English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


جيک جيک مستون

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
مورچه‌ها قول دادند که در زمستان هم غذای کافی برای او تهيه کنند. آنها تازه فهميده بودند که آواز خواندن گنجشک فقط جيک‌جيک مستون نيست و مثل آذوقه جمع کردن، مفيد و لازم است.
 


يکی بود، يکی نبود. زير گنبد کبود يک گنجشک بود (گنجشک که زياد بود اما برای قصه ما همين يکی کافی است) بله! اين گنجشک بالای درخت سرسبزی لانه داشت (درخت سرسبز؟! به حق چيزهای نشده، درخت سرسبز کجا بود؟! اگر ديدی سلام ما را به او برسان!) زير درخت سرسبز ( از لج شما باز هم نوشتيم درخت سرسبز!) لانه مورچه ها بود. مورچه ها صبح زود با صدای گنجشک از خواب بيدار می شدند. (با صدای آواز، نه با صدای بوق گوشخراش ماشينها) گنجشک با آواز می خواند:
« به به چه هوايی!
صبح است و زمان کوشش و کار
ای مورچه های خفته بيدار»

بله! مورچه ها بيدار می شدند و خيلی سريع کار روزانه شان را آغاز می کردند و هيچ کس هم به گنجشک نمی گفت که اگر صبح زمان کوشش و کار است، چرا خودت کار نمی کنی و فقط آواز می خوانی؟
کار مورچه ها اين بود که در اطراف بگردند و خوراکی و آذوقه پيدا کنند و به لانه بياورند. مورچه ها از صبح تا شب عرق ريزان و نفس زنان آذوقه جمع می کردند و گنجشک از صبح تا شب از اين شاخه به آن شاخه می پريد و آواز می خواند. هر وقت هم گرسنه می شد، پر می زد و روی زمين می آمد و تند تند نوک می زد و دانه می چيد و دوباره بالای درخت می رفت و آواز می خواند، آواز او فقط وقتی قطع می شد که می خواست غذا بخورد. يکی هم موقعی که آقا کلاغه خبرهای مهم را به اطلاع اهالی جنگل می رساند. (حالا ما تشبيه نمی کنيم ولی کمابيش شبيه همين راديو پيام خودمان!) همه چيز به خوبی و خوشی پيش می رفت، فقط گنجشک آوازخوان آنقدر مشغول هنرنمايی خودش بود که فراموش کرد برای روزهای سخت زمستان اذوقه جمع کند. (يعنی همه اش که تقصير او نبود، آقا کلاغه هم با آن خبرهای خالی بندانه اش مقصر بود، چون مرتب می گفت که جنگل پر از خوراکی است و هوا هم اصلا سرد نخواهد شد و زمستان خوبی خواهيم داشت. مورچه ها به اين چيزها کاری نداشتند و کار خودشان را می کردند اما آقا گنجشکه؟)

***

وقتی برف زمستانی همه جا را سفيد کرد و هوا سرد سرد شد، ديگر مورچه ها از لانه شان بيرون نيامدند. لانه آنها پر از آذوقه بود در آن روزهای سرد مورچه ها دور هم می نشستند و قليان می کشيدند و تخمه می شکستند و به خاطره ها و حکايتهای سرگرم کننده بزرگتر ها گوش می دادند و کيف می کردند.

اما بشنويد از گنجشک آوازخوان (چه آوازی؟ چه کشکی؟ هوای سرد و گرسنگی و آواز؟!) در آن هوای سرد نه غذايی بود و نه حوصله ای برای آواز خواندن و نه اصلا کسی مانده بود که او ديگر برايش بخواند. آقا کلاغه هم ديگر کمتر پيدايش می شد تا خبرهای جديد را اعلام کند. اصلا در زمستان که غير از برف و سرمای زياد خبری نبود. بيشتر حيوانات جنگل هم در لانه هايشان می ماندند و بعضی ها هم در خواب زمستانی بودند، مثل آقا خرسه و اهل خانواده اش.

گنجشک آوازخوان وقتی احساس کرد که ديگر طاقت گرسنگی را ندارد به در لانه مورچه ها رفت و در زد، اما کسی در را باز نکرد گنجشک می خواست با آواز خواندن کورچه ها را خبر کند تا در را باز کنند اما هر چه کرد نتوانست چيزی بخواند، بغض کرده بود و از شدت سرما و گرسنگی داشت گريه می کرد و اشکهايی می ريخت به اين درشتی! با نااميدی همه قدرتش را جمع کرد و محکم به در لانه مورچه ها نوک زد. در باز شد و يکی از مورچه ها بيرون آمد و در حالی که داشت تخمه می شکست گفت: چه خبره؟ توی اين سرما برای چی از لانه ات بيرون آمدی؟ گنجشک گفت: من گرسنه ام، خواهش می کنم کمی غذا به من بدهيد.

