English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  گفتگو


گفتگو با برادران راهبر - بخش دوم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: محسن حاتمی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
بخش اول گفتگوی هفت سنگ با برادران راهبر را در شماره قبل تقدیمتان کردیم که بیشتر درباره نشریه تماشاگران و مسائل مربوط به آن بود. این هم قسمت دوم و پایانی ماجرا
 

پژمان راهبر واقعا یك روزنامه نگار حرفه ای است. خیلی راحت از جواب دادن به سوال هایی كه باب میلش نبود فرار می كرد! برعكس آرش خوش صحبت و بذله گو، حسام ساكت و آرام بود . اگر می بینید خیلی از حسام نقل قول نكرده ایم به خاطر همین است!

بخش اول گفتگوی هفت سنگ با برادران راهبر را در شماره قبل تقدیمتان کردیم که بیشتر درباره نشریه تماشاگران و مسائل مربوط به آن بود.
این هم قسمت دوم و پایانی ماجرا:


جهان فوتبال


۷سنگ - آقای راهبر! تصور شخصی من این است كه ظرف ورزش ایران (و به خصوص ظرف فوتبال ایران ) آنقدر بزرگ نیست كه یك نشریه به صورت روزانه به آن بپردازد و ناخواسته به سمت تكرار و به سمت لمپنیسم و به سمت مسیرهای زردی كه خیلی از مطبوعات ایران درگیر آن هستند كشیده نشود ...

پژمان: ببینید! آنقدر سوژه در فوتبال ایران هست كه حد و حساب ندارد! كلی سوژه نپرداخته كه من آنها را تشبیه می كنم به قله های فتح نشده! منتها تا زمانی كه نیروی كار حرفه ای به بدنه‌ی روزنامه اضافه نشود این سوژه ها دست نخورده باقی می مانند. كادر فعلی جهان فوتبال یك كادر پانزده شانزده نفره است و تقریبا هر نفر باید به اندازه‌ی نصف صفحه در روز مطلب بدهد. حالا اگر این كادر مثلا یك كادر چهل نفره بود مطمئنا كیفیت روزنامه خیلی بهتر از چیزی بود كه الان هست. ولی خب به دلایل مالی و هزار دلیل دیگر این امكان برای روزنامه وجود ندارد.

شما الان به روزنامه های سیاسی نگاه كنید با آن حجم وسیع استفاده از تلكس. در حالی كه روزنامه های ورزشی خودشان باید تولید كننده‌ی خبر باشند و به آنصورت به تلكس وابسته نیستند. همین نیاز به تولید خبر باعث بوجود آمدن رقابت شدیدی بین روزنامه های ورزشی شده كه در بین روزنامه های سیاسی اصلا به چشم نمی خورد. به نظر من یك روزنامه حتی اگر یك مطلب خوب در روز هم داشته باشد كافی است!

۷سنگ - خب سوال من هم دقیقا همین است كه چه لزومی دارد یك چنین نشریه ای هر روز منتشر شود. فقط برای روزی یك مطلب خوب ...؟

پژمان: به خاطر اینكه همه چیز حول همان مطلب جمع می شود. ببینید! اصلا لزومی ندارد شما تمام مطالب یك روزنامه را بخوانید. روزنامه باید برای سلیقه های متفاوت مطلب داشته باشد. الان هم تمركز جهان فوتبال روی خبرهای كوتاه و پرداختن به جزییات است. در همین مسیر هم به یك زبان نوشتاری خاص رسیده ایم. من الان خودم از جهان فوتبال فعلی راضی نیستم، هر چند همین جهان فوتبال نتیجه یك تلاش واقعا طاقت فرسا است ...

۷سنگ - ببینید! بحث من ورزشی نویسی نیست! اتفاقا با توجه به طیف خاص سنی غالب جامعه‌ی ما خیلی هم به نشریات ورزشی نیاز است. بحث من هر روز ورزشی نوشتن است، آن هم دوازده صفحه و در قطع جهان فوتبال. به خصوص با توجه به ادعاهایی كه ما قبلا از بچه های جهان فوتبال شنیده ایم و احساس می كنیم كه می خواهند به این ادعا ها پایبند هم باشند. در واقع بحث من لزوم انتشار روزانه‌ی یك نشریه ورزشی است و حقیقتش تا اینجای بحث هم جوابهای شما من را قانع نكرده است ...

پژمان: ببینید! قاعده‌ی بازی در همه جای دنیا همین است. شما اینطور نگاه كنید كه ما یك زمانی هیچ روزنامه ای نداشتیم و فقط دو تا هفته نامه بود و دیگر هیچ! یعنی شما اصلا حق انتخاب نداشتید. ولی ما الان كلی روزنامه و هفته نامه‌ی ورزشی داریم و دست شما برای انتخاب كاملا باز است. به هر حال همانطور كه گفتم ما حق بازگشت به عقب را نداریم. ضمن اینكه باید شرایط اجتماعی را هم در نظر داشته باشیم ...

۷سنگ - این شرایط اجتماعی كه می گویید شامل چه چیزهایی می شود ... ؟

پژمان: بهتر است بگویم شرایط اقتصادی! ببینید! آدمها خودشان را بر اساس شرایطشان "تعریف" می كنند. مثلا من خودم "تماشاگران" آن روزها را در مقابل جهان فوتبال فعلی در حد یك شوخی می دانم! هر چند كه تماشاگران در زمان خودش نشریه‌ی خیلی موفقی بود. ما در تماشاگران كارمان در واقع از پنج شنبه شروع می شد (هر چند كه هفت روز هفته آنجا بودیم) در واقع ما در هفته نامه‌ی تماشاگران هم به نوعی كار روزنامه می كردیم ...

۷سنگ - ببینید آقای راهبر! شما در صحبتهایتان اشاره كردید كه هر نفر باید در روز چیزی حدود نصف صفحه‌ی روزنامه مطلب تحویل بدهد. با توجه به اینكه نوشتن یك كار ماشینی نیست، فكر نمی كنید این فشاری كه روی نویسنده های شما وجود دارد روی كیفیت نشریه‌ی شما تاثیر بگذارد؟ در مورد این مسئله چه فكری كرده اید؟

پژمان: فكر خاصی نمی شود كرد. مثلا همین جمعه‌ی گذشته جهان فوتبال با شش نفر آدم بسته شد. من خودم نبودم و شهرام فرهنگی هم كه در واقع به نوعی معاون سردبیر است هم نبود. رضا خدادادی كار را جلو برد به همراه چند نفر دیگر از بچه ها. در واقع روزنامه نمی تواند متوقف شود. حتی اگر یك روز فقط یك نفر از بچه حاضر باشد، آن یك نفر باید كار را جلو ببرد و روزنامه را منتشر كند... یك مثالی برای شما بزنم شاید مطلب برای شما روشن شود. در روزنامه‌ی اطلاعات یك شاعری بود كه باید هر روز یك شعر به سردبیر روزنامه تحویل می داد. یك روز شاعر در ارائه‌ی شعرش به سردبیر تاخیر می كند و در مقابل پیگیری های سردبیر هم اینطور استدلال می كند كه "شما مثل اینكه متوجه نیستید! شعر باید بیاید!" سردبیر هم بلافاصله در جواب شاعر می گوید "شما هم مثل اینكه متوجه نیستید! روزنامه باید برود!" ...

۷سنگ - خب نمی ترسید كه با این رویه كار شما شكل تولید انبوه پیدا كند؟

پژمان: خب طبیعتا یك كنترل كیفیت هایی هم وجود دارد كه یك بخش عمده ای از آن بر عهده‌ی سردبیر است. ما سعی می كنیم كه از این مسئله جلوگیری كنیم...

حسام: به نظر من این مطالبی كه قربانی تولید انبوه می شوند را نمی شود كاری كرد. بالاخره روزنامه باید منتشر شود ...


همشهری دوم

۷سنگ - بد نیست كمی هم راجع به همشهری دوم صحبت كنیم. به نظر من اگر همشهری دوم با همین رویه در قالب یك روزنامه‌ی مستقل منتشر می شد، بیشتر از دو ماه هم دوام نمی آورد و توقیف می شد. در واقع ضمیمه‌ی همشهری بودن باعث بوجود آمدن یك حاشیه‌ی امنیت برای همشهری دوم شده است ...

خب البته این حاصل سیاست مدیران همشهری است و در جریان این قضیه بودند. در واقع در طول مسیر به آنها ثابت شد كه پتانسیل انجام چنین كاری در همشهری وجود دارد. شروع كار هم از همشهری تهران بود كه در همان شماره های اول در بین مردم علاقمندان زیادی پیدا كرد. این مسیر با همشهری ماه ادامه پیدا كرد و رشد كرد. من خودم یك صحنه ای از همشهری ماه را به خاطر می آورم كه واقعا برایم باوركردنی نبود. یادم می آید یك روز در میدان ولی عصر سه تا كارگر ساختمانی را دیدم كه هر كدامشان یك همشهری ماه دستشان بود و مشغول مطالعه بودند. یعنی اینكه آن نشریه با اینكه ظاهرا خیلی تخصصی و خاص بود اما آنقدر چشم نواز بود كه مخاطب را حداقل برای یك بار ورق زدن تحریك كند. ما در همشهری دوم یك سردبیر خیلی خوشفكر داریم به نام آقای قوچانی كه حقیقتا در كار روزنامه نگاری یكی از استثناهای ایران هستند. و نكته جالبی كه وجود دارد این است كه الان اكثر آدم های تاثیر گذار مطبوعات ایران آدمهای خیلی جوانی هستند حتی زیر سی سال و زیر بیست و پنج سال. در واقع اینها تجربه ها را دور زده اند و به واسطه‌ی هوش بالایی كه داشته اند خیلی سریع به موفقیت رسیده اند ....

۷سنگ - یكی از ویژگی های روزنامه‌ی همشهری این است كه هم خواص پسند است و هم عوام پسند. یعنی به واسطه‌ی مطالب همشهری دوم خواص پسند شده و بواسطه‌ی سایر مطالبش ( صفحات اصلی همشهری، همشهری اقتصادی، آگهی‌ها و ... ) عوام پسند...

پژمان: دقیقا همین طور است. اصلا طوری شده كه همشهری می تواند نیاز روزانه هر شهروند ایرانی را برآورده كند.

۷سنگ - فكر می كنم یكی از دلایل موفقیت همشهری دوم، وجود یك ادبیات خاص در این روزنامه است كه شما این ادبیات را در تمام مطالب می بینید، به عنوان مثال هارمونی خاصی كه بین ستونهای حاشیه ای همشهری دوم وجود دارد ...
دقیقا همین طور است. در واقع این هنر سردبیری آقای قوچانی است ...

۷سنگ - چقدر به ادامه‌ی فعالیت در همشهری دوم خوش بین هستید؟

آرش: كار ما مثل كار این كارگرهای روزمزد است. اصلا نمی دانیم كه وضعیتمان چه می شود! ممكن است امروز سر این كار باشیم و فردا سر یك ساختمان دیگر! برای ما فرقی نمی كند، ما باید آجر بیاندازیم بالا! حالا هر ساختمانی كه می خواهد باشد! ممكن است یك ساختمان زودتر تمام شود، یكی دیگر دیر تر!

۷سنگ - یعنی واقعا برای شما فرقی نمی كند ...؟

آرش: فرق كه می كند! منتها ما عضو كوچك یك مجموعه‌ی بزرگ هستیم كه بیشتر از آنكه بز روی آن تاثیر گذار باشیم از آن تاثیر می پذیریم ...!

خانواده

۷سنگ - چه عاملی باعث شد كه سه نفر از اعضای خانواده‌ی راهبر وارد یك مسیر مشابه (روزنامه نگاری) شوند و اتفاقا هر سه هم موفق شوند؟

آرش: من در مورد شخص خودم هر دو عامل تصادف و انتخاب را موثر می دانم. اما فكر می كنم علت موفقیت نسبی ما یكی زحمت خیلی زیادی است كه كشیده ایم و اینكه سعی كرده ایم در هر شرایطی كار خوبی ارائه كنیم. حتی اگر حقوق مناسبی نداشته باشیم یا مجبور باشیم بدخلقی های مسئول بالای سرمان را تحمل كنیم. در واقع سعی كردیم كه رد پای خوبی از خودمان به جا بگذاریم. البته خانواده هم بی تاثیر نبود. مثلا خانواده از همان دوران كودكی امكان مطالعه‌ی نشریات را برای ما فراهم می كردند. من یادم می آید از كلاس اول - دوم دبستان، همان وقتها كه كیهان بچه ها پنج ریال بود، امكان مطالعه‌ی نشریات برایم وجود داشت. در واقع خانواده‌ی ما تا یك مرحله ای در هدایت ما موثر بودند ...

۷سنگ - اگر پژمان وارد این مسیر نمی شد دو برادر دیگر الان در این مسیر بودند؟

آرش: ممكن بود باشم و ممكن بود نباشم. هر چند صادقانه باید بگوبم كه حضور پژمان خیلی موثر بود. كار قبلی من هم هیچ ارتباطی به این كار نداشت. در واقع حضور پژمان و تجربیاتش برای من بسیار مفید بود و این را انكار نمی كنم.

حسام: من فكر می كنم پژمان سكوی پرتابی برای من بود. حقوق من در شروع كار خیلی پایین بود. اما چون به این كار فوق العاده علاقه مند بودم و با رشته‌ی تحصیلی من (گرافیك) هم در ارتباط بود، توانستم با توجه به سنم در مدت كمی خیلی پیشرفت كنم.

۷سنگ - این فضای مشتركی كه در آن هستید تاثیری روی روابط خانوادگی شما نداشته؟

آرش: خب البته الان محیط های كاری ما با هم یكی نیست. الزاما هم وقتی دور هم جمع می شویم راجع به كار صحبت نمی كنیم. مثلا من خودم به شخصه وقتی از محیط كار خارج می شوم تا حد زیادی درونیاتم ارضا شده و به خاطر همین ترجیح می دهم در خارج از محیط كار خیلی به مسائل كار نپردازم. اگر هم بحثی باشد بیشتر درباره‌ی خاطرات گذشته است یا مثلا اتفاق بامزه ای كه در محیط كار پیش آمده است ...

۷سنگ - حالا از زاویه‌ای دیگر به همین مساله نگاه كنیم، این ارتباط خانوادگی چقدر روی كار شما تاثیر گذاشته؟

پژمان: زمانی كه آرش در جهان فوتبال كار می كرد، من خیلی نسبت به آرش خیلی بی رحم بودم. یادم می آید بقیه‌ی بچه ها هم همیشه به خاطر این مساله به من انتقاد می كردند و دلیل این همه سخت گیری را می پرسیدند. خلاصه من اصلا ملاحظه‌ی روابط خانوادگی را نمی كردم. الان هم یكی دیگر از اعضای خانواده‌ی ما در جهان فوتبال كار می كند (رضا خدادای) و من نسبت به رضا هم دقیقا همین برخورد را دارم.

آرش: واقعیت این است كه ما همیشه به كار ارزش زیادی می دادیم و به خاطر همین هیچ وقت اجازه نداده ایم روابط خانوادگی روی كار ما تاثیر بگذارد. اتفاقا همین الان هم من و همسرم با هم همكار هستیم، ولی هیچ وقت اجازه نمی دهیم كه این رابطه روی كار ما تاثیر بگذارد ...

یادها و خاطره ها

۷سنگ - آقای راهبر چند تا خاطره كه تیتر خور! خوبی هم داشته باشند برای ما تعریف می كنید!!؟

آرش: خاطره كه زیاد دارم، منتها خیلی هایش مال زمان روزنامه نگاری نیست، مال سالهای نوجوانی است. یادم هست یك بار ایران با لهستان بازی داشت. من و پژمان با ماشین یكی از بچه ها (كه اتفاقا گواهی نامه هم نداشت!) رفتیم استادیوم و البته كمی هم دیر رسیدیم. همه با عجله رفتند برای بلیط گرفتن. چون در ها بسته بود مجبور شدیم از نرده ها بالا بكشیم. یك دفعه پژمان از بالای نرده ها (كه اتفاقا ارتفاع خیلی زیادی هم داشت) افتاد پایین! منتها آنقدر شوق و اشتیاق داشت كه اصلا درد را احساس نمی كرد. ما یك دفعه دیدیم پژمان نیست! رفتیم دیدیم كه دارد از توی جوب پر از برگ به سمت استادیوم می رود. یك شیر آب هم از زمین بیرون آمده بود كه پای من به آن گیر كرد و سه چهار متری از زمین بلند شدم و با سینه و آرنج آمدم پایین و حتی یك قسمتی از گوشت آرنجم هم كنده شد! ولی آنقدر شور و شوق داشتم كه اصلا درد را احساس نمی كردم! خلاصه بالاخره به استادیوم رسیدیم و اتفاقا همان موقع ایران هم یك گل زد (فكر می كنم صمد مرفائی بود) ... الان كه یاد آن دوران می افتم واقعا حسرت لذت آن دوران را می خورم.

آرش: اتفاقا همین چند روز پیش یك مطلبی درباره‌ی تماشاگرهای قرمز و آبی نوشته بودم و اینكه در شرایط فعلی این آدمها كاملا بی هویت هستند و اصلا دلیل آنها برای طرفداری از یك تیم مشخص نیست و البته با واكنشهای خیلی تندی هم مواجه شد. حتی یكی از همكاران خودمان هم یك نامه خیلی تندی به من نوشت با تیتر " دو غلط صفر! "

پژمان: یادم می آید زمانی كه توی تماشاگران بودم یك آقایی بود كه هر جمعه حدود ساعت نه و نیم شب زنگ می زد و من را به شدت تهدید می كرد كه مثلا امشب كه از دفتر نشریه بیرون بیایی می كشمت! اولها فكر می كردم یكی از بچه های خودمان است كه مثلا دارد شوخی می كند، ولی بعدا فهمیدم كه قضیه جدی بود! خلاصه یك شب هم كارمان با آن بنده خدا به فحش و فحش كاری كشید و بعد از آن شب هم دیگر زنگ نزد!

آرش: یادم می آید یك بار آقای صدر مطلب خیلی تندی با تیتر "مردی كه می خواست سلطان باشد" بر علیه آقای پروین نوشته بود كه واقعا هم مطلب خیلی تندی بود و اصلا سابقه نداشت كه در مطبوعات ایران كسی اینطور به پروین حمله كند. از فردای چاپ آن مطلب تلفن تماشاگران یك لحظه نبود كه زنگ نخورد. طرفدارهای پرسپولیس مدام تماس می گرفتند و تهدید می كردند. یادم می آید از روز دوم سوم به بعد ما اصلا به خانمها اجازه نمی دادیم به تلفن جواب بدهند ...

پژمان: به اتفاق یكی از بچه ها برای مصاحبه با حامد كاویانپور رفته بودم هتل آزادی. مصاحبه كه تمام شد. بعد از مصاحبه داشتم با ناصر ابراهیمی صحبت می كردم كه یك دفعه دیدم ناصر ابراهیمی ‎آرام شد. برگشتم دیدم علی پروین دارد یك چیزهایی زیر لب می گوید و به طرف من می آید. علی پروین هم یك آدمی است كه واقعا خیلی جذبه دارد و آن تعریفهایی كه درباره اش می كنند واقعا تعریفهای صادقی هستند. خلاصه آمد طرف من و گفت "اون كاریكاتور چی بود از من كشیده بودی؟" ( برای گفتن این جمله پژمان صدایش را تغییر می دهد و سعی می كند صدای علی پروین را تقلید كند!) بعد رویش را به ناصر ابراهیمی كرد و گفت "برای چی با این حرف میزنی؟" ناصر ابراهیمی هم با ترس گفت "هیچی آقا ! اون داشت با من حرف میزد! من كاری به اون نداشتم! " خلاصه علی پروین آن روز هر چه دلش خواست به ما گفت (البته فحش نداد!) حتی تهدید كرد كه "یك روز ساعت شش بعد از ظهر با بچه ها می ریزیم دفتر جهان فوتبال" و حتی ساعتش را هم تعیین كرد كه به اصطلاح حساب كار دست ما بیاید! بعدش هم همه به ما گفتند كه آقا جوابش را نده و برو و از این حرفها! ما هم سرمان را انداختیم پایین و خیلی غریبانه رفتیم بیرون! اتفاقا آن روزها، روزهای جالبی بود و واقعا ما هر لحظه منتظر یك اتفاق بودیم ...

آرش: البته ما پروین را واقعا در موقعیت آچمز قرار داده بودیم. آنقدر به این طرف و آن طرف نامه نوشته بودیم كه اگر پژمان سرما هم می خورد همه می گفتند كار علی پروین است ... !

حسام: من هم یادم می آید كه آن روزها ساعت شش كل جهان فوتبال اصلا خالی می شد و همه یك جوری از دفتر روزنامه جیم می شدند!

تیم گفتگو: هدیه احمری، فائزه امیری، محسن حاتمی، جلال سمیعی

 

 تاریخ انتشار:   February 14, 2003 12:00 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir