عمران آمد. عمران دعوت ما را قبول كرد و آمد. عمران يكي از طنزپردازان بزرگ كشور است. عمران پاكيزه مينويسد. عمران با وجود استاديش، خيلي متواضع است. ما با عمران راجع به پرويز شاپور صحبت كرديم. عمران صميميترين دوست شاپور است. عمران هر موقع از شاپور حرف ميزند؛ چشمانش خيس ميشد …
آشنايي با پرويز شاپور:
شاپور از سال سيوهفت-سيوهشت در مجلهی توفيق مينوشت. او در توفيق ستوني داشت به اسم برخورد عقايد آرا و مثلاً موضوع راشکل كيف يا دستمال در نظر ميگرفت و عقايد خود را در مورد آن شيء خاص مينوشت كه خيلي كوتاه بود و هركس نظري ميداد و به صورت طنز آميز ... ريشه ی كاريكلماتور در واقع از همانهاست.
غير از آن ستون ديگري در توفيق داشت به نام دارالمجانين كه چيزهاي متفاوت در آن چاپ ميشد. شاپور اصلاً دنيا را وارانه ميديد. مثلاً جايي كه وارد ميشد؛ خداحافظي ميكرد و وقتي كه ميخواست بيرون برود؛ سلام مي كرد. غير از اينها ستون خيلي معروفي در توفيق بود به اسم “سبديات“. تمام چيزهايي كه مثلاً به درد نميخورد يا در روال توفيق نبود؛ در سبديات چاپ ميكرد. كمكم سبديات چنان وجهاي پيدا كرد كه همه دوست داشتند كارشان در سبديات چاپ شود. حتي قبل از ما كار صمد بهرنگي در سبديات چاپ ميشد. من و شاپور هم كمكم وارد سبديات شديم .
سال چهلوشش - چهلوهفت كه احمد شاملو سردبير مجلهی خوشه شد؛ ما در خوشه كارهاي مشتركي كرديم. شاپور سوژه فكر ميكرد و من اينها را ميكشيدم كه زيرش مينوشتيم: تقدير از شاپور... تصوير از صلاحي... تا اين كه در همان خوشه در سال چهلوشش - چهلوهفت يك مقدار از نوشتههاي شاپور را شاملو، با سليقهی خودش آنها را تنظيم كرد و نام كاريكلماتور را بر آن گذاشت ...
رفتن عمرانصلاحي به توفيق:
وضع ماليمان طوري نبود كه حتي روزنامه بخريم. چه برسد به توفيق. ولي هرجا روزنامه يا مجلهاي كهنه ميديدم، برميداشتم و ميخواندم. يكبار از داخل جويي “توفيق“ پيدا كردم؛ آنهم پاره و يكي دو صفحه كه مشخصات توفيق هم در آن بود... آن موقع دوچرخهاي داشتم كه با آن از خانهمان – جواديه – به مدرسه – خيابان شوش – ميرفتيم. بچههاي جواديه با سنگ پرههاي دوچرخه را شكستند من هم عصباني شدم شعري از زبان بچههاي جواديه در هجو خودشان گفتم :
من بچهی جواديه هستم. آهاي كاكا... يك شيشكي به ريش تو بستم آهاي كاكا... و با كاريكاتوري براي توفيق فرستادم... بعد از چند هفته، نامهاي به خانهمان آمد كه حسين توفيق نوشته بود... “شعر و كاريكاتورت در بهترين صفحهی توفيق چاپ شد. در اسرع وقت خودت را به ما معرفي كن ...“
يك روز بعد از مدرسه رفتم خيابان استانبول در روزنامهی توفيق. از من استقبال زيادي كردند. هنوز آن شمارهی اول كارم را دارم. همان شب مرا به تحريريه بردند. روز فكر و سوژه براي روي جلد و پشت جلد بود... تمام سوژههاي آن شب مرا قبول كردند. خيلي برايم عجيب بود... همان شب من تصادفاً كنار پرويز شاپور نشستم كه خيلي به من محبت و مهرباني كرد. آنموقع نه ريش داشت و نه سبيل !
دوستيمان ادامه پيدا كرد و ما هم به كافه سلمان ميرفتيم كه پاتوق اهل قلم بود... براهني، ساعدي، ... درضمن ما اهل غير بهداشتي نبوديم. فقط مينوشتيم و نگاه ميكرديم... بعداً به كافه چارلي در خيابان جمهوري فعلي ميرفتيم. آنجا رئيس ميز، جلال آل احمد بود كه بالاي ميز مينشست و دونگها را جمع ميكرد... بعد از جلال، برادرش شمس آل احمد جايگزين شده بود. كه آدم سليم العقلي بود ...
در توفيق سوژههاي ردي را در سطل ميريختند. براي شاپور را من جمع ميكردم، خيلي نو بود... مثلا يك نفر قلادهاي گردن يك راديكال انداخته... اخيراً در اسباب كشي منزل هم مقاديري ديگر را پيدا كردم و در شماره نوروز ماهنامه گل آقا چاپ ميكنيم .
در كافه شاپور يك بسته كاغذ آ-چهار ميگرفت و در يك نشست همهی آنها را سياه ميكرد. اصلاً به سوژه فكر نميكرد فقط ميكشيد... آن قدر ميكشيد تا سوژه خودش پيدا شود. مثلا موشي را كشيده بود كه دمش آنتن راديو بود... توفيق صفحهاي داشت به نام داستان هفته كه يك هفته شاپور آن را نوشت. بالاي متن نوشته بود: كساني كه اعصابشون خراب است اين داستان را نخوانند... از اول تا آخر داستان يك ماهي است كه گربهاي را تعقيب ميكند... درست عكس قضيه ...
رابطه و اصرار شاپور در يكسري موارد... سنجاق قفلي، گربهها، ماهيها:
شاپور با اشيا، ميانهاش خوب بود. هر شي بيجان را جاندار ميديد. سنجاق قفليهاي او حالات انساني دارند... طفلك شاپور، هيچ ادعايي نداشت حتي يكبار در مراسمي در تالار نقش، فردي از او پرسيد: «استاد! طنز يعني چه؟»... شاپور گفت: «به والله نميدانم»... او گفت؛ اما او واقعاً با حس و ادراكش همه چيز را ميدانست... من هر هفته به خانهی شاپور ميرفتم. اما با بالاتر رفتن سن شاپور، جلسات را ماهانه كردم. چهارشنبه هاي آخر ماه. در آنجا جاذبههاي توريستي هم بود ....
آثار شاپور در چه نشرياتي:
زمان حضور او در خوزستان* در روزنامههاي محلي خوزستان، خوشه، فردوسي يا سردبيري عباس پهلوان... درمجله فردوسي شاپور بر صفحه كاريكاتور نظارت ميكرد كه اوقاتي كه حال و حوصلهی مجله رفتن نداشت؛ سوراخي در ديواري پيدا كرده بودند كه از آنجا اين نوشتهها را رد و بدل ميكردند .
مجلهی روزن، با سردبيري احمدرضا احمدي، مجلهی جهان نو، مجلهی گل آقا كه من باعث و باني حضور او شدم. طفلك شاپور، هرچه من ميگفتم؛ ميگفت باشه. شاپور خيلي آدم مظلوم و محجوي بود؛ عين بچهها .
نامهی عمران از سربازي به شاپور ...«شاپور جان! سلام، با شهر يخ گرفتهی غمگين چه ميكني؟ ...»
شاپور مرا مثل پسر خودش دوست داشت. او حتي ميخواست شهريه دانشگاهي كه من به خاطر وضع ماليم قادر به پرداخت آن نبودم را بپردازد. با اين كه خودش در مضيقه بود اما من قبول نكردم و به سربازي رفتم و با او در سربازي مكاتبه داشتم .
بسته شدن ستون پرويز شاپور در زمان حياتش در مجلهی گل آقا:
من دليلش را نميدانم. بايد از گل آقا پرسيد. ولي فكر ميكنم انتظار داشت ستون او ادامه پيدا كند. خود من هم ناراحت شدم .
