ما انسانهای عصر حاضر هستیم و همراه تحولات زندگی زبان و واژه هامان نیز تحول می یابد. بنابراین حق داریم که به زبان روز سخن بگوییم ، به زبان روز بیندیشیم و حاصل اندیشه ها و دریافت ها یمان را به زبان روز بیان کنیم . اما چرا وقتی به سراغ شعر می رویم برای خواندن و سرودن شعر ناگهان به گذشته پرتاب می شویم ؟ از گذشته های دور مثل عصر رودکی و منوچهری تا گذشته های همین حوالی مثل روزگار مشروطه و دوران نیما و فروغ و اخوان .
آیا شعر - و زبان آن که به گذشته ها دلبسته است - مانع حرکت و پیشرفت اندیشه نخواهد شد؟ آیا شعر شبیه پیرها و بازنشسته ها خسته و یکنواخت از حرکت و پویایی بازمانده که بعدازظهرها روی نیمکت های پارک بنشیند و با حرف زدن از خاطرات گذشته خود و همسالانش را سرگرم کند ؟
دنیا تجربه مدرن شدن را هم پشت سر گذاشته و به عصر فرامدرن رسیده است . و تو که عنصری و حافظ می خوانی و مثنوی زمزمه می کنی و به رباعی و دوبیتی دلخوش کرده ای جامانده از این قافله پرشتاب نیستی ؟ چرا نمی خواهی که تسلیم واقعیتها بشوی و به الزامات عصر فرامدرن تن بدهی ؟
هنوز اوقات عمر گرانمایه ات صرف این می شود که ارتباط زلف معشوق و شب یلدا و ظلمات و اسکندر و آب حیات را بخوانی و بیاموزی و تکرارکنی . هنوز با شور و حرارت بیان می کنی که در تلقی قدما دنیا روی شاخ گاو قرار دارد و گاو روی ماهی ایستاده و ماهی در دریای بیکران شناور است و خورشید دور زمین می گردد و وقتی هیات و نجوم طب و ریاضی قدیم دربرابر پیشرفتهای چشمگیر علوم میدان خالی کرده و به آرامگاه فاخر موزه ها و کتابهای خطی کوچیده تو می خواهی که به بهانه تحلیل شعر عطار و سنایی و خاقانی و مولانا ، نبش قبر کنی و علوم قدیمه باورها و خرافه ها های گذشتگان را احیا کنی ؟ خود را از اسارت گذشته رها کن و به جریان شعر پیشرو بپیوند و نظریه های مدرن و فرامدرن شعر را بیاموز و شعر فرازمانی و فرا ملیتی بنویس .
***
این مقدمه طولانی را آوردیم تا حال و هوای بحثهای پیچیده ای را بازسازی کنیم که جلسات ادبی و نشریه های تخصصی را پر کرده است . و بگوییم چگونه در زیر لایه ای از لفاظی و عبارت پردازیهای غامض نوعی فضای وهم انگیز و غبارآلود آفریده می شود و با بهره گیری از شگردهای مغالطه و فریب ، دریافتهای شخصی و اغراض خاص ، به عنوان واقعیتهای بلامنازع حاصل از مطالعات علمی و سامان یافته به مخاطبان القا می گردد . در این نوشته یکی از مهم ترین شگردهای مغالطه کاری درباره زبان و پیشینه آن را بررسی خواهیم نمود آن داعیه جدا کردن زبان از عناصر فرهنگ و بریدن پیوند آن با گذشته است . این توهم که گویا با بیرون راندن عناصر بیانی گذشته می توان زبانی نوین آفرید آن چنان با گستردگی و قاطعیت مطرح می شود هیچ شبهه ای باقی نماند .
نخست این را بگویم که این طرفه نیز تحفه ای است که ترجمه های نارسا و ناشیانه و مطالعات شتابزده و ناشیانه تر برایمان به ارمغان آورده است . بر این شتابزدگی و ناشیگری میل به دگرنمایی و خیرگی شیفته وار در برابر دستاوردهای دنیای صنعت و تجارت را بیافزایید تا انگیزه ستیز با پیشینه و فرهنگ زبان فارسی را دریابید . زبان و اجزای کلمات آن علاوه بر روابط دستوری و نظام درونی به دلیل کارکرد اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی پیوندی همه سویه با اجتماع و فرهنگ و تاریخ دارد و در واقع جدا کردن زبان از بافت تاریخی و فرهنگی اش به منزله بریدن رگهای حیاتی زبان است . و تاریخی آن وقتی که زبان در خدمت انتقال دستاوردهای علمی است ، البته آزار دهنده و مزاحم است. زیرا رسایی و صراحت معنا را مختل می کند و جملات را تاویل پذیر و قطعیت معانی و احکام را خدشه دار می سازد. اما در کارکرد ادبی زبان - که به شدت ناظر بر حس و عاطفه است - بدون تاویل پذیری و ارتباطات چند سویه مفاهیم و مصادیق و معانی ، آفرینش ادبی به غایت تهیدست و تکیده خواهد شد ، چنانکه شده است .
وقتی می خوانیم : / مادرم آب و آیینه و قران در دست / اگر کلمات کلیدی این فراز شعری جدا از پیشینه تاریخی و فرهنگی و فقط دلالت بر مصادیق عینی شان کنند ، از زیبایی و تاثیرگذاری شعر چه بر جا می ماند ؟ این همان آسیبی است که در ترجمه های ناشیانه شعر رخ می دهد . مترجم ناتوان تنها معادل دستوری و واژگانی کلمات را جایگزین آنها می کند و به دلیل بی اطلاعی از بافت فرهنگی ، اجتماعی و تاریخی کلمات و مناسبات چند جانبه حاصل از آنها ، مجموعه ای از اجزای بی سامان و بی روح را به عنوان ترجمه شعر در اختیار مخاطب قرار می دهد . مخاطب نیز که شیفته و مبهوت است ، در برابر محصولات دنیای مدرن جرات چون و چرا ندارد و از بیم آنکه مبادا مراتب دانش و روزآمدی اش خدشه دار شود ، نه تنها دم نمی زند ، بلکه لب به ستایش می گشاید و به نظریه پردازی و توجیه در خصوص دلایل نابسامانی و آشفتگی و بی معنایی و نارسایی شعر مدرن مشغول می شود . از همین جا ست که انبوه شعرهای نابسامان و آشفته و نارسا تولید و منتشر می شوند ؛ به توهم نوآوری و رهایی از سلطه سنت و به خیال آزادسازی واژه ها از پیشینه تاریخی و فرهنگی شان برای دستیابی به زبان مدرن .
از همین جا ست که پیوند شعر با زندگی قطع می شود ملغمه ای از کلمات بی روح و بی هویت ، ابزار بازیهای زبانی سرگرم کننده می گردد . نوشته هایی که غیر از آشفتگی و درهم ریختگی هیچ برجستگی و ویژگی قابل تاملی ندارند و آمده اند تا جایگزین شعر یعنی عالیترین دستاورد هنری زبان شوند !