English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


محرم راز و نيازم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
زنگ در به صدا در آمد ... پشت در یک دسته گل، نوشته ای روی آن: «تبریکات بهاری را بگذاریم برای روزی که تسلیتی برای گفتن نداشته باشیم.»
 

شروع قصه هایش همیشه مثل هم بود؛ «یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای ما، خدای دیگری نبود ...»

آخر قصه هم دستهای باد کرده خودش را به چشمهای فرو رفته اش می مالید و می گفت: «دیگه بسه، وقت خوابه.»

آرامش صدای او از شروع یکی بود تا انتهای لالایی همیشگی اش قشنگترین آسایش زندگی ام بود ... ولی همیشه وحشت داشتم از مرگش، از رفتنش، از فرو ریختن تکیه گاهم ، سینه اش محرم رازهای چندین ساله ام بود، رازدار گناههایم، ثوابهایم، حتی نگاههایم.

اولین بار او فهمید که نوری در نگاهم آمده، آنقدر اصرار کرد تا گفتم و سبک شدم. سریع خودش را با من قسمت کرد و سهم مهرش را به من بخشید. از آن روز شدم سرور و امیر خانه. راهنمایی ام کرد که باید پاکباخته شوی، نماز را دوباره یادم داد، ذکر قنوتم را عوض کرد، خیلی جدی تر از خودم مصمم بود. گفت: هیچ وقت نا شکری نکن، می گفت: تو هر وقت بخواهی باران می آید ، باید سرگردان نباشی ...

یادم داد میان باران اشک خدا هم هست. سر انجام هم خودش یک روز با همین قطرات باران به دریا رفت ...

***

زنگ در به صدا در آمد ... پشت در یک دسته گل، نوشته ای روی آن:
«تبریکات بهاری را بگذاریم برای روزی که تسلیتی برای گفتن نداشته باشیم.»

 

 تاریخ انتشار:   March 21, 2003 1:57 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir