سلام غزلگريه هماره !
راستش دوستان گفتهاند محرم آمده است ! گفتهاند ويژهنامه داريم ! گفتهاند : بهتر است حال و هواي عاشورايي در نوشتهها باشد ! ... .
پيش خودم فكر مي كنم « بوسه » عاشورايي چهجور بوسهاي ميشود ؟! آن هم براي عاشق بختبرگشتهاي كه عشق را توي خاطرات گردگرفتهاش مرور ميكند نه در چشمان اكنوني درخشان تو !
اما سوال عجيبيست ! آدم را به انديشه واميدارد كه راستي را هم چگونه بوسهاي ميشود ؟ ... .
ميروم توي هزار توي خاطره. « آريان » قصه كه تو باشي ، سر« نخ » توي دست من است و آنوقت ، اين « تزه » خسته از هيچ هزارتويي نخواهد ترسيد !
كوچه پسكوچهها را كه مرور ميكنم به نكته جالبي ميرسم : ميبينم دوران عاشقانهاي كه در كنار هم گذرانديم ، اصلا محرم نداشته است ! ... .
دلم به حال خودم ميسوزد : يعني لياقت يك سال شادي سرشار را هم نداشتم ؟!
دلم به حال تو ميسوزد : يعني تو نبايد يك عاشقانه عاشورايي ميداشتي ؟! ... .
حالا كه فكر ميكنم ، ميبينم داستان عاشقانگي ما ، اصولا داستاني عجيب است ! مثل يك داستان سوررئال ، هر چيز نماد چيز ديگريست . حال آنكه ما به واقع در اين دنياي نمادين ، مثل آليس در سرزمين عجايب ، قدم زديم و چرخيديم ... خنديديم و گريستيم !
مثلا ببين : بهار عاشقانه ما با پاييز شروع شد و با بهار خاتمه گرفت !! شايد به خاطر همين است كه پاييز را با همه رنگ آميزيهاي غمگرفتهاش بر اين بهار لعنتي رنگ و وارنگ جلف (!) ترجيح ميدهم ! شايد به همين خاطر است كه همه بهاريههايم شده مرثيه ! شايد ... .
بگذريم ! صحبت از محرم بود .
... من با تو هيچ محرمي نداشتم . و بي تو هم كه لحظه لحظهام بر من حرام شد !
شيرينترين بوسههاي غزل ، وقتي روي لبهاي تو نرقصد ، طعم تلخي بغض دارد و شوري گريه ! و آنوقت من به عزاي عشق مينشينم و مگر نه اين كه عاشورا عزاي هر چه عاشقانگيست ؟! آنگاه كه « عشق » را سر بريدند ، در حالي كه لبانش از « تشنگي » ترك خورده بود و « ذوالجناح » ، مركب عشق ، سرافكنده و خونين باز آمد تا هزار قبيله عاشق بر اين درد بگريند و « فرات » تا دنيا دنياست از اين درد بنالد و كف بر لب آورد كه بيش از آن كه لبان عشق تشنه او باشد ، او تشنه لبان عشق بود و راه را بر او نيز بستند !
انسان بزرگ ، رسالت بزرگ دارد و انسان كوچك ، رسالتي كوچك ! خداوند بر هيچ شانهاي ، بار تكليفي فراتر از توانش نخواهد گذاشت . و اين انسان كوچك عاشق نيز ، سر احساسش بريده شد ، در حالي كه لبان ترك خوردهاش تشنه تو بود و تنش ، ذوالجناح خسته ، سرافكنده و خونين باز آمد و ... !
ميدانم كه انسان كوچك با اين رسالت كوچك ، لياقت گريه يك قبيله عاشق را هم ندارد ؛ اما به من بگو آيا « فرات » من ، هيچ بر من تشنه بود ؟!
تا بعد ... .