« من سيد رضا محمدي دارم ازايران به افغانستان بر مي گردم و اين دو سه اشک چکيده ز خامه مي ماند .اميدوارم اگر بدي، خوبي... از من ديده ايد ببخشيد. به هر حال در اين چند سال چه در جاهايي که مسووليت داشته ام مثل مجله سروش جوان يا روزنامه ي ابرار يا هر جايي که به هر تقدير با جماعت فرهنگي سروکار داشته ام اگر مطلبي نقدي حرفي چيزي نوشته ام که باعث آزردگي باحالاي عالم شده به باحالي خودشان مرا ببخشايند ...»
اين جملات آخر يکي از وبلاگهايي است که جوانه نزده، سوخت! سيد رضا محمدي؛ شاعر خوش قريحه افغان که سالهايي را در وادي ادبيات ايران گذارند و کارنامه اي روشن از خود بجاي گذاشت.
شايد از تاثيرگذارترين و ناب ترين جريان هاي شعر دري، جرياني باشد که شاعران مهاجر افغان در ايران به راه انداختند. شاعراني چون محمد کاظم کاظمي ، سيد ابوطالب مظفري، سيد فضل الله قدسي، محمدشريف سعيدي و ديگران که ترکيبي از شعر مقاومت را با مضامين اجتماعي و البته با نيم نگاهي به جنبه هاي صوري و مدرن شعر ارائه نمودند. اين شاعران توانستند با معرفي خود و شعرشان به جامعه ادبي ايران، پا به پاي شاعران ايراني در عرصه ادبيات پارسي بدرخشند. گرچه ارتباط نزديک با فضاي ادبي و فرهنگي ايران نيز در طرح و رشد جريان شعر معاصر افغان در ايران بي تاثير نبوده است.
سيد رضا محمدي ، متولد 10/10/1358 در « باتور » ناهور غزني شهر غزنين افغانستان ، سالهايي را در تهران فلسفه خواند و هفته پيش، پس از سالها اقامت در ايران به موطن خود بازگشت. سيدرضا محمدي يکي از شاعراني است که در فضاي ادبي ايران خوش درخشيد و شعرش مي تواند به عنوان آيينه اي از شعر زنده و پوياي امروز افغانستان باشد و به تبع آينه ي دغدغه ها، آرمانها و تجربه هاي شاعران افغان که روزگار بالندگي شعرشان را در ايران گذرانده اند.
لذت شنيدن و زيبايي شعر سيدرضا با لهجه شيرين شاعرش دو چندان مي شود.
نقاشي
صدا ز کالبد تن به در کشيد مرا
صدا به شکل کسي شد به در کشيد مرا
صدا شد اسب ستم روح من روان ز پي اش
به خاک بست به کوه و کمر کشيد مرا
چه وهم داشت که از ابتداي خلقت من
غريب و کج قلق و در به در کشيد مرا
دو نيمه کرد مرا پس ترا کشيد ازمن
يس از کنار تو اينسوي تر کشيد مرا
ميان ما دري از مرگ کرد نقاشي
به ميخ کوفته در پشت در کشيد مرا
خوشش نيامد اين نقش را به هم رد وبعد
دگر کشيد ترا ودگر کشيد مرا
من و تو را دو پرنده کشيد در دو قفس
خوشش نيامد بي بال و پر کشيد مرا
خوشش نيامد تصوير را به هم زد بعد
بدر کشيد ترا و بسر کشيد مرا
رها شديم تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره ي تو به خون جگر کشيد مرا
خوشش نيامد اينبار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر کشيد مرا
خوشش نيامد خط خط خط زد اينها را
يک استکان چاي از خير و شر کشيد مرا
ترا شکر کرد ودر رگان من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و
... سر کشيد مرا
**
بازي
دستان تو مي کنند با مو بازي
موهاي تو مي کنند بر رو بازي
در رخسارت دو جام جادو و دلم
خواهد با آن دو جام جادو بازي
عکس بعدي ترا نشانده با من
دو بچه مي کنند لولو بازي
گاهي دستان ما به هم مي چسبد
گاهي ما مي کنيم بازو بازي
عکس بعدي : تو با خودت مي گويي
شايد قسمت نبوده با او بازي
من مي گويم به ما چه اين کار خداست
دارد همواره با ترازو بازي
عکس بعدي دوتا پرنده دو قفس
با دون ها مي کنند آن تو بازي
مردم يا بچه هاي قائم بُشکند
يا مشغولند در زن و شو بازي
بعدي، وقتي ترا بگيرند از من
مي ميرد زندگي هياهو بازي
بعدي، وقتي تو با مني مي خواهند
دريا با دره، رنگ با بو بازي
حالا چشمانم آهواني شده اند
دنبال تو مي کنند هر سو بازي
عکس بعدي، تو دست هايت بر مو
موهاي تو مي کنند بر رو بازي ...