English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  درمحضر ملک‌الموت


ما آدم مهمی هستیم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
می‌رویم تا مملکت‌تان به گند بکشد ... نبودن ما را که حس کردند، خودشان به التماس می‌افتند ...
 

در این که ما آدم مهمی هستیم، شکی نیست ... حال اگر روزگار چنین جفایی کرده و نور پیشانی‌مان را به دنیا نتابانده، بیشتر توطئه‌ی تقدیر است و دشمنان عقده‌ای و حسودمان؛ ما لااقل آن‌قدر مهم بوده‌ایم که برنامه‌ی تدریسمان از قبل معلوم می‌شود؛ آن‌قدر آن‌هایی که شعورشان می‌رسد، ما را احترام می‌کنند، که نیازی به حرمت گذاشتن امثال شماها نداریم ... قانون هم حتی برای شخص ما تشریفات ویژه‌ای قائل شده؛ تمام ماشین‌ها و حتی موتورها‌ی تندرو، پشت چراغ قرمز که ما را ببینند، محال است نایستند و با حسرت نگاهمان نکنند؛ یک‌بار یادم هست یکی‌شان از پشت شیشه‌ی دودی ماشینش تلاش می‌کرد که گام‌های موقر و متینمان راتحسین کند؛ طرف از هیجان سرخ شده بود و بوق‌های مداوم و آهنگین می‌زد و دست‌هایش را در نهایت هیجان تکان می‌داد ... آخر مادرمان همیشه می‌گوید: عزیزم! هر وقت راه می‌روی، یاد خرامیدن کبک می‌افتم ... لابد آن بی‌نوا هم یاد همین افتاده بوده ... لابد هیبت ما مجذوبش کرده بود که آن‌گونه خالصانه فریاد می‌زد و تمام اطرافیانش به خنده افتاده بودند.

پدرسوخته‌ها ... کارمندهای دفتر آموزش دانشکده را می‌گویم؛ مردک با سهمیه‌ی عمه‌اش آمده و استخدام شده، جلوی ما بلند که نمی‌شود هیچ، سیگار وقیحش را هم که روبه‌روی ما می‌کشد، بماند ... طرف آن‌قدر شعور ندارد که بلند شود و برنامه‌ی ساعات تدریس ما را برایمان بیاورد؛ زل زده توی چشم‌های ما و پررو پررو می‌گوید خودتان بروید ببینید، لطفا ... چاپلوس‌ها! اگر ما رییس بودیم که این‌طور زانوانتان جرات نمی‌کرد جلوی ما بی‌ادبانه تا بشود. ما دیگر طاقت این‌جا ماندن را نداریم؛ حس کرده‌ایم هوای این‌جا حالمان را به هم می‌زند ... به رفقا سپرده‌ایم آن‌طرف آب کاری برایمان دست و پا کنند ؛ تدریسی یا کاری که بیشتر فکری باشد - آخر دیگر وقت استراحتمان است ...

می‌رویم تا مملکت‌تان به گند بکشد ... نبودن ما را که حس کردند، خودشان به التماس می‌افتند ... بعد ما آن‌ور پایمان را دراز می‌کنیم و به ریششان می‌خندیم و قهوه می‌خوریم و التماس‌نامه‌ها را توی شومینه می‌سوزانیم ... بله؟! یعنی حتی برای دو هفته‌ی دیگر هم بلیط نیست؟!

 

 تاریخ انتشار:   February 28, 2003 12:37 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir