۱-جنگ اول بهتره یا صلح آخر؟ (یا مرگ بر سردبیر!)
ببینید الان که دارید اینو میخونید جمعه شبه و خیلیهاتون رفتید رای دادید؛ هی من میگم که بابا این دو هفتهنامه رو بکنید هفتهنامه گوش نمیدن و میگن که اونجوری مطالب بیخود میشه! بابا من میخواستم استراتژی بدم برای انتخابات شورا ولی حالا دیگه تموم شد رفت پی کارش شما نمیزارید من مردم رو روشن کنم و بگم که بابا نرید مثل این گوسفندهای سر به زیر رای بدید. بابا اینهمه رای دادیم چی شد!؟ خلاصه اگر کسی امروز رفت رای داد تقصیر شخص سردبیر است که مانع رسیدن صدای من به مردم سلحشور شد خدا وکیلی من زودتر میگفتم هیچکی رای نمیداد؛ به جان سیاوش همه نشسته بودن ببینن من چی میگم که همون کار رو انجام بدند! با همین دستام سیاوش رو کفن کنم راست میگم!
۲-کی؟ چی؟ کجا؟ (یا خاک بر سرت ممد!)
آقا به جان شما اصلا من اعصابم الان خورده ، هزار و سه تا! چرا؟ خب اول من یه ذره دعا میکنم شما با صدای بلند بگید آمین تا بگم چی شده:
خدایا آدم رو ضایع نکن!
خدایا ما رو بفرست تو شیلنگ شنای قورباغه انجام بدیم ولی ضایع نشیم!
خدایا ما رو بفرست تو زیرزمین (اشکان؟) با سیم بکسل بادبادک هوا کنیم ولی ضایمون نکن !
خدایا سرمو بشکن ولی قیمتمو نشکن! (ببخشید اینو به مشتری میگن!!)
حالا عرض کنم که چی شده:
من چند روز پیش قرار بود با یکی از رفقا (ممد) بریم ددر و کلی بگردیم و عشق و صفا و دوبله وفا و صفا سیتی و سرندی پیتی کنیم. بعدا قرارمون ساعت چهار بود ساعت یه ذره از چهار گذشته بود و این رفیق ما هنوز نیومده بود حالا تصور کنید میدون ولیعصر روبروی سینما قدس یه دختره هم وایساده بود هی ساعتشو نیگا میکرد منم که بابا دلم نمیاد ببینم یه دختر تنها باشه! این بود که مثل این شیرها که میخوان شکار کنن یواش یواش به صورت خودجوش بهش نزدیک شدم و یه جوری که بشنوه گفتم که ااه عجب آدم الاغی، همش دیر میکنه و بعد به دختره گفتم ساعت چنده؟ گفت چهار و پانزده دقیقه گفتم وااای من ساعت سه و سی دقیقه قرار داشتم ولی نیومد. بعد دختره گفت من که ساعت سه تا حالا وایسادم اینجا چی؟ گفتم جدی!؟ گفت آره. گفتم بابا دیگه نمیاد. گفت نمیدونم شایدم اومد گفتم معذرت میخوام جسارت نباشه ! منتظر پسر هستید؟ گفت بله!! منم که آخر زیرآب زنی هستم گفتم تف به ذات بعضی از این پسرا! من اگه دوست دختر داشتم! (اگه!) اصلا اجازه نمیدادم که یه لحظه منتظر من باشه. دختره گفت شانس نداریم که پسره میمون همیشه دیر میاد! گفتم خانوم ولش کن بابا اصلا لیاقت شما رو نداره به نظر من شما نباید بد عادتش کنید!! اونم گفت آره اصلا الان بیاد دیگه حسابم رو باهاش تصویه میکنم ،این چه وضعیه ؟ گفتم آره همین درسته ! خلاصه حال من و حال خانومه و مخو تیلیت کردیم و شماره ای در عرض جیک ثانیه رد و بدل گردید و قول و قرارها گذاشته شد و شروع کردیم به هرهر و کرکر!! یهو دیدم دوستم داره میاد از اون دور تا اومدم چیزی بگم یهو دختره گفت: وای اومد! اگه میشه شما دیگه برید!!! گفتم کی اومد؟؟ گفت اون پسرهی میمون!! آقا ما رو میگی(چه نیشی میزنه!!) دیگه هیچی نتونستم بگم و دختره با لبخندی ملیح رفت طرف رفیق من(ای ناکس!) و باهاش دست داد و گفت عزیزم کجا بودی!؟ بعد رفیقم منو دید و گفت رضا تو هم اومدی ؟ ببخشید یه ذره دیر شد ! وای خــــــدا تو دلم داشتم میگفتم یکی منو ببره ! حالا هم تصور کن تو دل دختره چی میگذشته! ( شایدم چیزی نمیگذشته!) خلاصه ما تا شب با هم بودیم و منم هی چشم تو چشم دختره میشدم و تو دلم فحش میدادم. درسته که من خودم خیلی پست تشریف دارم! ولی این پسره هر موقع ما نشستیم بغلش شروع کرد به تعریف از این دختره و هی میگفت این وفاداریش منو کشته !! حالا این دختره دو ساعت داشت میگفت که پسره یه دماغ داره مثل پیست پرش اسکی بازا! یا مثلا میگفت چشماش مثل چشم کروکدیل بیست ساله میمونه ! و خلاصه میگفت لبش هم مثل لب جوب میمونه!
سوال مربوطه: آیا ما مردها گاو تشریف داریم؟
الف- داریم که داریم خوبش هم داریم.
ب- داشتیم دادیم گدا اولی!
ج- هیچکدام
د- تمامی موارد به جز هیچکدام!
۳-تو عزیز دلمی (یا نامه عاشقانه به فاطی کبریت!):
فاطی من
فاطی عزیزم
اکنون که حدود ۲ سال از آخرین دیدار ما گذشته،من نه تنها ذره ای از عشقم به تو کم نشده بلکه بیشتر هم شده؛ من باید اعتراف کنم که قدر تو رو نمیدونستم وقتی تو خیابون دستمال در میاوردی و دماغترو میگرفتی من فکر میکردم بی کلاسیه! ولی پریروز دیدم که یه دختر رپیه تو خیابون دماغشو با آستینش پاک کرد و کلی هم فکر کرد کار با کلاسی انجام داده! حالا اون دماغت کجاست که من خودم برات بگیرمش و محتویات داخلش رو هورت بکشم تو دهنم!؟
فاطی جوووون
فاطی خوب من
یادته با هم رفتیم پیتزا بخوریم؟ یادته به یارو گارسونه گفتی پیتزا رو با نون اضافه بیاره؟ من دعوات کردم یادته؟ باور کن من غلط کردم چون اون روز فکر میکردم نون اضافه پیتزا دونهای پونصد تومنه و منم پول نداشتم! اونجوری گفتم ولی دیروز فهمیدم که نون اضافه پیتزا هم ده تومنه! بیا با هم بریم پیتزا با نون اضافه بخوریم! اصلا مهمون من با هم میریم آب سیرابی با کیک میخوریم خوبه؟
فاطی نازنین
فاطی زیبای من
یادته تو محل از بس لاغر بودی همه بهت میگفتن فاطی کبریت!؟ یادته!؟ بهت میگفتم برو باشگاه بدن سازی تا هیکل بیاری! فاطی من اشتباه میکردم، تازه قدر تو رو میدونم چون پریروز کلثوم دختر خاله من که صدوشهتادوهشت کیلو و هفتصدوپنجاه گرم بود رو دیدم که رفته به یه دکتره پول داده و خودش رو کرده سیوپنج کیلو و دویستوپنجاه گرم. بعدا حالا براش هفت تا خواستگار پیدا شده! بعدا خاله سکینه میگفت که هیکل دخترم مثل موکن! شده. والله من نمیدونستم هیکل تو موکنی بوده!
فاطی عزیزم
خاتون!
یادته اونروز داشتم برات فیلم جکی جان تعریف میکردم یهو غیب شدی!؟ یادته بعد از اون من دیگه بهت زنگ نزدم؟ چون من فکر کردم منو دیگه دوست نداری که وسط فیلم یهو رفتی! منم ناراحت شدم، ولی علی شلغم دیروز میگفت که چون تو اونروز مانتو خفاشی پوشیده بودی و باد هم شدید بود، باد تو رو برده بود! و انداخته بود روی چنار سر کوچه جعفر زیگیل اینا! فاطی خوبم مگه نگفته بودم روزایی که باد شدید میاد یه وزنه ده کیلویی بزار جیبت که باد نبردت !؟ ولی تو گوش نکردی، تازه علی شلغم میگفت بابات وقتی اومد دید که نردبون نیست تو رو بیاره پائین برای همین با آجر زده بود از روی درخت افتاده بودی پائین! آره فاطی من؟ بابات اینکارو کرد!؟ اای بی رحم! ای بیوجدان !ای بی احساس آدم با پاره آجر میزنه !؟ اگه من بودم با لنگه دمپائی میزدم! فاطی جان ای کاش بودم! من الان احساس گناه میکنم منو ببخش فاطی.
فاطی جان رفتم برات یه نوار خریدم که در پایان این نامه عاشقانه چند تا از بیتاشو برات میخونم:
پارسال بهار دسته جمعی رفت بودیم زیارت
برگشتنی یه دختر خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود و همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو بهش بگو
دوست دارم بی گفتگو
هر چی میگه بزار بگه
هر چی میشه بزار بشه (فاطی جان اینو دوبار میگه!)
راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم!
تو زائری پسر! چقدر تادونی
اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟
گفتم به اون زیارتی که رفتم
قسم به اوت عبادتی که کردم
قسم به اون قفل و دخیل که بستم
بعد خدا من تو رو میپرستم!
فاطی جانِ رضا ! برای شنیدن شعر اینجا را کلیک کنید! (توضیح از سردبیر!)
۴-تولدت مبارک
(این قسمت توسط سردبیر سانسور شد! ضمنا من فقط اینجا رو سانسور کردم، بقیش رو خالی می بنده این قازمیلنگ!!)
این هفته تولد سیامک جان نویسنده صفحه بوسهبیفریادرس بود که من از همین ستون به اون ستون تبریکات صمیمانه خود را اعلام میکنم و امیدواریم صد و بیست سال زندگی کنی و هی به ما از این نامه ها بدی که ما بدیم به دخترها و بگیم خودمون برای تو نوشتیم و دختره بگه وای تو یه نویسنده ذاتی هستی! خداانشالله مادر بچه هاتو زیاد کنه!
۵-مساله کدام است؟
پرسپولیس امسال (احتمالا!) قهرمان میشه و (احتمالا!) در آسیا هم یکی از بختهای مسلم قهرمانی(احتمالا!) میباشد. تازه (احتمالا!) کریم باقری هم به پرسپولیس برمیگرده و قراره (احتمالا!) چندتا بازیکن توووپ آخر فصل بگیریم (احتمالا!) ورزشگاه ۵۰ هزار نفری پرسپولیس هم به زودی افتتاح بشه و (احتمالا!) ما الان بهترین تیم آسیا هستیم و بلکه هم (احتمالا!) جهان!!
شکسپیر (!) در این زمینه میگوید: "احتمالا" یا "عمرا" مساله این است!
(احتمالا!) من تصور میکنم که (عمرا) درست باشد!
۶-مرگ!:
این مطلب چون خیلی زیاد بود توسط سردبیر هوتوتو شد!
۷-درد!:
اینم رجوع شود به شماره شش
با تشکر و سپاس و این حرفها!