يکی بود، يکی نبود. زير گنبد کبود غير از خدا هيچ کس نبود. در زمانهای قديم در ميان يک دره سرسبز و خرم روستايی بود که مردمش آدمهای خيلی زحمتکش و مهربانی بودند ( شايد از خيلی هم بيشتر!) اما فقط يک عيب داشتند و آن اين که خيلی ساده و زودباور بودند (اين که حتما از خيلی هم بيشتر است).
يک روز مرد غريبه ای وارد روستا شد و از اهالی خواست که به او غذا و لباس بدهند. مردم چون خيلی مهمان نواز بودند به او غذا و لباس دادند ولی مرد غريبه که اسمش آقا«برزو» بود، از روستا نرفت ( کجا برود بهتر از آن جا ؟ ) او از مهمان نوازی روستاييان با برنامه ريزی دقيق حداکثر بهره وری را کسب می کرد و با مهارت خاصی بدون اينکه کار کند، مجانی از غذا و لباس و جای راحت استفاده می کرد.
مردم روستا کم کم متوجه قضيه می شدند و حتی يکی دو نفر يواشکی به آقا برزو گفتند: وای به حالت اگر ما متوجه شويم! آقا برزو هم کم کم متوجه شد که مردم دارند متوجه می شوند.( توجه چيز خيلی مهمی است! يادتان باشد) بنابراين يک نقشه حسابی کشيد.(فقط يک نقشه کشيد، حتی از آن کپی هم تهيه نکرد چون در آن روستا دستگاه کپی وجود نداشت.)
***
دم غروب، همه اهالی در ميدان ده جمع شده بودند تا حسابشان را با آقا برزو يکسره کنند: يعنی چه؟ چه معنی دارد؟ مهمان يک روز و دو روز، الان شش ماه است که اين آقا بدون اينکه تن به کار بدهد، می خورد و می خوابد و از همه امکانات استفاده بهينه می کند. عجب آدم تنبلی! يک نفر فرياد زد: نه! اتفاقا بايد بگوييم: عجب آدم زرنگی! آقا برزو گفت: دوستان عزيز توجه کنيد! من شرمنده مهربانی ها و مهمان نوازی های شما هستم، من تعريف مهمان نوازی اهالی اين روستا را خيلی شنيده بودم ( شايد از خيلی هم ...) و حالا از نزديک ديدم. من کتابی در اين باره خواهم نوشت و اين همه مهربانی و بزرگواری را به جهان معرفی خواهم کرد.( همه آرام شدند.) از شما سپاسگزارم که شاديهايتان را با من قسمت کرديد. دوستان عزيز من امروز با اطمينان می گويم که شما مهمان نوازترين مردم دنيا هستيد.( لبخند مليحی روی لبهای مردم نشست.) فردا من رفع زحمت می کنم و با خاطراتی خوش از اينجا می روم. (اشک در چشمان مردم حلقه زد ) آه ... داشت يادم می رفت، می خواستم بگويم که روستای به اين زيبايی و سرسبزی (باز همان لبخند مليح روی لبها نمايان شد) بله، روستای به اين خوبی، متاسفانه در جايی ساخته شده است که بيشتر وقتها در سايه قرار دارد ( لبخند مليح از لبها گريخت) شما بايد فکری برای آين مشکل کنيد، امروز همه روستاهای توسعه يافته در مناطق آفتابگير قرار دارند، واقعا که ضعف ارتباطات و اطلاع رسانی چه مشکلاتی به وجود می آورد؟!
البته جسارت است اما بنده پيشنهاد می کنم که روستای خود را به قسمت آفتابگير دره منتقل کنيد. حالا ديگر نه لبخند مليحی روی لبها بود و نه اشکی در چشمها، همه با هم صحبت می کردند. راستی آنها چقدر ساده بودند که تا آن روز به اين موضوع مهم توجه نکرده بودند. ( ما که گفتيم توجه خيلی مهم است.) بعد از کلی همهمه و گفتگو و اظهارنظر همه تصميم گرفتند که از آقا برزو بخواهند چاره ای برای اين مشکل پيدا کند. آقا برزو اولش ناز می کرد که: بله! من وقت ندارم و يک دنيا کارهای مهم روی سرم ريخته و چندين دعوت نامه از روستاهای مختلف به دستم رسيده و ... از اين خالی بنديها، اما مثلا آخرش پذيرفت که فکری برايشان بکند و برنامه زمان بندی شده ای برای جابجايی روستا بنويسد.
***
غروب روز بعد، مردم دوباره در ميدان روستا جمع شده بودند و چشم همه به دهان آقا برزو يعنی آقا مهندس برزو بود:
- دوستان توجه کنيد! بنده ديشب تا صبح بيدار بودم و بالاخره برنامه زمان بندی شده جابجايی روستا را نوشتم. ( دوباره لبخند مليح که هيچ، قهقهه و شادی به ميان اهالی برگشت.)
- بله دوستان! طبق اين برنامه يکسال بعد روستای شما کاملا در منطقه آفتابگير دره خواهد بود. ( نه خير! ديگر قلم از توصيف شدت شادمانی و هيجان مردم در آن لحظه عاجز است.)
- دوستان عزيز بنده ميل نداشتم که اين را بگويم اما بدانيد که اسم من در اصل «آقا پرزور» است. من می توانم به تنهايی روستای شما را روی دوشم بگيرم و جابحا کنم، اما متاسفانه به خاطر سفرهای زيادی که انجام داده ام، کمی ضعيف شده ام. شما اگر بتوانيد فقط به مدت يکسال خورد و خوراک و آسايش مرا تامين کنيد، من نيروی اوليه ام را به دست می آورم و آن وقت روستای شما را به منطقه آفتابگير می برم. وعده ما سال آينده در همين ميدان. متشکرم!
شور و هيجان و شادی به اوج رسيد. مردم تصميم گرفتند که تمام امکانات لازم را برای تامين آسايش آقا برزوی عزيز فراهم کنند.آنها وقتی عکسها و گزارشهای آقا برزو را از روستای آفتابگير می ديدند، قند توی دلشان آب می شد. وای چه هيجان انگيز و افتخارآميز است، روستای ما هم در منطقه آفتابگير خواهد بود! خلاصه همه خيالشان راحت بود و تلاش می کردند.
بالاخره يکسال تمام شد و انتظار به سر رسيد. آقا برزو حالا ديگر حسابی پرواربندی شده بود و درست مثل آدمهای ساکن روستاهای آفتابگير تپل و مپل و چاق و چله بود. مردم در ميدان ده جمع شدند و از شادی در پوست خود نمی گنجيدند. آقا برزو دستور داده بود که هر چه ريسمان و طناب در خانه ها هست بياورند و به هم گره بزنند. همه چيز آماده بود، سکوت برقرار شد و آقا برزو به ابراز احساسات و لبخندها با لبخند متقابل پاسخ داد.
- دوستان عزيز! بالاخره روز تاريخی جابجايی روستا فرا رسيد. ما بايد مثل همين طناب ها دست به دست هم بدهيم و اين روستا را به منطقه آفتابگير دره منتقل کنيم. لطفا طناب را چند بار دور همه خانه های روستا حلقه کنيد و بعد دو سر آن را در همين نقطه گره بزنيد.
مردم خيلی سريع دستور او را اجرا کردند و طناب آماده شد.
- خوب! حالا من اينجا می نشينم.شما همگی برويد و روستا را با کمک هم بلند کنيد و روی دوش من بگذاريد تا ان را به قسمت آفتابگير دره منتقل کنم.
همه با خوشحالی رفتند که روستا را بلند کنند و روی دوش آقا برزو قرار بدهند. اما ... اما وسط راه ( درست وسط راه اگر باور نمی کنيد برويد و اندازه گيری کنيد.) يادشان افتاد که مگر می شود که روستا را از زمين بلند کرد؟ و متوجه شدند که اين حرف واقعا احمقانه است. ( و اين همان روزی بود که آقا برزو را از آن ترسانده بودند؛ وای به حالت اگر متوجه شويم! ) همه با خشم و خروش زياد برگشتند تا حساب آقا برزو را برسند. چوب ها و چماق ها و داس ها و بيل ها را برداشتند و تصميم گرفتند که مهربانی و مهمان نوازی را کنار بگذارند و حق او را کف دستش بگذارند.
وقتی به ميدان رسيدند ديدند که آقا برزو نشسته و دو سر طنابی را که دور روستا حلقه کرده اند، روی دوشش گذاشته، همه با هم فرياد زدند :
- مرد حسابی! خودت رامسخره کرده ای يا ما را؟! مگر ما می توانيم روستا را از زمين بلند کنيم؟ اين ديگر چه طرح احمقانه ای است؟
و سلاح های سرد را به نشانه تهديد تکان دادند.
آقا برزو با خونسردی گفت:
- يعنی شما با اين همه توان و انرژی و اين جمعيت عظيم نمی توانيد روستای خود را بلند کنيد و روی دوش من بگذاريد ؟
مردم با خشم گفتند:
- معلوم است که نمی توانيم و چوب ها و داس ها و تبرها را برای حمله آماده کردند.
آقا برزو گفت:
- بيايد منطقی فکر کنيم. وقتی اين جمعيت عظيم با اين همه جوان پرانرژی نمی تواند اين روستا را از جا بلند کرده و بر دوش من بگذارد، چه طور از من توقع داريد که آن را به تنهايی جابجا کنم؟ هان ؟!
مردم منطقی فکر کردند ودستهای آماده هجوم پايين افتاد.
- راستی چرا خودمان به اين موضوع فکر نکرده بوديم؟ طفلکی حق دارد، ما هم عجب آدمهای ساده و پرتوقعی هستيم ها؟! ( دوباره همان لبخند مليح به لب ها بازگشت.)
***
صبح روز بعد آقا برزو با مردم روستا خداحافظی کرد. ( اشک در چشمها حلقه زده بود حتی درچشمهای آقا برزو ). آقا برزوی عزيز کوله بارش راکه پر از هديه ها و خوراکی های مردم بود روی دوشش انداخت و با يک دنيا خاطره خوش به سراغ روستای بعدی رفت.