شروع قصه هایش همیشه مثل هم بود؛ «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای ما، خدای دیگری نبود ...»
آخر قصه هم دستهای باد کرده خودش را به چشمهای فرو رفته اش می مالید و می گفت: «دیگه بسه، وقت خوابه.»
آرامش صدای او از شروع یکی بود تا انتهای لالایی همیشگی اش قشنگترین آسایش زندگی ام بود ... ولی همیشه وحشت داشتم از مرگش، از رفتنش، از فرو ریختن تکیه گاهم ، سینه اش محرم رازهای چندین ساله ام بود، رازدار گناههایم، ثوابهایم، حتی نگاههایم.
اولین بار او فهمید که نوری در نگاهم آمده، آنقدر اصرار کرد تا گفتم و سبک شدم. سریع خودش را با من قسمت کرد و سهم مهرش را به من بخشید. از آن روز شدم سرور و امیر خانه. راهنمایی ام کرد که باید پاکباخته شوی، نماز را دوباره یادم داد، ذکر قنوتم را عوض کرد، خیلی جدی تر از خودم مصمم بود. گفت: هیچ وقت نا شکری نکن، می گفت: تو هر وقت بخواهی باران می آید ، باید سرگردان نباشی ...
یادم داد میان باران اشک خدا هم هست. سر انجام هم خودش یک روز با همین قطرات باران به دریا رفت ...
***
زنگ در به صدا در آمد ... پشت در یک دسته گل، نوشته ای روی آن:
«تبریکات بهاری را بگذاریم برای روزی که تسلیتی برای گفتن نداشته باشیم.»