ناشناخته بودن پرويز شاپور... كه چرا او را با واسطه ميشناسند... پرويز شوهر فروغ فرخزاد ...
خوشبختانه من از همان لحظهی اول، پرويز شاپور را با عنوان پرويز شاپور شناختم. بدون اينكه بدانم با فروغ چه نسبتي دارد. اما ناشناخته بودن او به اين دليل است كه او گوشهگير است. در مجامع ظاهر نميشد و كمتر مصاحبه ميكرد. جامعه هميشه از طنز تصور كم ارزشي داشته است. امثال شاپور كم نيستند. افرادي مثل بهرام صادقي ي تنكابني... من فكر ميكنم چون شاپور كاري تاثير گذار انجام داده كمكم غبار از چهرهاش كنار ميرود. شاپور نوعي نگاه كردن ديگر را به ما ياد داد .
تاثير شاپور در شعر فروغ:
پوران فرخزاد ميگفت: شاپور آدم شوخ طبعي بود. خانهی ما كه ميآمد؛ ما همه دورش جمع ميشديم كه او بگويد و ما بخنديم. من حتم ميدانم كه نگاه طنز شاپور روي شعرهاي فروغ اثر گذاشته... شاپور يكي از شعرشناسترين آدمهاي دنيا بود .
کتابي جديد از فروغ بعد از سيوشش سال:
فروغ نزديك شصت نامه كه اكثراً عاشقانه است؛ به شاپور نوشته است كه به زودي منتشر ميشود. نامهها را به پيشنهاد كاميار پسر شاپور و فروغ براي چاپ تنظيم كردم و آنهايي كه تاريخ نداشتند من از سير زندگي فروغ تنظيم كردم. سير نامهها نشان ميدهد يكسري قبل از ازدواج است كه فروغ يك دختر محصلي است حدود شانزده ساله و يكسري زمان زندگي مشترك و يكسري بعد از جدايي. حيرت آوره كه نامههاي بعد از جدايي هم همهاش عاشقانه است. شاپور بعد از جدايي تا آنجا كه از دستش برآمد به فروغ كمك كرد. فروغ هرجا كه تنها ميماند و بدون پشت و پناه به شاپور پناه ميآورد .
عنوان كتاب "اولين طپشهاي عاشقانهی قلبم" است. فكر ميكنم اين كتاب خيلي از نظرها را عوض كند. كتاب تاعيد منتشر ميشود .
آخرين ملاقات پرويز:
در بيمارستان توس و من سرگرم تهيه كتاب "به نگاهم خوش آمدي" بودم. در بيمارستان هم محلهايهاي شاپور- يك عده جوان با سنهاي كم – كه شيفتهی شاپور بودند و اسم خودشان را شاپوريان گذاشته بودند ... و خيلي مراقب شاپور بودند .
در بيمارستان دختري كه دوستش در اتاق بستري بود، شيفته ی شاپور شده بود و به او رسيدگي ميكرد و برايش ضبط آورده بود و براي شاپور آهنگهايي را كه شاپور ميخواست؛ ميگذاشت. حتي يك روز در اتاق را بست و براي شاپور رقصيد... شاپور گفت: «يارم همداني و خودم هيچ نداني/ يارب چه كند هيچ نداني يا همداني؟»
ختم متفاوت پرويز شاپور:
در محل ختم شاپور كه خانقاه صفي عليشاه بود؛ براي اولين بار در ختم، طنز خوانديم. به جاي گريه، همه ميخنديدند و غش و ريسه ميرفتند. آمدم بيروم برادر شاپور كه صاحب عزا بود گفت: «صلاحي شانس آوردي كه اينجا صفي عليشاه است و دمكراتيك. اگر جاي ديگر بود ...» سنگ قبر شاپور اولين سنگ قبريست كه روي آن كاريكاتور است .
جمله اي از شاپور:
پرنده ي بازنشسته روي سايه درخت مينشيند ...
بخشهايي از اين گفتگو را هم بشنويد :
شاپور و رويايي / شاپور و فروغ