چه شبی بود! شام غریبان را می گویم. صد شمع؟ هزار شمع؟ ده هزار شمع؟ اصلا شامی در کار نبود! روز روز بود! آنقدر روشن که عجیب ترین و باور نکردنی ترین صحنه های دنیا را هم می توانستی ببینی!
امیر را می گویم!
امیر آنجا بود! در صف اول سینه زنان!
تا آن روز هر تصوری از امیر داشتم به غیر از عزاداری! شیشه شکستنش را دیده بودم. مزاحمت هایش را دیده بودم. معرکه گیری و زد و خوردش را دیده بودم. اما عزاداری !!!!!!
اصلا او اهل این حرف ها نبود!
شاید این امیر دیگری بود که نوحه میخواند! صورت امیر دیگری سرخ شده بود و امیر دیگری بر سر و روی خود میزد! اما .... امیر دیگری در کار نبود!
از خود بی خود شده بود . نوحه هایی می خواند که تا آن روز نشنیده بودم و در عجب بودم که کدامیک از خلافکاران اطرافش این همه عارف بوده است!!!
مجذوب امیر شده بودم! می دانستم که این صحنه ها تکرار شدنی نیست ... و روح امیر بزرگ شد و بالا رفت و بالا رفت. دیگر امیری در کار نبود. در عالم دیگری بود و گاه فریاد می زد! امیر با شام غریبان پیوند خورده بود. امیر با شب دهم همراه شده بود. امیر رها شده بود.
امیر پاره ای از کربلا شده بود ...