده‌ام. سابقه‌‌ی این نوع كار هم برمی‌گردد به انجمن‌های ادبی سال‌های هزار و سیصد و … كه دوره‌ی رضاخانی بوده و انتقاد باز از مسایل سیاسی و اجتماعی، ناممكن. غزل‌سازهای فكاهی هم آدم‌های كمی نبودند: ابوالقاسم حالت، گویا، اجنه ….
من برای رادیو هم فابل نوشته‌ام كه خیلی‌هاشان اجرا هم شد.


پرویز شاپور

- وقتی شاپور فوت كرد، متنی برای گل‌آقا نوشتم كه: هرجا دیدی دوتا آدم خوب ایستاده‌اند، بدان حتما شاپور هم آن‌جا هست! شاپور فوق‌العاده خوب بود. من همیشه حس كرده‌ام به شاپور توهین شد. عمران صلاحی هم كه رفیق شفیق او بود، توی بحبوحه‌ی انقلاب، مثل خیلی از آدم‌های لطیف، شكست. خود من هم دیگر رفتم سراغ « حسنی نگو یه دسته گل » و « گربه‌ی من نازنازیه » و …!

طنز


- از نظر شما، طنز و هجو و هزل و فكاهه و … قابل طبقه‌بندی و ارزش‌گذاری هستند؟ یعنی می‌شود یكی را به بقیه برتری داد؟

- نه. ابعاد طنز اصلا معلوم نیست ؛ باید بر یك متنی زمان بگذرد تا بفهمی طنز و خنده تویش هست، یا نه. ما جوک را می‌گوییم طنز ؛ فكاهه و شوخی را گفته‌ایم طنز ؛ فیلم‌های كمدی را هم … هروقت شما توانستی طنز را تعریف كنی، شاید بتوانی ارزش‌گذاری هم بكنی!

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine