English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


آقا برزو و روستای آفتابگير

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
آقا برزوی عزیز کوله بارش راکه پر از هدیه ها و خوراکی های مردم بود روی دوشش انداخت و با یک دنیا خاطره خوش به سراغ روستای بعدی رفت.
 

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمانهای قدیم در میان یک دره سرسبز و خرم روستایی بود که مردمش آدمهای خیلی زحمتکش و مهربانی بودند (شاید از خیلی هم بیشتر!) اما فقط یک عیب داشتند و آن این که خیلی ساده و زودباور بودند (این که حتما از خیلی هم بیشتر است).

یک روز مرد غریبه ای وارد روستا شد و از اهالی خواست که به او غذا و لباس بدهند. مردم چون خیلی مهمان نواز بودند به او غذا و لباس دادند ولی مرد غریبه که اسمش آقا«برزو» بود، از روستا نرفت ( کجا برود بهتر از آن جا؟) او از مهمان نوازی روستاییان با برنامه ریزی دقیق حداکثر بهره وری را کسب می کرد و با مهارت خاصی بدون اینکه کار کند، مجانی از غذا و لباس و جای راحت استفاده می کرد.

مردم روستا کم کم متوجه قضیه می شدند و حتی یکی دو نفر یواشکی به آقا برزو گفتند: وای به حالت اگر ما متوجه شویم! آقا برزو هم کم کم متوجه شد که مردم دارند متوجه می شوند.( توجه چیز خیلی مهمی است! یادتان باشد) بنابراین یک نقشه حسابی کشید.(فقط یک نقشه کشید، حتی از آن کپی هم تهیه نکرد چون در آن روستا دستگاه کپی وجود نداشت.)

***

دم غروب، همه اهالی در میدان ده جمع شده بودند تا حسابشان را با آقا برزو یکسره کنند: یعنی چه؟ چه معنی دارد؟ مهمان یک روز و دو روز، الان شش ماه است که این آقا بدون اینکه تن به کار بدهد، می خورد و می خوابد و از همه امکانات استفاده بهینه می کند. عجب آدم تنبلی! یک نفر فریاد زد: نه! اتفاقا باید بگوییم: عجب آدم زرنگی! آقا برزو گفت: دوستان عزیز توجه کنید! من شرمنده مهربانی ها و مهمان نوازی های شما هستم، من تعریف مهمان نوازی اهالی این روستا را خیلی شنیده بودم ( شاید از خیلی هم ...) و حالا از نزدیک دیدم. من کتابی در این باره خواهم نوشت و این همه مهربانی و بزرگواری را به جهان معرفی خواهم کرد.( همه آرام شدند.) از شما سپاسگزارم که شادیهایتان را با من قسمت کردید. دوستان عزیز من امروز با اطمینان می گویم که شما مهمان نوازترین مردم دنیا هستید.( لبخند ملیحی روی لبهای مردم نشست.) فردا من رفع زحمت می کنم و با خاطراتی خوش از اینجا می روم. (اشک در چشمان مردم حلقه زد ) آه ... داشت یادم می رفت، می خواستم بگویم که روستای به این زیبایی و سرسبزی (باز همان لبخند ملیح روی لبها نمایان شد) بله، روستای به این خوبی، متاسفانه در جایی ساخته شده است که بیشتر وقتها در سایه قرار دارد ( لبخند ملیح از لبها گریخت) شما باید فکری برای آین مشکل کنید، امروز همه روستاهای توسعه یافته در مناطق آفتابگیر قرار دارند، واقعا که ضعف ارتباطات و اطلاع رسانی چه مشکلاتی به وجود می آورد؟!

البته جسارت است اما بنده پیشنهاد می کنم که روستای خود را به قسمت آفتابگیر دره منتقل کنید. حالا دیگر نه لبخند ملیحی روی لبها بود و نه اشکی در چشمها، همه با هم صحبت می کردند. راستی آنها چقدر ساده بودند که تا آن روز به این موضوع مهم توجه نکرده بودند. ( ما که گفتیم توجه خیلی مهم است.) بعد از کلی همهمه و گفتگو و اظهارنظر همه تصمیم گرفتند که از آقا برزو بخواهند چاره ای برای این مشکل پیدا کند. آقا برزو اولش ناز می کرد که: بله! من وقت ندارم و یک دنیا کارهای مهم روی سرم ریخته و چندین دعوت نامه از روستاهای مختلف به دستم رسیده و ... از این خالی بندیها، اما مثلا آخرش پذیرفت که فکری برایشان بکند و برنامه زمان بندی شده ای برای جابجایی روستا بنویسد.

***

غروب روز بعد، مردم دوباره در میدان روستا جمع شده بودند و چشم همه به دهان آقا برزو یعنی آقا مهندس برزو بود:

- دوستان توجه کنید! بنده دیشب تا صبح بیدار بودم و بالاخره برنامه زمان بندی شده جابجایی روستا را نوشتم. ( دوباره لبخند ملیح که هیچ، قهقهه و شادی به میان اهالی برگشت.)
- بله دوستان! طبق این برنامه یکسال بعد روستای شما کاملا در منطقه آفتابگیر دره خواهد بود. ( نه خیر! دیگر قلم از توصیف شدت شادمانی و هیجان مردم در آن لحظه عاجز است.)

- دوستان عزیز بنده میل نداشتم که این را بگویم اما بدانید که اسم من در اصل «آقا پرزور» است. من می توانم به تنهایی روستای شما را روی دوشم بگیرم و جابحا کنم، اما متاسفانه به خاطر سفرهای زیادی که انجام داده ام، کمی ضعیف شده ام. شما اگر بتوانید فقط به مدت یکسال خورد و خوراک و آسایش مرا تامین کنید، من نیروی اولیه ام را به دست می آورم و آن وقت روستای شما را به منطقه آفتابگیر می برم. وعده ما سال آینده در همین میدان. متشکرم!

شور و هیجان و شادی به اوج رسید. مردم تصمیم گرفتند که تمام امکانات لازم را برای تامین آسایش آقا برزوی عزیز فراهم کنند.آنها وقتی عکسها و گزارشهای آقا برزو را از روستای آفتابگیر می دیدند، قند توی دلشان آب می شد. وای چه هیجان انگیز و افتخارآمیز است، روستای ما هم در منطقه آفتابگیر خواهد بود! خلاصه همه خیالشان راحت بود و تلاش می کردند.

بالاخره یکسال تمام شد و انتظار به سر رسید. آقا برزو حالا دیگر حسابی پرواربندی شده بود و درست مثل آدمهای ساکن روستاهای آفتابگیر تپل و مپل و چاق و چله بود. مردم در میدان ده جمع شدند و از شادی در پوست خود نمی گنجیدند. آقا برزو دستور داده بود که هر چه ریسمان و طناب در خانه ها هست بیاورند و به هم گره بزنند. همه چیز آماده بود، سکوت برقرار شد و آقا برزو به ابراز احساسات و لبخندها با لبخند متقابل پاسخ داد.
- دوستان عزیز! بالاخره روز تاریخی جابجایی روستا فرا رسید. ما باید مثل همین طناب ها دست به دست هم بدهیم و این روستا را به منطقه آفتابگیر دره منتقل کنیم. لطفا طناب را چند بار دور همه خانه های روستا حلقه کنید و بعد دو سر آن را در همین نقطه گره بزنید.

مردم خیلی سریع دستور او را اجرا کردند و طناب آماده شد.
- خوب! حالا من اینجا می نشینم.شما همگی بروید و روستا را با کمک هم بلند کنید و روی دوش من بگذارید تا ان را به قسمت آفتابگیر دره منتقل کنم.

همه با خوشحالی رفتند که روستا را بلند کنند و روی دوش آقا برزو قرار بدهند. اما ... اما وسط راه ( درست وسط راه اگر باور نمی کنید بروید و اندازه گیری کنید.) یادشان افتاد که مگر می شود که روستا را از زمین بلند کرد؟ و متوجه شدند که این حرف واقعا احمقانه است. ( و این همان روزی بود که آقا برزو را از آن ترسانده بودند؛ وای به حالت اگر متوجه شویم! ) همه با خشم و خروش زیاد برگشتند تا حساب آقا برزو را برسند. چوب ها و چماق ها و داس ها و بیل ها را برداشتند و تصمیم گرفتند که مهربانی و مهمان نوازی را کنار بگذارند و حق او را کف دستش بگذارند.

وقتی به میدان رسیدند دیدند که آقا برزو نشسته و دو سر طنابی را که دور روستا حلقه کرده اند، روی دوشش گذاشته، همه با هم فریاد زدند:
- مرد حسابی! خودت رامسخره کرده ای یا ما را؟! مگر ما می توانیم روستا را از زمین بلند کنیم؟ این دیگر چه طرح احمقانه ای است؟

و سلاح های سرد را به نشانه تهدید تکان دادند.
آقا برزو با خونسردی گفت:
- یعنی شما با این همه توان و انرژی و این جمعیت عظیم نمی توانید روستای خود را بلند کنید و روی دوش من بگذارید؟

مردم با خشم گفتند:
- معلوم است که نمی توانیم و چوب ها و داس ها و تبرها را برای حمله آماده کردند.
آقا برزو گفت:
- بیاید منطقی فکر کنیم. وقتی این جمعیت عظیم با این همه جوان پرانرژی نمی تواند این روستا را از جا بلند کرده و بر دوش من بگذارد، چه طور از من توقع دارید که آن را به تنهایی جابجا کنم؟ هان؟!

مردم منطقی فکر کردند ودستهای آماده هجوم پایین افتاد.
- راستی چرا خودمان به این موضوع فکر نکرده بودیم؟ طفلکی حق دارد، ما هم عجب آدمهای ساده و پرتوقعی هستیم ها؟! ( دوباره همان لبخند ملیح به لب ها بازگشت.)

***
صبح روز بعد آقا برزو با مردم روستا خداحافظی کرد. ( اشک در چشمها حلقه زده بود حتی درچشمهای آقا برزو ). آقا برزوی عزیز کوله بارش راکه پر از هدیه ها و خوراکی های مردم بود روی دوشش انداخت و با یک دنیا خاطره خوش به سراغ روستای بعدی رفت.

 

 تاریخ انتشار:   February 28, 2003 12:28 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir