چرا حقایقت را بیان می كنی / گر با آن ها زیستم / من هر كس و هر زمانی ام / همیشه خودم را صدا می زنم با نامت! *
عدلت را نشانم بده دستت را، دركت را، عقلت را، عمقت و عشقت را نشانم بده!
عدلت را كه یافتم، باستانی بود!
دستت را لمس كردم، برق داشت!
دركت را فهمیدم، بد قلق بود!
عقلت را نظاره كردم، آكبند بود!
عمقت را دیدم، سراشیبی داشت!
عشقت را حس كردم، بوی نا می داد!
بی جهت نیست كه شكوفه های بهاری خودشان را به بیراهه می زنند تا تو در چشمانشان نگاه نكنی و آنها مجبور به دادن كفاره نشوند. از انتهای تصویر قاب شكسته ی روی كنسول! خارج شو، و نزدیك بیا، نزدیك تر به خودت و شانس را ورق بزن و در هوش و عقل ات تجدید نظر كن.
آن سنگ های مفت اطراف ات را امتحان كن، بزن. كه می داند؟ شاید گنجشكی نادان! از آن حوالی عبور كرد و تو را به ابتدای تصویر رساند. بی آنكه بدانی، بی آنكه بفهمی، اصلا بی آنكه بخواهی.
و تو لیاقت نداری، برای آن عدل باستانی ات ارزشگذاری كردم و تعظیمش كردم، از جایش تكان نخورد و همین كه پایم را یك متر آن طرف تر گذاشتم، استخوان هایم را خرد كرد و این همه از بركت تاریكی اش! بود. آسان تر از این حرف هاست حكایت ما و چشمان تو. آخر جهانی تو، و می دانیم كه پرستش هم ارضایت نمی كند. شاید گذشت زمان تو را از سراشیبی بیرون بكشد و شاید هم فرسایش خاك!
تنها همان عشق همیشه مرطوبت تازه واردان را از خود بی خود می كند، كه آن هم بعد از زمانی تمام است و آن ها دیگر قدرت بلعیدن اكسیژن را هم نخواهند داشت، چه برسد به ...
و من به این فكر می كنم كه چگونه، همیشه خودم را با نامت صدا می زدم، می زنم!؟
* پابلو نرودا