شب روی بام خانه سنگینی می كند. سربازان باران روی شیروانی رژه می روند:
- (طبل بزرگ زیر پای چپ!) رعد می غرد.
آرام و دلتنگ، سر بر شانه دیوار تكیه داده ام و فكر می كنم به تو! تاریخ عاشقانگی در نه توی خاطره ام قیقاج می رود و من سراسیمه به دنبالش می دوم ...!
صدای در می آید، می ایستم، پرهیب خاطره می گریزد، ... و تو، خود خود تو، از آستانه در عبور می كنی!
انگار خورشید از درگاه خانه طلوع كرده است. اتاق گر می گیرد!
من، مبهوت، برجای نشسته ام و آفتاب، آهسته آهسته، مرا در بر می گیرد!
لبانم چین می خورد: سلام!
لبانت می لرزد: سلام!
صدای اصفهانی می آید و توی نه توی خاطره طنین انداز می شود: (آفتاب مهربانی / سایه تو بر سر من / ... ! ) (1)
(ساقه نیلوفرم) به پایت می پیچد. می نشینی و دستانم را می گیری. قفل دستانم ذوب می شود و دلم پر می گیرد.
پیشانی بر پیشانی ام می گذاری، پیشانی ام می سوزد! موهایت پهن می شوند روی صورتم. توی چشمانم زل می زنی و عشق به سیالیت رودخانه ای خروشان از مردمكانت توی تك تك رگانم سرازیر می شود.
می گویی: بی وفا ! نگفتی دل برای تو دلتنگ می شود؟! (قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود!) (2)
می گویم: آری! (قرارمان به سینه سپردن دریا و تشنگی نبود)! (2)
می گویی: پس این تشنگی كه دارد جگر مرا می سوزد از كدام جهنم دره ای آمده است؟!
دلم می لرزد: وقتی چیدن سیب گناه باشد، جهنم آتش و تشنگی چیز دوری نیست! حوای اردیبهشت! (بوسهات قرمز ترین گناه تقدیر است!) (3)
می گویی: پس من با این همه عشق چه كنم؟! مگر تو نبودی كه می گفتی: (نخست بوسه است كه عشق می آفریند!) (4)
می گویم: گفتم! به خدا گفتم!! من از گلوگاه هزار شاعر عاشق، نام تو را فریاد زدم. خودم هم آن قدر نوشتم كه هزاران تن، از میان واژگانم عاشق تو شدند. نمی شنوی؟! تمام چهان دارند عشق تو را زمزمه می كنند! و من دستادست همه عاشقان تو، سرود صبح می خوانم، باشد كه این شب یلدا به سر رسد!
واژگانم آن قدر داغ است كه دود از قلم بر می خیزد و كاغذ خاكستر می شود. كه غزلهای سوخته بر دلهای سوخته، شیرین تر می نشیند!
گفتی: شاعر عاشقم! بخوان ببینم چه گفتی؟!
می خوانم: (لیلی!
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می كند
من آبروی عشقم،
هشدار ... تا به خاك نریزی!... ) (5)
می خندی: متقلب ! این كه مال تو نیست!
نگاهت می كنم: وقتی تو، (لیلی) باشی، این شعر مال من است! شاعران، تنها، كاشفان اول حقیقتند. چه فرقی می كند كه شعر را اولین بار، من كشف كنم یا دیگری، وقتی كه حقیقت، (تو) باشی؟!
... صدایت می لرزد: من دلم به خاطر این همه عشق می سوزد!
صدایم ترك می خورد: من ... هم!
شب در چشمانت موج بر می دارد. صورتم زیر باران تو خیس می شود.
فریاد می زنم: خورشید! گریه نكن! تو اگر بشكنی، پشت من می شكند! (آبروی عشق بر خاك می ریزد!)
هق هق می كنی: خورشید شكسته، معنایی جز باران ندارد! دلم می خواهد كه نشكنم، اما بغض گلوگیر راه نفس را بسته است. اگر نشكنم اش، خفه ام می كند. خورشید خفه شده، دست كمی از خورشید شكسته ندارد! باز لااقل، شكستن را درمانی هست!!
بوی بغض، فضای اتاق را سنگین می كند. شانه هایت را می گیرم و تكانت می دهم:
مسیحای من ! تو خودت درمانی!! من از پشت كدامین قاف، از مشت بسته كدامین دیو هفت سر، جان داروی تو را بیابم؟!!
... و تو فقط خیره خیره به چشمانم نگاه می كنی و می باری و گونه های مرا سیلاب سرب مذاب ، می شوید و می سوزد ...!
×
... پیشانی ام یخ می كند!
صدای مادر در چاردیواری می پیچد، بوی یاس بلند می شود:
بچه ام دارد از تب می سوزد!
از دستمال خیس مادر، بخار بلند می شود و من، با چشمان و گونه هایی خیس، فكر می كنم كه:
پشت كدامین قاف ...؟
مشت بسته كدامین دیو ...؟!
تا بعد ...
(1) تصنیفی از محمد اصفهانی با شعری از قیصر امینپور
(2) از سید علی صالحی
(3) از كیومرث منشی زاده (بوسه هایش قرمز ترین گناه تقدیر است)
(4) از اوریپیدیس شاعر یونانی
(5) از نصرت رحمانی