ای طلوع زرین امید و عشق ، سلام !
در غربیترین غروب زمستانی ، تویی كه طلوع همیشگی بهاری ! پس حق دارم كه بگویم : بی تو بهار هم ترانه دلتنگیست !
اما … اما بهار را چه باك اگر از سرزمینی رخت بربندد ؟! تو ذات بهاری اگر سرزمین كویر نباشد . تو بغل بغل گل داری اگر خاك لم یزرع نباشد .
پس ای ترانه زیبایی ! این همه اقاقی و نسترن و یاكریم و هدهد و قناری را به باد نده !!
بهار بیسرزمین ، بهاری كه چمدان دلش را هیچ گوشهای از این خاك خدا باز نكند ، با هیچ حسی ـ گیرم همان حس ششم افسانهایات ! ـ قابل اثبات نیست ! حتی منطق دودوتا چهارتای خودت هم میگوید : بهار یعنی سبزی ! مگر نه ؟!
زیباترین بانوی منطقی عرصه احساس ! سفره دلت را پهن كن !!
خیال نكن دارم مظلومنمایی میكنم . لاف میزنم كه بیخیال این سرزمین وامانده ! … نه ! … به خدا دلم به حال خودم هم میسوزد . برای خودم كه میتوانستم سبز باشم ، شكوفه شكوفه از دهانم بریزد ، دلم به رقص درآید و حنجرهام آواز هماره عشق باشد . اما … اما سرزمین بی بهار ، امید بهار را همیشه در دل خود دارد به خصوص اگر بهاری را بر سینه تفتیدهاش لمس كرده باشد ! همین امید برای سرزمین عین اثبات است ، عین معناست !
بهارترین فصل ممكن عالم وجود !
حیفت نمیآید این همه سبزی و پاكی و طربناكیات ذره ذره زیر نفس سوزنده غم ، زیر آوار كمرشكن نومیدی ، خاكسترگون دفن شود ؟! حیفت نمیآید سبزناكیات ، تنها خاطرهای باشد كه در سینه تفتیده یك دشت بی آب و علف ، ثانیه ثانیه برای تپش قلب یك امید ز پا فتاده خرج شود ؟!! … .
سبزیات را به عینه ثابت كن ! تو معنای خودت را به قمار اندوه گذاردهای . بیا بیرون از این قمار شوم پیش از آن كه تمامی دار و ندارت بر باد رود !
تو نمیدانی ! تو نمیدانی كه این اندوه لعنتی ، چقدر خوب دست میآورد !! به خصوص وقتی كه طالع سعدت را به همراه نداشته باشی ! من زیاد پای این قمار نشستهام … .
… عشق تو طالع سعد من بود . آن روزهای خوب لبخند ، وقتی چشمم را به نی نی چشمان نوازشگرت میدوختم ، تمامی برگهای بازیام برگ برنده میشد ! اندوه بازندهترین حریف دنیا بود ، وقتی تو بودی ! وقتی دلت با من بود !!….
اما این روزهای تلخ خاطرههای لبخند و حضور اشك ، وقتی چشمم به سپیدی دیوار سپید میشود - مثل موهای دلم ! – بازی كردن معنایی جز بازنده شدن ندارد ! باور كن ! چون تو را نمیبینم ، نه كه نیستی ! چون صدای دلت را نمیشنوم ، نه كه بیصداست !!
تو هستی و دلت میتپد ، چون همیشه و هماره ، اما … اما این سرزمین قحطیزده بی باران ، حضور تو را تنها در ورقپارههای خودش - نه حتی زرنوشتههای تو ! ـ و در دالانهای پر پیچ و خم و سردابگونه خاطره پیش چشم دارد . از این همه خاطره گرد گرفته كه امروز دستی به نوازش از صورتشان غبار نمیزداید ، برای چشمان خود چه هدیهای ببرم كه قمارباز قهاری چون اندوه را به خاك سیاه بنشاند ؟!
من نه تنها به اندازه هر دویمان ، بلكه به اندازه تمامی عالم باختهام ! تو دیگر به این قمار تن نده !!
سفره دلت را پهن كن ! سرزمینهایی كه عظمت تو را در خویش تكثیر كنند ، كم نیستند . این همه سبزی را تلف نكن ! وقت تنگ است !هر لحظهای به قیمت یك یاسمن سپید تمام میشود ، یك اقاقی سرخ ! ...
… سفره دلت را پهن كن !