ابوالفضل زرویی نصرآباد ـ مدیر کنونی دفتر طنز حوزهی هنری ـ از آن دسته طنزنویسهایی است که زودتر از خیلی از رفقا در عرصهی طنز کسی شدهاند و صاحب سبکی ... یکی هم آن که، زرویی از سال 1370 دورهی جدید طنز سیاسی را با نوشتن تذکرههایی با زبانی وام گرفته شده از زبان متین و مقفی تذکرة الاولیای عطار آغاز کرد.
سید ابراهیم نبوی هم از سال ۱۳۷۶، به شکلی جدی و قوی، شروع به نوشتن طنزهای سیاسی و اجتماعی در روزنامههای آن روزها کرده بود، که یکی از مهمترین این کارها، نوشتن تذکرههایی برای شخصیتهای معروف سیاسی و هنری و ... بود . پیروی او از سبک زرویی، آشکار و بیتردید است. چه، این دو آشنایی و الفتی دیرینه با هم دارند.
نبوی درباره زرویی می نویسد: «نسل شاعران جوان طنزسرا بی شک با نام زرویی آغاز می شود. ابوالفضل زرویی به روانی آب شعر طنز می گوید و به زلالی آب طنز می نویسد. او شعر قدیم و جدید را خوب می شناسد و در هر دو شکل شعر طنز سروده است. کم کار است و کارهایش ماندگار ...»
شعری که با هم میخوانیم، طنزی هوشمندانه و شیرین است که زرویی در پوشش آن و در کسوت رفاقت، به نبوی ـ پیش از دستگیری و برای دومین بار به زندان افتادنش ـ توصیههایی میکند. این شعر، ناقص و کوتاه شده تر از شکلی که اکنون میخوانید، در کتاب شعر طنز امروز ایران ـ کاری از سید ابراهیم نبوی و شهرام شکیبا ـ چاپ شده بود.
با تشکر از استاد زرویی و با سپاس از جناب « ... » (سه نقطه)!
***
برای دوست عزیزم سید ابراهیم نبوی - حفظه الله فی الدارین -
خدمت مستطاب ذوالتکریم / حضرت شیخ ،سید ابراهیم
به تو از جانب تمامی خلق / یک «سلام علیکم» از ته حلق
یک «سلام علیک» طولانی / سرش این جا، تهش بریتانی
یک «سلام» قرین به سوز جگر / چون سلام شیوخ بر منبر
بعد اظهار دوستی و سلام / دارد این بنده، چار پنج کلام
تو که در طنز صاحب نظری / مگر از کار ملک بیخبری؟
طنز گفتند، پایه میخواهد / نقد پر مایه ... میخواهد
در جهانی که مایهاش سختی است / ... هم از ادات بدبختی است
شد بسی آدم گرانمایه / کله پا با هزار من ...
[صحبت از ... است و شیرین است / شعر ...ی که گفتهاند این است!]
تو در این روزگار وانفسا / داخل باغ نیستی، چه بسا
شده در خطبههای آدینه / هتک اهل قلم، نهادینه
فی المثل شخص «اکبر گنجی» / - گرچه از حرف بنده میرنجی -
میشود عاقبت هدر، خونش / میگذارند دست کم، ...
- اکبر گنجی آشنای من است / یار دیرین و با وفای من است
میکنم کیف از نوشتهی او / صحبت تازه و برشته او
مینویسند، حیف، بعد عدم / روی گورش «شهید راه قلم» !-
آن چنان مرگ و این چنین مرده / هر که گفته شهید ... خورده!
***
تو که نقد و طنز، استادی، / نه که از هفت دولت، آزادی،
مینویسی در آریا و نشاط / تند و بیاحتیاط و با افراط
به خیالت که توی سوئیسی / که خودت، دلبخواه بنویسی
تو که یک دفعه، پنج - شش هفته / چوب در پاچهات فرو رفته،
تو که زندان کشیدهای اخوی / طعم آن را چشیدهای اخوی
میرسد ناگهان یکی الکی / از همین بچههای «دهنمکی»
مینماید تو را میان گذر / امر معروف و نهی از منکر
-آلت فعل او زبان خوش است / رویش البته یکی کمی ترش است
میشود بیخت از زمین کنده / میروی لای دست «پوینده»
***
بود رانندهای زمان قدیم / شوفر خط شوش - شابدولعظیم
در وصیت نوشت با فرزند / که بیا بشنو از پدر، این پند
گرمسافر تو را کند تحسین / که : «برو تندتر» نکن تمکین
میل دارد هر آدمی لابد / که رسد زودتر به مقصد خود
تو به گفتار خلق، گوش نده / برو آهسته، گاز توش نده
اسب شد مبتلا به جفتک و ... / اشتر آهسته میرود شب و روز
رفتم آهسته بنده تا مادرید / تند رفت آن یکی به قم نرسید
***
خانمی دوستدار شعر و سرود / از قضا پیش بنده آمده بود
گفتمش «بحث شعر، شیرین است / ویژگیهای شعر خوب، این است:
محکم و آبدار و پا برجا / گرم و احساسی و بلند و رسا»
خانم از گفتههای من رنجید / سرخ شد، بعد از آن که لب ورچید،
گفت: ای بی حیا، چه پررویی! / وصف ... است این که میگویی!
هر کسی حرف را - غنی و فقیر - / می کند طبق میل خود تفسیر
بالاخص طنز را که هست مدام / پر از ایهام و نکته و ابهام
گر نویسی زکفش و دمپایی / باز برمیخورد به یک جایی
شب، نویسی زآدمی مرده / صبح، بینی به «زنده» بر خورده
***
در مذمت اهل زمانه گوید - لعنهم الله
نشوی شادمان، اگر گه گه / خلق گویند بهبه و چهچه
این جماعت که شاد و خندانند / داخل آدمت نمیدانند
آن که میگفت: «آفرین پسرک» / گوید از مبتلا شوی «به درک»!
آن که گوید: «دم فلانی گرم» / گوید آن روز باشه، «دندش نرم»!
باشد اکنون به نرخ زر ورقت / توی زندان «قصر»،... لقت
***
در حکایت شمس الواعظین، کی جان به در برد و رجوع به حکایت شیرین ...
گفته بودی جناب «شمس الوا» / که «عظین» اش نشد در آنجا، جا-
چرت و پرت مرا پسندیده / به افاضات بنده، خندیده
خود ایشان، کنار دفتر توس / متهم شد به خائن و جاسوس
حضرتش، وقت آمدن سر کار / شد مواجه به لشکر «انصار»
اندر آن تنگنای بیم و امید / ریش او هم به داد او نرسید
آن یکی، یا یکی از افرادش / سر پایی، نمود ارشادش
زان وقایع، اگر چه جان در برد / لیکن البته چند مشتی خورد
آن برادر اگر چه مشت زدش / کرد مردی، نزد به جای بدش!
لطمه اصلا به پایهاش نزدند / هیچ مشتی به ...اش نزدند
مانده آن مشت هم به طالع سعد / مطمئنا برای دفعه بعد!
به چه دردی، بگو که فیالغایه / میخورد سر دبیر بی... !؟
در فواید ... و لزوم محافظت از آن فرماید:
مردمان را در این جهان، فرزند ! / نیست چون ... چیزی ارزشمند
مرد را در جهان ز خشک و ز تر / نیست چیزی ز ...ـایه واجبتر
ران مرغ آیت لوندی اوست / «تخم» او، رمز سربلندی اوست
پیش فرزانگان ز عصر حجر / دنبلان بوده از جگر بهتر
گر کنی همنشین با نخودش / تره هم میرود به تخم خودش
هی به تخمت حواله دادی مفت / تخم اگر بشکند چه خواهی گفت؟
گر نخواهی رسد به ... خراش / حافظ بیضهی حکومت باش!
***
در اعتذار و ختم کلام فرماید:
الغرض، بنده خیر خواه تو ام / مخلص لطف گاه گاه توام
«سین، الف، نونِ » مهربان منی / نور چشمی، عزیز جان منی
یک کمی تند میروی گاهی / ورنه خوبی، گلی، ملی، ماهی
شعر ما باعث مرارت شد / عذر میخواهم ار جسارت شد
بهر تعظیم میشود دولا / دوستار صمیمیات « مُلا»