مورچه گفت: همين جا بمان الان برمی گردم. گنجشک با خوشحالی منتظر ماند. (زبانمان لال بشود اگر بگوييم مثل خوشحالی صف روغن نباتی تعادلی - يارانه ای - کالابرگی.)
همان مورچه همراه چند مورچه ديگر برگشت. گنجشک فکر کرد که مورچه ها برای او خوراکيهای خوشمزه ای آورده اند. (آفرين! چه قدر فکرهای خوب و خوش بينانه در روحيه سازی تاثير دارد. لبخند بزن و فکرهای پنبه دانه ای بکن، خيلی عالی است!) اما ناگهان مورچه ها همه با هم گفتند: «آن روز که جيک جيک مستونت بود، فکر زمستونت بود ؟» (به به! چه رديف و قافيه کوبنده ای!) خيلی زرنگی آقا گنجشکه، ما آذوقه جمع کنيم و تو آواز بخوانی و حالا خوراکيهايمان را به شکم جنابعالی سرازير کنيم و ...

هر کدام از مورچه ها چيزی می گفت (يکی از يکی هنرمندانه تر سوزاننده تر!) گنجشک بيچاره سرش را پايين انداخته بود. مورچه ها هم همه با هم قهقهه زدند و خنديدند و در را بستند. (به به! لبخند! لبخند خيلی خوب است، شادمانی و لبخند شما را هميشه جوان نشان می دهد.)

گنجشک لبخندی زد و به لانه اش برگشت. حالا مجبور بود که با سختی و مصيبت زياد لای برفها را برای پيدا کردن خوراکی جستجو کند. گاهی هم که چيزی پيدا نمی شد، شاخه های خيس و باران خورده لانه اش را می خورد تا گرسنه نماند.

***

بالاخره زمستان تمام شد و روسياهی به مورچه ها ماند. (چون حيوانات که زغال ندارند تا روسياهی به آن بماند، حتی قليان هايشان هم با برق کار می کند) دوباره مورچه ها از لانه بيرون آمدند و مشغول جمع کردن آذوقه شدند. اما از آواز گنجشک خبری نبود. آنها با تعجب می ديدند که گنجشک تند تند از زمين دانه می چيند و اصلا فرصت آواز خواندن ندارد. خلاصه شده است يک پرنده عاقبت انديش و عاقل و سر براه. آقا کلاغه طبق معمول می آمد و خبرها را اعلام می کرد. اما چون آواز گنجشک نبود تا برنامه او را کامل کند، بعد از خبرها خود آقا کلاغه می خواند به چه خوبی! حتی گاهی از شعرها و آوازها گنجشکها می خواند اما ... ( اما چی؟ می خواهی بگويی قارقار کلاغ، زيبايی صدای گنجشک را ندارد. مگر ما خودمان عقل نداريم تا بفهميم؟)

***

روز بعد و روزهای بعد مورچه ها تا نزديک ظهر از لانه بيرون نمی آمدند چون عادت کرده بودند که صبح زود آواز گنجشک بيدارشان کند. شبها هم خسته و کوفته می خوابيدند و صبحها کسی نبود که آنها را بيدار کند. موقع کار کردن هم خيلی زود حوصله شان سر می رفت و خسته می شدند چون گنجشک هم مثل آنها کار می کرد و صدای آواز او نبود تا کارکردن را برايشان لذت بخش کند. تنها صدای جنگل، خبرها و آوازهای زيبای! آقا کلاغه بود.

***

فصل بهار داشت تمام می شد. مورچه ها وقتی به انبار آذوقه نگاه کردند، ديدند که هنوز به اندازه يک هفته هم خوراکی جمع نکرده اند چون صبح ها دير از خواب بيدار می شدند و موقع کار هم خستگی زود به سراغشان می آمد و اصلا دل و دماغ کار کردن نبود.

چند روز بعد مورچه ها تصميم مهمی گرفتند و همگی با هم به سراغ گنجشک رفتند با يک دنيا خوراکی و هديه های زيبای ديگر. اول حسابس از او عذرخواهی کردند که در روزهای سرد زمستان به جای کمک کردن به او مسخره اش کرده اند. بعد هم از گنجشک خواستند که به جای کار کردن و جمع آوری آذوقه دوباره مثل گذشته ها روی شاخه بنشيند و آوازهای زيبا بخواند. (خدا شانس و اقبال بده! کاش يکی هم پيدا بشود و چنين پيشنهادی به ما بدهد. خوش به حالت آقا گنجشکه!) گنجشک گفت: اما روزهای سخت زمستان چه؟ اگر گرسنه بمانم؟

مورچه‌ها قول دادند که در زمستان هم غذای کافی برای او تهيه کنند. آنها تازه فهميده بودند که آواز خواندن گنجشک فقط جيک‌جيک مستون نيست و مثل آذوقه جمع کردن، مفيد و لازم است.

***

بعد از آن روزها، گنجشک دوباره از اين شاخه به آن شاخه می پريد و آواز می خواند، اما آوازش مثل گذشته زيبا نبود. چون خيال می کرد که حالا فقط برای گرسنه نماندن در روزهای سخت زمستان آواز می خواند؛ برای مورچه ها و خوراکيها، نه برای اينکه آوازخواندن را دوست دارد.

 

 تاریخ انتشار:   March 14, 2003 1:07 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir