English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  گفتگو


گپی با عمران صالحی درباره پرويز شاپور

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
عمران آمد. عمران دعوت ما را قبول كرد و آمد. عمران یكی از طنزپردازان بزرگ كشور است. عمران پاكیزه می‎نویسد. عمران با وجود استادیش، خیلی متواضع است.
 

عمران آمد. عمران دعوت ما را قبول كرد و آمد. عمران یكی از طنزپردازان بزرگ كشور است. عمران پاكیزه می‎نویسد. عمران با وجود استادیش، خیلی متواضع است. ما با عمران راجع به پرویز شاپور صحبت كردیم. عمران صمیمیترین دوست شاپور است. عمران هر موقع از شاپور حرف می‎زند؛ چشمانش خیس می‎شد ...

آشنایی با پرویز شاپور:

شاپور از سال سی‌وهفت-سی‌وهشت در مجلهی توفیق می‎نوشت. او در توفیق ستونی داشت به اسم برخورد عقاید آرا و مثلاً موضوع راشکل كیف یا دستمال در نظر می‎گرفت و عقاید خود را در مورد آن شیء خاص می‎نوشت كه خیلی كوتاه بود و هركس نظری می‎داد و به صورت طنز آمیز ... ریشه ی كاریكلماتور در واقع از همانهاست.
غیر از آن ستون دیگری در توفیق داشت به نام دارالمجانین كه چیزهای متفاوت در آن چاپ می‎شد. شاپور اصلاً دنیا را وارانه می‎دید. مثلاً جایی كه وارد می‎شد؛ خداحافظی می‎كرد و وقتی كه می‎خواست بیرون برود؛ سلام می كرد. غیر از اینها ستون خیلی معروفی در توفیق بود به اسم "سبدیات". تمام چیزهایی كه مثلاً به درد نمی‎خورد یا در روال توفیق نبود؛ در سبدیات چاپ می‎كرد. كم‎كم سبدیات چنان وجه‎ای پیدا كرد كه همه دوست داشتند كارشان در سبدیات چاپ شود. حتی قبل از ما كار صمد بهرنگی در سبدیات چاپ می‎شد. من و شاپور هم كم‎كم وارد سبدیات شدیم.

سال چهل‌وشش - چهل‌و‌هفت كه احمد شاملو سردبیر مجلهی خوشه شد؛ ما در خوشه كارهای مشتركی كردیم. شاپور سوژه فكر می‎كرد و من اینها را می‎كشیدم كه زیرش می‎نوشتیم: تقدیر از شاپور... تصویر از صلاحی... تا این كه در همان خوشه در سال چهل‌وشش - چهل‌و‌هفت یك مقدار از نوشته‎های شاپور را شاملو، با سلیقهی خودش آنها را تنظیم كرد و نام كاریكلماتور را بر آن گذاشت ...

رفتن عمران‌صلاحی به توفیق:

وضع مالیمان طوری نبود كه حتی روزنامه بخریم. چه برسد به توفیق. ولی هرجا روزنامه یا مجله‎ای كهنه می‎دیدم، برمی‎داشتم و می‎خواندم. یك‎بار از داخل جویی "توفیق" پیدا كردم؛ آنهم پاره و یكی دو صفحه كه مشخصات توفیق هم در آن بود... آن موقع دوچرخه‎ای داشتم كه با آن از خانه‎مان - جوادیه - به مدرسه - خیابان شوش - می‎رفتیم. بچه‎های جوادیه با سنگ پره‎های دوچرخه را شكستند من هم عصبانی شدم شعری از زبان بچه‎های جوادیه در هجو خودشان گفتم:

من بچهی جوادیه هستم. آهای كاكا... یك شیشكی به ریش تو بستم آهای كاكا... و با كاریكاتوری برای توفیق فرستادم... بعد از چند هفته، نامه‎ای به خانه‎مان آمد كه حسین توفیق نوشته بود... "شعر و كاریكاتورت در بهترین صفحهی توفیق چاپ شد. در اسرع وقت خودت را به ما معرفی كن ..."

یك روز بعد از مدرسه رفتم خیابان استانبول در روزنامهی توفیق. از من استقبال زیادی كردند. هنوز آن شمارهی اول كارم را دارم. همان شب مرا به تحریریه بردند. روز فكر و سوژه برای روی جلد و پشت جلد بود... تمام سوژه‎های آن شب مرا قبول كردند. خیلی برایم عجیب بود... همان شب من تصادفاً كنار پرویز شاپور نشستم كه خیلی به من محبت و مهربانی كرد. آن‎موقع نه ریش داشت و نه سبیل!

دوستی‎مان ادامه پیدا كرد و ما هم به كافه سلمان می‎رفتیم كه پاتوق اهل قلم بود... براهنی، ساعدی، ... درضمن ما اهل غیر بهداشتی نبودیم. فقط می‎نوشتیم و نگاه می‎كردیم... بعداً به كافه چارلی در خیابان جمهوری فعلی می‎رفتیم. آنجا رئیس میز، جلال آل احمد بود كه بالای میز می‎نشست و دونگها را جمع می‎كرد... بعد از جلال، برادرش شمس آل احمد جایگزین شده بود. كه آدم سلیم العقلی بود ...

در توفیق سوژه‎های ردی را در سطل می‎ریختند. برای شاپور را من جمع می‎كردم، خیلی نو بود... مثلا یك نفر قلاده‎ای گردن یك رادیكال انداخته... اخیراً در اسباب كشی منزل هم مقادیری دیگر را پیدا كردم و در شماره نوروز ماهنامه گل آقا چاپ می‎كنیم.

در كافه شاپور یك بسته كاغذ آ‌-‌چهار می‎گرفت و در یك نشست همهی آنها را سیاه می‎كرد. اصلاً به سوژه فكر نمی‎كرد فقط می‎كشید... آن قدر می‎كشید تا سوژه خودش پیدا شود. مثلا موشی را كشیده بود كه دمش آنتن رادیو بود... توفیق صفحه‎ای داشت به نام داستان هفته كه یك هفته شاپور آن را نوشت. بالای متن نوشته بود: كسانی كه اعصابشون خراب است این داستان را نخوانند... از اول تا آخر داستان یك ماهی است كه گربه‎ای را تعقیب می‎كند... درست عكس قضیه ...

رابطه و اصرار شاپور در یكسری موارد... سنجاق قفلی، گربه‎ها، ماهیها:

شاپور با اشیا، میانه‎اش خوب بود. هر شی بی‎جان را جاندار می‎دید. سنجاق قفلی‎های او حالات انسانی دارند... طفلك شاپور، هیچ ادعایی نداشت حتی یكبار در مراسمی در تالار نقش، فردی از او پرسید: «استاد! طنز یعنی چه؟»... شاپور گفت: «به والله نمی‎دانم»... او گفت؛ اما او واقعاً با حس و ادراكش همه چیز را می‎دانست... من هر هفته به خانهی شاپور می‎رفتم. اما با بالاتر رفتن سن شاپور، جلسات را ماهانه كردم. چهارشنبه های آخر ماه. در آنجا جاذبه‎های توریستی هم بود ....

آثار شاپور در چه نشریاتی:

زمان حضور او در خوزستان* در روزنامه‎های محلی خوزستان، خوشه، فردوسی یا سردبیری عباس پهلوان... درمجله فردوسی شاپور بر صفحه كاریكاتور نظارت می‎كرد كه اوقاتی كه حال و حوصلهی مجله رفتن نداشت؛ سوراخی در دیواری پیدا كرده بودند كه از آنجا این نوشته‎ها را رد و بدل می‎كردند.

مجلهی ‎روزن، با سردبیری احمدرضا احمدی، مجلهی جهان نو، مجلهی گل آقا كه من باعث و بانی حضور او شدم. طفلك شاپور، هرچه من می‎گفتم؛ می‎گفت باشه. شاپور خیلی آدم مظلوم و محجوی بود؛ عین بچه‎ها.

نامهی عمران از سربازی به شاپور ...«شاپور جان! سلام، با شهر یخ گرفتهی غمگین چه می‎كنی؟ ...»
شاپور مرا مثل پسر خودش دوست داشت. او حتی می‎خواست شهریه دانشگاهی كه من به خاطر وضع مالیم قادر به پرداخت آن نبودم را بپردازد. با این كه خودش در مضیقه بود اما من قبول نكردم و به سربازی رفتم و با او در سربازی مكاتبه داشتم.

بسته شدن ستون پرویز شاپور در زمان حیاتش در مجلهی گل آقا:

من دلیلش را نمی‎دانم. باید از گل آقا پرسید. ولی فكر می‎كنم انتظار داشت ستون او ادامه پیدا كند. خود من هم ناراحت شدم.

ناشناخته بودن پرویز شاپور... كه چرا او را با واسطه می‎شناسند... پرویز شوهر فروغ فرخزاد ...

خوشبختانه من از همان لحظهی اول، پرویز شاپور را با عنوان پرویز شاپور شناختم. بدون این‎كه بدانم با فروغ چه نسبتی دارد. اما ناشناخته بودن او به این دلیل است كه او گوشه‎گیر است. در مجامع ظاهر نمی‎شد و كمتر مصاحبه می‎كرد. جامعه همیشه از طنز تصور كم ارزشی داشته است. امثال شاپور كم نیستند. افرادی مثل بهرام صادقی ی تنكابنی... من فكر می‎كنم چون شاپور كاری تاثیر گذار انجام داده كم‎كم غبار از چهره‎اش كنار می‎رود. شاپور نوعی نگاه كردن دیگر را به ما یاد داد.

تاثیر شاپور در شعر فروغ:

پوران فرخزاد می‎گفت: شاپور آدم شوخ طبعی بود. خانهی ما كه می‎آمد؛ ما همه دورش جمع می‎شدیم كه او بگوید و ما بخندیم. من حتم می‎دانم كه نگاه طنز شاپور روی شعرهای فروغ اثر گذاشته... شاپور یكی از شعرشناسترین آدمهای دنیا بود.

کتابی جدید از فروغ بعد از سی‌و‌شش سال:

فروغ نزدیك شصت نامه كه اكثراً عاشقانه است؛ به شاپور نوشته است كه به زودی منتشر می‎شود. نامه‎ها را به پیشنهاد كامیار پسر شاپور و فروغ برای چاپ تنظیم كردم و آنهایی كه تاریخ نداشتند من از سیر زندگی فروغ تنظیم كردم. سیر نامه‎ها نشان می‎دهد یكسری قبل از ازدواج است كه فروغ یك دختر محصلی است حدود شانزده ساله و یكسری زمان زندگی مشترك و یكسری بعد از جدایی. حیرت آوره كه نامه‎های بعد از جدایی هم همه‎اش عاشقانه است. شاپور بعد از جدایی تا آنجا كه از دستش برآمد به فروغ كمك كرد. فروغ هرجا كه تنها می‎ماند و بدون پشت و پناه به شاپور پناه می‎آورد.
عنوان كتاب "اولین طپش‎های عاشقانهی قلبم" است. فكر می‎كنم این كتاب خیلی از نظرها را عوض كند. كتاب تاعید منتشر می‎شود.

آخرین ملاقات پرویز:

در بیمارستان توس و من سرگرم تهیه كتاب "به نگاهم خوش آمدی" بودم. در بیمارستان هم محله‎ایهای شاپور- یك عده جوان با سنهای كم - كه شیفتهی شاپور بودند و اسم خودشان را شاپوریان گذاشته بودند ... و خیلی مراقب شاپور بودند.

در بیمارستان دختری كه دوستش در اتاق بستری بود، شیفته ی شاپور شده بود و به او رسیدگی می‎كرد و برایش ضبط آورده بود و برای شاپور آهنگهایی را كه شاپور می‎خواست؛ می‎گذاشت. حتی یك روز در اتاق را بست و برای شاپور رقصید... شاپور گفت: «یارم همدانی و خودم هیچ ندانی/ یارب چه كند هیچ ندانی یا همدانی؟»

ختم متفاوت پرویز شاپور:

در محل ختم شاپور كه خانقاه صفی علیشاه بود؛ برای اولین بار در ختم، طنز خواندیم. به جای گریه، همه می‎خندیدند و غش و ریسه می‎رفتند. آمدم بیروم برادر شاپور كه صاحب عزا بود گفت: «صلاحی شانس آوردی كه اینجا صفی علیشاه است و دمكراتیك. اگر جای دیگر بود ...» سنگ قبر شاپور اولین سنگ قبریست كه روی آن كاریكاتور است.

جمله ‎ای از شاپور:

پرنده‎ ی بازنشسته روی سایه درخت می‎نشیند ...

بخش‌هایی از این گفتگو را هم بشنوید:

شاپور و رویایی / شاپور و فروغ

 

 تاریخ انتشار:   February 28, 2003 12:42 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir