کجا ؟ شهرري ، بازار حرم ...
کي ؟ عاشورا بود به گمانم ...
گفتم دقيقا کي ؟ فرقي ندارد ، عاشورا عاشوراست ...
خوب ، چه ديدهاي ؟ ميگويم ، ميتوانم گريه هم بکنم ؟!
*
سرم را ميچرخانم ؛ يک دسته سياهپوش از ته خيابان ميپيچند تو ... پسرکي جلوي همه هست که دستهي بلند پرچم « يا حسين (ع) » را به زور گرفته و تکانش ميدهد . توي چشمهايش برقي یست عجيب ، انگار چيزهايي ميبيند که بزرگترها نميبينند ، بعد برق چشمها بيشتر ميشود و يک قطره اشک ، با شتاب از گوشهي چشمش ميافتد پايين ... زود ، انگار که بترسد ، اطرافش را نگاهي مياندازد ، با چشمهايش به من ميخندد و هم نواي بقيه ميپيچد توي بازار سرپوشيده ... چشمهايم به چشمانش حسادت ميکنند !
*
سرم را ميچرخانم ؛ از يک گوشه صداي گرفتهي زني ميآيد ، زنگ صدا ,بوي محبت مادرانه ميدهد ... « يا ابوالفضل ! ... » قدمهايم را تندتر ميکنم ؛ از دور ميان آن همه سياهي ، آغوش مادري را ميبينم با شانههاي لرازن ، که ميان دستهايش ، دخترکي بيهوش را گرفته و دور دستهي عزادارها ميچرخد ... گويي طوافي يا گشتني به دور محبوب ... التماس ميکند که عزادارها جگرگوشهاش را دعا کنند ... « يا ابوالفضل ! » ... يکي با منقل اسپند ميآيد جلو که دور سر دخترک بچرخاندش ، مادر زود بلند ميشود و اشکهايش را پاک ميکند و باز با چشمهايش چيزي را طلب ميکند که هر چه هست ، ديدني است ... « يا ابوالفضل ! » ... صدايش بلندتر شده ؛ جيغي ميزند و صدايش را بلندتر ميکند ... يک آن دستهي مردم هجوم ميبرند به سمت دخترک که بلند شده و حيران اطرافش را نگاه ميکند ... ديگر سياهي ميبينم و کلي چشم که خيس شده و چشمانم ميافتد به پرچم سبز بزرگي که بالاي يک درخت ، خودش را به باد سپرده و انگار با گريه ميرقصد ... چشمانم حيرت ميکنند و فرو ميافتند .
*
سرم را ميچرخانم ؛ توي حياط اصلي حرم ، پسر جواني هست که يک گوشه کز کرده و به دستههاي عزادار - که از بازار سرپوشيده وارد ميشوند ، ميخوانند و جلوي در ضريح اصلي صدايشان اوج ميگيرد و ميروند – نگاه ميکند و نگاه ميکند و نگاه ... . ناگهان چشمهايش خيره ميشوند به خود ضريح ، که عدهي زيادي ، با شتاب و سرگشتگي ، به آن ميآويزند و بعد آرام ميشوند ، توي گوش ضريح نجواهايي ميکنند و آرام ميروند ... لبهاي ساکتش ميلرزند انگار ؛ چيزهايي ميگويد ... لبهايش مي لرزند ، عين چشمهاي من ... مرا که ميبيند ، برميخيزد و در سياهي مردم گم ميشود ... خم ميشوم و يک تکهي داغ و لرزان از دلش را که روي زمين افتاده ، برميدارم !
*
سرم را ميچرخانم ؛ کبوتري از بالاي سر آن همه سياهپوش ، چرخي ميزند ، اوجي ميگيرد و يکراست ميرود و مينشيند روي گنبد کوچک طلايي ... صداي « يا حسين » جماعت اوج ميگيرد ... کبوتر دوباره پر ميزند و جلوي دستهي عزادار مينشيند . حس ميکنم به اندازهي همين کبوتر تاب ديدن ندارم ... ميگريزم و توي سياهي خودم و چشمانم را که حالا همه چيز را تار ميبينند ، گم ميکنم !