تازه به هم نرسيده بودند! من مي شناختمشان. همسايه يك محل بودند. همسرانشان با هم دوست بودند. بارها نان سفره شان را باهم قسمت كرده بودند. تازه بهشان رسيده بودم. چشم در چشم هم دوخته بودند و حركات يكديگر را مي پاييدند. برق شمشيرهاي مقابل چشمشان را مي آزرد. يك ماه قبل اصلا كربلا برايشان مفهومي نداشت. دهم محرم الحرام روزي بود مثل بقيه روزهاي محرم الحرام سال شصت و يك هجري. هرگز باور نمي كردند كه روزي با شمشيرهاي آخته به مصاف هم بروند. دانه هاي درشت عرق بر سر و رويشان مي درخشيد. هريك منتظر بود تا ديگري مبارزه را آغاز كند. فكر كردم منتظر مداخله منند. سرانجام يكيشان به سخن درآمد:« هيچ مي داني كه چه مي كني؟ هيچ انديشيده اي كه با پسر رسول خدا مي جنگي؟ با كسي كه پيامبر لقب سيد شباب اهل جنت را به او عطا فرموده است. آخر تو را چه مي شود برادر؟». دست مرد ديگر بر شمشير لرزيد. دهان باز كرد تا حرفي بزند كه امانش ندادم. دهانش را بستم و گوشش را پر كردم. نعره اي زد و به سوي آن ديگري حمله برد. زماني كه شمشير را تا دسته در سينه همسايه اش فرو نشاند ناله فرشتگان را كه دور تا دور ميدان نبرد با چشمان اشكبار به دعا ايستاده بودند شنيدم. ديگر احساس شادي نمي كردم. از هياتش در آمدم. مرد انگار كه تازه پيكر غرقه به خون ديگري را مي ديد زانو شكست و بر سينه مرده زار زد. نعره زدم: « ازتان متنفرم آدمها!» و به سوي خيمه «حسين» و نزديكانش روان شدم.
*
ليلا با گونه هاي گلگون از شرم روبروي من ايستاده بود. نسيم لطيف صدايش كمي آتشم را خنك كرد.
- حالا تنها اميد «حسين» به توست...
و صدا در گلويش شكست. دانه هاي اشكش را با حسرت بلعيدم تا زقومي كه در حلقم جاري بود پايين برود. دو دست پيش آورد. شالي سبز در دست داشت. گريست و خنديد:
- اين را به كمر ببند اكبرم.
حرصم گرفت.
- دختر! ناسلامتي تو نو عروسي. اصلا لذت زندگي مشترك را نچشيده اي. اين جنگ را «حسين» شروع كرده است. تقصير شما نيست...
ابرو در هم كشيد و با نفرت از من رو گرداند. خنده اي كردم.
- بيا! قهر و ناز نكن! من كه مي دانم ته دلت...
به ناگهان دويد و خودش را به پاي اكبر انداخت.
- بگذار من نيز در ركاب پسر رسول خدا باشم. بگذار من هم كنار تو اسب بتازم. بگذار اگر قرار است برويم با هم برويم.... اكبرم...
اكبر با عشق به ليلايش نگاه كرد. نگاهش هواي بهشت را در من زنده كرد. صدايش خنكاي آب كوثر را مي مانست.
- ليلاي من! جان من فداي «حسين» باد! من ميداندار حسينم. تو پشتيبان «زينب» باش. حالا او بيش از هميشه به دلداري نياز دارد. بعد از «حسين»....
و صدا در گلويش شكست. اكبر که شال سبز بر كمر بسته بر اسب مي تاخت بال زدن فرشتگان را مي مانست. ليلا با چشمان اشكبار رد اسب را گرفت. به «حسين» رسيد كه كنار خيمه ايستاده بود. پيشاني اكبرش را بوسيد و در گوشش زمزمه كرد و تا زماني كه در گرد و غبار معركه گم شد نگاهش كرد. ليلا معناي نگاه «حسين» را دانست. زانوانش شكست و تكيه بر عمود خيمه گريست. فرشتگان دوباره به ناله درآمدند. نعره زدم: « ازتان متنفرم فرشته ها!» و به سوي خيمه عباس روان شدم.
*
- اين زره براي من تنگ است. شانه هايم را مي فشرد. كاش زره بهتري داشتم تا سينه براي «حسين» سپر كنم.
ابرو در هم كشيدم.
- حيف از قد و قامت رشيد تو نيست كه در خاك و خون بغلتد؟
- قد و قامتم فداي «حسين»!
- «حسين» با قد و قامت تو هم نجات نمي يابد. چشمت را باز كن. دور تا دورتان سپاه يزيد است. آب هم كه نداريد. به چه دلخوش كرده اي؟
- دلم به خداي حسين خوش است.
از خيمه بيرون زد. دنبالش دويدم. مشك را برداشت و بر زين نشست.
- تو به آب نمي رسي. عاقل باش. نرو. كافي نیست اینهمه کشته؟
-بیهوده گرد من نگرد. به سراب تو دلخوش نمی کنم.
هي كرد تا به «حسين» رسيد. جرات نكردم نزديك تر شوم. هميشه به «حسين» كه نگاه مي كردم آتشم شعله ور تر مي شد. مي سوختم چنان كه ديگر تاب نمي آوردم. نگاهم كرد. نور سبز مانندي از نگاهش ساطع شد. عطوفت و سختي را باهم داشت. عقب رفتم. هيچ نگفت اما من مي شنيدم
- از شر تو پناه مي برم به خدا
خواستم نعره بزنم: « من حق داشتم مخالفت كنم. حق داشتم سجده نبرم. ببين! اين است نتيجه خلقتش! جز فساد و گناه و قتل و غارت كاري نمي كنند بر زمين. حالا ميان يك ميليون، يكي مثل تو بشود. يكي مثل عباس. يكي مثل...». صدايش لطافت باران داشت و سختي صخره هاي بيابان.
- زنان و كودكانمان تشنه اند. تو سقاي مايي عباس.
و دست بر شانه عباس نهاد. شانه ام خنك شد.
- تو جان بخواه حسين من!
دست دوم را بر شانه ديگر عباس نهاد. خوب نگاهشان كرد.
- اين دستها خاك خشك كربلا را سبز مي كنند.
بر پيشاني اش بوسه زد. پيشاني ام را لمس كردم. چه مي شد به هيات عباس در مي آمدم؟
- بتاز اسب من... بتاز! فرات راه دوري نيست. بهشت از آن هم نزديك تر است. شيهه اسب عباس تنم را لرزاند. حسين لبخند زد. لبخندش طلوع خورشيد را مي مانست. زينب كنار برادر آمد. چشمهايش خيس اشك و لبهايش خشك خشك. دست حسين بر شانه اش قرار گرفت.
- زينب جان! خوب نگاه كن! خوب نگاهشان كن! دور نيست كه تو سخنگوي سر بر سر نيزه خواهي بود! ميدانداري مان از آن پس با تو خواهد بود خواهركم...
جوشش اشك زينب جوشش آب زمزم را مي ماند. شبيه مادر به برادر نگاه كرد. انگار چشمهاي «فاطمه» «حسين» را مي نگريست. گلوي «حسين» را كه بوسيد فرشتگان ضجه زدند. نعره زدم « بي عرضه هاي بدبخت! فقط بلديد تسبيح بگوييد. خيلي راست مي گوييد معجزه اي كنيد و اين غائله را ختمش كنيد. اي خدا! عذابي كه از به خون غلطيدن بندگان خوبت مي كشم از دوريم از مهر تو افزون تر است. اي خدا! حسين آيت مهر توست. دلم هواي مهر تو دارد!» و ديوانه وار به سوي معركه دويدم...
*
حسين شمشير دور سر چرخاند و پيش تاخت. چند نفري با هم حمله كردند. مي دانستند كه تنها حريفش نيستند. ذوالجناح سم بر زمين كوبيد و شيهه كشيد. حسين خواند « به ياد بياوريد كه من كه هستم! به ياد بياوريد كه جدم رسول خدا از چنين روزي خبر داد... به ياد بياوريد كه چگونه با نامه هاي خويش مرا به خود خوانديد. عجب مهمان نوازاني بوديد. عجب از پسر رسول خدا پذيرايي كرديد. عجب خوشامدي گفتيد. دينتان را به مشتي زر فروختيد و آخرتتان را تباه كرديد.»
يادم رفت كه براي چه آمده بودم. يادم بود اما دست و دلم پيش نمي رفت. شمر را نگاه كردم كه با چشمان خون گرفته شمشير دور سر مي چرخاند و زبان بر دندانهاي زردش مي كشيد. با اغواي او درهاي بهشت براي هميشه بر من بسته مي شدند. صداي رساي حسين به گوش رسيد.
- خدا را شاهد مي گيرم بر اين روز. خدا را شاهد مي گيرم بر گلوي تير خورده علي اصغر پسركم. بر دستان بريده عباسم. بر پيكر پاره پاره علي اكبرم.
چشمهايم سوختند. آب در چشمهايم جمع شد اما خنك نشدم. بيشتر سوختم. حلقه تنگ تر شد. شمر نگاهم كرد. انگار كه با نگاه مي گفت « چرا معطلی؟ من به اغواي تو نيز نيازي ندارم! تو را هم درس مي دهم.». نگاهش بوي تعفن مي داد. در مردمكهاي تيره اش كيسه هاي زر فراوان ديدم. با نفرت روي گرداندم. نعره اي زد و در جانم افتاد. من عددي نبودم آن ميان! شمر بود كه مرا پيش مي برد! او كمان به دستم داد. او دست من شد و تیر در کمان نهاد. من چشم او شدم و به سوي حسين نشانه رفتم. با به خاك افتادن حسين شمر به قهقهه خنديد. من به تلخی گریستم. فرشتگان همرا زينب بر جسد حسين مرثيه از سر گرفتند. زار زدم « نمي خواهم ابليس باشم. مگر زور است؟ اي خدا...........!»