سارای من ، سلام !
قديمها هر وقت به عشقت شك می كردم ، در به در نگاهت می شدم . تو با يك نگاه من را همان عاشق ديوانهي روز اول مي كردی . خنده هايت كه توی صورتم مي پاشيد ، ديگر كاملا تسليم بودم : سرخ سرخ ! از سرخي من تو هم قرمز مي شدي ، بعد هم مي زدی زير خنده ! چقدر آن گونه هاي از هميشه سرخ تر شده ، بوسيدني مي شدند ...
امروز دوباره خنديدي ! خيره شدي و خنديدي و سرخ شدي ! و من دوباره تمام نجابت دنيا را در گونه هاي سرخ شده ات ديدم ! سلام كردم و نگاهم را كشيدم ، مبادا دوباره گونه هاي بي نهايت بوسيدني ات من را هوايي كنند ! تو خيلي وقت بود كه ديگر يك ” عشق ممنوع “ شده بودي !
هيچ وقت نگفتم ” دوستت دارم ! “ ، به خيال اينكه از چشمهاي عاشقم مي خواني . معصوم تر از اينها بودي اما ! نفهميده بودم ...
چشمهام كه پلك زدند ، رفتي . براي هميشه بر من حرام شدي . اول باور نمي كردم ، نشانه ات را كه ديدم ، تسليم شدم . خدا خدا مي كردم ديگر نخندي ، تا امروز كه دوباره خنديدي . سرخ شدم ، نمي دانم تو هم مثل هميشه سرخ شدي يا نه . حق نداشتم به گونه هايت نگاه كنم ...
ارديبهشت امسال بود يا پارسال ؟ يادم نمي آيد ، فقط يادم مي آيد كه ارديبهشت بود . من گفتم ” ببخشيد “ ، تو تكيه دادي به ديوار . نگاهت را خيره كردي به دور . گفتم : ” من همهي آدمهاي اين جمع را دوست دارم ... “ جملهي بي ربطي بود ، نفهميدم چرا گفتم ، تو ولي فهميدي ، نگاهت را از دور برداشتي و انداختي توي چشمهاي من ، بعد خنديدي . كم مانده بود گريه ام بگيرد ، شده بودم مثل بچه ها ، دلم هاي هاي گريه مي خواست . تو به اندازهي همهي دنيا دوست داشتني بودي ...
كاش امروز نمي خنديدی ! كاش !