در این که ما آدم مهمی هستیم ، شکی نیست ... حال اگر روزگار چنین جفایی کرده و نور پیشانیمان را به دنیا نتابانده ، بیشتر توطئهی تقدیر است و دشمنان عقدهای و حسودمان ؛ ما لااقل آنقدر مهم بودهایم که برنامهی تدریسمان از قبل معلوم میشود ؛ آنقدر آنهایی که شعورشان میرسد ، ما را احترام میکنند ، که نیازی به حرمت گذاشتن امثال شماها نداریم ... قانون هم حتی برای شخص ما تشریفات ویژهای قائل شده ؛ تمام ماشینها و حتی موتورهای تندرو، پشت چراغ قرمز که ما را ببینند ، محال است نایستند و با حسرت نگاهمان نکنند ؛ یکبار یادم هست یکیشان از پشت شیشهی دودی ماشینش تلاش میکرد که گامهای موقر و متینمان راتحسین کند ؛ طرف از هیجان سرخ شده بود و بوقهای مداوم و آهنگین میزد و دستهایش را در نهایت هیجان تکان میداد ... آخر مادرمان همیشه میگوید : عزیزم ! هر وقت راه میروی ، یاد خرامیدن کبک میافتم ... لابد آن بینوا هم یاد همین افتاده بوده ... لابد هیبت ما مجذوبش کرده بود که آنگونه خالصانه فریاد میزد و تمام اطرافیانش به خنده افتاده بودند .
پدرسوختهها ... کارمندهای دفتر آموزش دانشکده را میگویم ؛ مردک با سهمیهی عمهاش آمده و استخدام شده ، جلوی ما بلند که نمیشود هیچ ، سیگار وقیحش را هم که روبهروی ما میکشد ، بماند ... طرف آنقدر شعور ندارد که بلند شود و برنامهی ساعات تدریس ما را برایمان بیاورد ؛ زل زده توی چشمهای ما و پررو پررو میگوید خودتان بروید ببینید ، لطفا ... چاپلوسها ! اگر ما رییس بودیم که اینطور زانوانتان جرات نمیکرد جلوی ما بیادبانه تا بشود . ما دیگر طاقت اینجا ماندن را نداریم ؛ حس کردهایم هوای اینجا حالمان را به هم میزند ... به رفقا سپردهایم آنطرف آب کاری برایمان دست و پا کنند ؛ تدریسی یا کاری که بیشتر فکری باشد – آخر دیگر وقت استراحتمان است ... میرویم تا مملکتتان به گند بکشد ... نبودن ما را که حس کردند ، خودشان به التماس میافتند ... بعد ما آنور پایمان را دراز میکنیم و به ریششان میخندیم و قهوه میخوریم و التماسنامهها را توی شومینه میسوزانیم ... بله ؟! یعنی حتی برای دو هفتهی دیگر هم بلیط نیست ؟!