English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  درمحضر ملک‌الموت


دغدغه‌های ژنرال

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
درست ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه‌ی شب بود ، که به ژنرال خبر دادند انقلاب پیروز شده است. ژنرال حالا پیروز، از شنیدن خبر آن‌قدر ذوق‌زده شده بود که دود سیگارش را - که همیشه سعی می‌کرد حلقوی...
 

درست ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه‌ی شب بود ، که به ژنرال خبر دادند انقلاب پیروز شده است. ژنرال حالا پیروز، از شنیدن خبر آن‌قدر ذوق‌زده شده بود که دود سیگارش را - که همیشه سعی می‌کرد حلقوی بیرونش بدهد تا جذبه‌ی خاصی برای اطرافیانش داشته باشد - پایین داد و به سرفه افتاد ... با همان قیافه‌ی سرخ و هیجان‌زده، به سرباز آورنده‌ی خبر اشاره کرد که برود گم بشود. بعد پای چپش را انداخت روی پای راستش، به صندلی‌اش تکیه داد، دستش را آرام پشت گردنش برد و آهی بلند از سر راحتی کشید؛ با خودش گفت لابد حالا تمام رسالت انقلابی‌اش را انجام داده ... دوباره گفت نه، این تازه اول راه است.

زود بلند شد، کلاهش را بر سر گذاشت و توی آیینه‌ی قدی رو به رو خودش را خوب برانداز کرد: «آدم بزرگی هستی، ژنرال! خیلی بزرگتر از دیگران ... لااقل در قد و قواره.»
یک ساعت بعد، ژنرال از در استودیو‌ی پخش مستقیم تلویزیونی وارد شد و نگاهی مغرورانه - درست مثل یک فاتح بزرگ - به اطرافش انداخت ؛ روی صندلی بزرگش لم داد، لیوان بزرگ آب میوه را هورت کشید و دور دهانش را به جای آستینش، با دستمالی کاغذی - که دقایقی پیش، از اتاق رییس جمهور پدرسوخته‌ی سابق برداشته بود - پاک کرد . کارگردان اجازه خواست تا در محضر ایشان جسارت کند و نکات لازم را برای ایراد یک نطق پیروزی آتشین ، یادآوری کند؛ در تمام این مدت، ژنرال سیگار برگش را دود می‌کرد و دودش را هم حلقوی بیرون می‌داد.

نطق شروع شد؛ با تمام جاذبه‌های یک ژنرال پیروز ... فقط کسی نمی‌دانست چرا ژنرال در میان آن همه شور و هیجان انقلابی، آن همه به خود می‌پیچد ... با جذبه‌ای خاص، بدن ستبرش تکان می‌خورد و با هر تکان، صدای لرزانش بالاتر می‌رفت: «ما باید ... باید حساب خود را با عناصر ... خائن و جنایتکار ... بله ... جنایتکار تسویه کنیم ... مردم ما برای اولین و آخرین بار ... ریشه‌ی این علف‌های هرز را ... نابود خواهند نمود ... تا کشوری سرشار از مهر و صفا داشته باشیم ... یک‌بار برای همیشه ... همیشه ...»

کسی هم جز خود ژنرال نفهمید که چطور گرمای دلپذیر، از بالای پاها به طرف کف پای چپ سرازیر شد و ژنرال ناگاه آهی از سر راحتی کشید و آرام شد؛ کف پای ژنرال خیس و داغ شده بود. ژنرال چهره‌ی معصومی پیدا کرده بود.

*

آمار اعدامی‌های پدرسوخته، دایما زیادتر می‌شد؛ سرباز، هر یک‌ساعت یک‌بار ، با یک ورقه‌ی فاکس از در می‌آمد تو، خبرهای خوش اعدام چند جنایتکار دیگر را با تواضع و هیجان لازم اعلام می‌کرد و بعد می‌رفت بیرون تا فعلا گم بشود ... ژنرال تا الان هشت سیگار از اموال رییس‌جمهور سابق دود کرده بود و چهار بار هم خودش را جلوی آینه برانداز کرده بود؛ همه چیز برای رهبری یک ملت انقلابی آماده بود و همه‌ی شوون رهبری هم به قامت ژنرال برازنده ... «می‌ماند فقط یک اونیفورم قشنگتر و با‌جذبه‌تر . یادم باشد بگویم چند مدال هم اضافه کنند به جیب سمت چپ.»

سرباز سلام نظامی داد، پاهایش را به هم کوبید، آب دهانش را به سختی قورت داد و بریده بریده گفت: «شد ... هشتصد و چهل و ... دو نفر، والاحضرت!» بعد رفت. ژنرال، سیگار نهم را که برداشت، حس کرد به دستشویی نیاز فوری دارد؛ زیر برگه‌ی «تقاضای جمعی از روشنفکران و استادان دانشگاه و روزنامه نگاران، برای برگزاری یک انتخابات آزاد زودهنگام»، با خودکار قرمز و با دستخطی شتابزده نوشت: «بر خلاف میل قلبی‌ام ، تا انجام کامل اقدامات لازمه‌ی انقلابی، معلق بماند.» و بعد، تند و سیگار به لب برخاست.

*

جنازه‌ی مثله شده‌ی ژنرال را که برداشتند، تا در گورستان پدرسوخته‌ها دفنش کنند - دفن که چه عرض کنم، چالش کنند تا سگ‌های هرزه‌گرد، عفونتش را به همه جا پراکنده نکنند - سرباز گوشه‌ای کز کرده بود و داشت به این فکر می‌کرد که حالا چطور باید از محضر اعلی‌حضرت جدید برود و گم بشود ... .
فاکس جدید رسید.

 

 تاریخ انتشار:   March 14, 2003 1:14 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir