English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  نگاه


من عددی نبودم آن ميان!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
مژگان بانو: بر پیشانی‌اش بوسه زد. پیشانی‌ام را لمس كردم. چه می‌شد به هیات عباس در می‌آمدم؟
 

تازه به هم نرسیده بودند! من می شناختمشان. همسایه یك محل بودند. همسرانشان با هم دوست بودند. بارها نان سفره شان را باهم قسمت كرده بودند. تازه بهشان رسیده بودم. چشم در چشم هم دوخته بودند و حركات یكدیگر را می پاییدند. برق شمشیرهای مقابل چشمشان را می آزرد. یك ماه قبل اصلا كربلا برایشان مفهومی نداشت. دهم محرم الحرام روزی بود مثل بقیه روزهای محرم الحرام سال شصت و یك هجری. هرگز باور نمی كردند كه روزی با شمشیرهای آخته به مصاف هم بروند. دانه های درشت عرق بر سر و رویشان می درخشید. هریك منتظر بود تا دیگری مبارزه را آغاز كند. فكر كردم منتظر مداخله منند. سرانجام یكیشان به سخن درآمد:« هیچ می دانی كه چه می كنی؟ هیچ اندیشیده ای كه با پسر رسول خدا می جنگی؟ با كسی كه پیامبر لقب سید شباب اهل جنت را به او عطا فرموده است. آخر تو را چه می شود برادر؟». دست مرد دیگر بر شمشیر لرزید. دهان باز كرد تا حرفی بزند كه امانش ندادم. دهانش را بستم و گوشش را پر كردم. نعره ای زد و به سوی آن دیگری حمله برد. زمانی كه شمشیر را تا دسته در سینه همسایه اش فرو نشاند ناله فرشتگان را كه دور تا دور میدان نبرد با چشمان اشكبار به دعا ایستاده بودند شنیدم. دیگر احساس شادی نمی كردم. از هیاتش در آمدم. مرد انگار كه تازه پیكر غرقه به خون دیگری را می دید زانو شكست و بر سینه مرده زار زد. نعره زدم: « ازتان متنفرم آدمها!» و به سوی خیمه «حسین» و نزدیكانش روان شدم.

*

لیلا با گونه های گلگون از شرم روبروی من ایستاده بود. نسیم لطیف صدایش كمی آتشم را خنك كرد.
- حالا تنها امید «حسین» به توست...
و صدا در گلویش شكست. دانه های اشكش را با حسرت بلعیدم تا زقومی كه در حلقم جاری بود پایین برود. دو دست پیش آورد. شالی سبز در دست داشت. گریست و خندید:
- این را به كمر ببند اكبرم.
حرصم گرفت.
- دختر! ناسلامتی تو نو عروسی. اصلا لذت زندگی مشترك را نچشیده ای. این جنگ را «حسین» شروع كرده است. تقصیر شما نیست...
ابرو در هم كشید و با نفرت از من رو گرداند. خنده ای كردم.
- بیا! قهر و ناز نكن! من كه می دانم ته دلت...
به ناگهان دوید و خودش را به پای اكبر انداخت.
- بگذار من نیز در ركاب پسر رسول خدا باشم. بگذار من هم كنار تو اسب بتازم. بگذار اگر قرار است برویم با هم برویم.... اكبرم...
اكبر با عشق به لیلایش نگاه كرد. نگاهش هوای بهشت را در من زنده كرد. صدایش خنكای آب كوثر را می مانست.
- لیلای من! جان من فدای «حسین» باد! من میداندار حسینم. تو پشتیبان «زینب» باش. حالا او بیش از همیشه به دلداری نیاز دارد. بعد از «حسین»....
و صدا در گلویش شكست. اكبر که شال سبز بر كمر بسته بر اسب می تاخت بال زدن فرشتگان را می مانست. لیلا با چشمان اشكبار رد اسب را گرفت. به «حسین» رسید كه كنار خیمه ایستاده بود. پیشانی اكبرش را بوسید و در گوشش زمزمه كرد و تا زمانی كه در گرد و غبار معركه گم شد نگاهش كرد. لیلا معنای نگاه «حسین» را دانست. زانوانش شكست و تكیه بر عمود خیمه گریست. فرشتگان دوباره به ناله درآمدند. نعره زدم: « ازتان متنفرم فرشته ها!» و به سوی خیمه عباس روان شدم.

*

- این زره برای من تنگ است. شانه هایم را می فشرد. كاش زره بهتری داشتم تا سینه برای «حسین» سپر كنم.
ابرو در هم كشیدم.
- حیف از قد و قامت رشید تو نیست كه در خاك و خون بغلتد؟
- قد و قامتم فدای «حسین»!
- «حسین» با قد و قامت تو هم نجات نمی یابد. چشمت را باز كن. دور تا دورتان سپاه یزید است. آب هم كه ندارید. به چه دلخوش كرده ای؟
- دلم به خدای حسین خوش است.
از خیمه بیرون زد. دنبالش دویدم. مشك را برداشت و بر زین نشست.
- تو به آب نمی رسی. عاقل باش. نرو. كافی نیست اینهمه کشته؟
-بیهوده گرد من نگرد. به سراب تو دلخوش نمی کنم.
هی كرد تا به «حسین» رسید. جرات نكردم نزدیك تر شوم. همیشه به «حسین» كه نگاه می كردم آتشم شعله ور تر می شد. می سوختم چنان كه دیگر تاب نمی آوردم. نگاهم كرد. نور سبز مانندی از نگاهش ساطع شد. عطوفت و سختی را باهم داشت. عقب رفتم. هیچ نگفت اما من می شنیدم
- از شر تو پناه می برم به خدا
خواستم نعره بزنم: «من حق داشتم مخالفت كنم. حق داشتم سجده نبرم. ببین! این است نتیجه خلقتش! جز فساد و گناه و قتل و غارت كاری نمی كنند بر زمین. حالا میان یك میلیون، یكی مثل تو بشود. یكی مثل عباس. یكی مثل...». صدایش لطافت باران داشت و سختی صخره های بیابان.
- زنان و كودكانمان تشنه اند. تو سقای مایی عباس.
و دست بر شانه عباس نهاد. شانه ام خنك شد.
- تو جان بخواه حسین من!
دست دوم را بر شانه دیگر عباس نهاد. خوب نگاهشان كرد.
- این دستها خاك خشك كربلا را سبز می كنند.
بر پیشانی اش بوسه زد. پیشانی ام را لمس كردم. چه می شد به هیات عباس در می آمدم؟
- بتاز اسب من... بتاز! فرات راه دوری نیست. بهشت از آن هم نزدیك تر است. شیهه اسب عباس تنم را لرزاند. حسین لبخند زد. لبخندش طلوع خورشید را می مانست. زینب كنار برادر آمد. چشمهایش خیس اشك و لبهایش خشك خشك. دست حسین بر شانه اش قرار گرفت.
- زینب جان! خوب نگاه كن! خوب نگاهشان كن! دور نیست كه تو سخنگوی سر بر سر نیزه خواهی بود! میدانداری مان از آن پس با تو خواهد بود خواهركم...
جوشش اشك زینب جوشش آب زمزم را می ماند. شبیه مادر به برادر نگاه كرد. انگار چشمهای «فاطمه» «حسین» را می نگریست. گلوی «حسین» را كه بوسید فرشتگان ضجه زدند. نعره زدم « بی عرضه های بدبخت! فقط بلدید تسبیح بگویید. خیلی راست می گویید معجزه ای كنید و این غائله را ختمش كنید. ای خدا! عذابی كه از به خون غلطیدن بندگان خوبت می كشم از دوریم از مهر تو افزون تر است. ای خدا! حسین آیت مهر توست. دلم هوای مهر تو دارد!» و دیوانه وار به سوی معركه دویدم...

*

حسین شمشیر دور سر چرخاند و پیش تاخت. چند نفری با هم حمله كردند. می دانستند كه تنها حریفش نیستند. ذوالجناح سم بر زمین كوبید و شیهه كشید. حسین خواند « به یاد بیاورید كه من كه هستم! به یاد بیاورید كه جدم رسول خدا از چنین روزی خبر داد... به یاد بیاورید كه چگونه با نامه های خویش مرا به خود خواندید. عجب مهمان نوازانی بودید. عجب از پسر رسول خدا پذیرایی كردید. عجب خوشامدی گفتید. دینتان را به مشتی زر فروختید و آخرتتان را تباه كردید.»
یادم رفت كه برای چه آمده بودم. یادم بود اما دست و دلم پیش نمی رفت. شمر را نگاه كردم كه با چشمان خون گرفته شمشیر دور سر می چرخاند و زبان بر دندانهای زردش می كشید. با اغوای او درهای بهشت برای همیشه بر من بسته می شدند. صدای رسای حسین به گوش رسید.
- خدا را شاهد می گیرم بر این روز. خدا را شاهد می گیرم بر گلوی تیر خورده علی اصغر پسركم. بر دستان بریده عباسم. بر پیكر پاره پاره علی اكبرم.
چشمهایم سوختند. آب در چشمهایم جمع شد اما خنك نشدم. بیشتر سوختم. حلقه تنگ تر شد. شمر نگاهم كرد. انگار كه با نگاه می گفت « چرا معطلی؟ من به اغوای تو نیز نیازی ندارم! تو را هم درس می دهم.». نگاهش بوی تعفن می داد. در مردمكهای تیره اش كیسه های زر فراوان دیدم. با نفرت روی گرداندم. نعره ای زد و در جانم افتاد. من عددی نبودم آن میان! شمر بود كه مرا پیش می برد! او كمان به دستم داد. او دست من شد و تیر در کمان نهاد. من چشم او شدم و به سوی حسین نشانه رفتم. با به خاك افتادن حسین شمر به قهقهه خندید. من به تلخی گریستم. فرشتگان همرا زینب بر جسد حسین مرثیه از سر گرفتند. زار زدم « نمی خواهم ابلیس باشم. مگر زور است؟ ای خدا...........!»

مژگان بانو

 

 تاریخ انتشار:   March 14, 2003 1:23 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir