English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زندگی


سد

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: منصوره مدرس

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
وقتی یاد زنگای مدرسه می‌فتی که دقیقه شماری می‌کردی تا زودتر تموم شه و از هرچی درس خوندنه راحت بشی ... چطور می‌شه درس خوند دیگه؟
 

یک ذهن کاملا خالی، یک سال وقت خالی، و یک جیب خیلی پر!!

تمام اون چیزیه که شما برای گذشتن از این سد احتیاج دارین! (نمیدونم چرا تازگیا وقتی اسم «سد» میاد ناخودآگاه فقط یاد همین میافتم!خصوصا اگه مثلا سد «امیرکبیر» باشه!)

بازم روزشماریها، بازم ۵ ماه و ۲۰ روز و ۲ساعت و ...، بازم ۳ماه و ۳روز و ...، بازم یه کوه کتاب، بازم دلشوره، نرفتن به این مهمونی ... جواب رد دادن به اون قرار گردش، گذروندن این همه ساعت سر این کتابایی که دیگه نمی خوای چشمت بهشون بیفته!!
بازم ورق ورق شدن این کتابا برای نکته ها! بازم تست ... کلاس کنکور ..

وقتی یاد زنگای مدرسه می‌فتی که دقیقه شماری می‌کردی تا زودتر تموم شه و از هرچی درس خوندنه راحت بشی ... چطور می‌شه درس خوند دیگه؟

میدونم که دیگه بیرون هم دلت نمی خواد بری، میدونم دیگه با تلویزیون هم کاری نداری، می دونم دیگه دلت برای روزنامه خوندن هم تنگ نمیشه، خوب می دونم که دیگه اینا هم دست از سرت برنمی دارن ... با اون شعارهای مسخره: «همه پله های ترقی را طی کنید در طول ۳ ثانیه!» ... « کلاس ما بیایید رتبه تک رقمی بیاورید!» ... «کلاس کنکور نروید، ذهنتان خسته می شود! در خانه تست بزنید!» ... «اصلا تست هم نزنید، برای سرجلسه یه و قت نیرو کم میارین!» .... فقط با یک تماس باما!

می دونم که دیگه ذهنت از هرچی تبلیغه خسته شده ، وقتی فکر میکنی اونا فکر میکنن امثال تو میدونن که اونا فقط به فکر خوشبختی تو هستن و هیچ چشمداشت دیگه ای ندارن!! می دونم گاهی واقعا از این همنوع دوستیشون! حالت بد میشه!

دیگه حوصله مهمونی گرفتن و مهمونی رفتن هم نداری، می دونم وقتی نمیری مهمونی، درس نمیخونی، ولی چقدر خوشحال میشی از اینکه نرفتی! چون همه جا بحث، بحث کنکور و قبولیته! چند تا کلاس کنکور میری؟ چند دور کتابایی رو که اصلا نمی تونی بهشون نگاه کنی رو دوره کردی؟ روزی چند هزار تا تست می زنی؟ اصلا شبا میخوابی یا نه؟

من که می دونم فرار کردی از این احساس همدردیشون! از اینکه حداقل تو خلوتی که مثلا برای درس خوندنته دیگه کسی نباشه بهت بگه کنکور! همین کلمه ای که روزی هزار بار بهش فکر می کنی، روزی ۲ هزار بار اینور و اون ور می خونی و روزی ۵ هزار بار هم میشنوی! رو بهت یادآوری! کنن!

دیگه دستت به تلفن هم نمیره ، چون حرفاتونو ازهمین الان حفظی! از یه ربع حرف زدن، ۱۴ دقیقه اش راجع به کنکوره و یک دقیقه بعدیش هم برای قرار کلاس فردا!

ولی وقتی همه اینارو می بینی، وقتی دوباره چشمت به همون کتابا میفته میبینی اونقدرها هم سخت و مسخره نبودن که بقیه این بلا رو سر اونا و خودت آوردن!

یادته؟

همون دبیری که میگفت باید شکلای هندسی رو جلد رو هم حفظ کنی! همونی که میگفت صندوق پستی آموزش پرورشو که یادتون نرفته بخونین؟ همون استادی که میگفت اصلا کتابتو نخونی بهتره، این کتابای تالیف منو بخون ۱۲۰ میزنی!

همون تبلیغه که روزی ۵۰ بار از همه شبکه ها پخش میشد و رو همه بردها هم هست،۷،۸ صفحه از روزنامه رو هم اشغال کرده! همون! اون دوستایی که هرروز بهت زنگ میزنن بگن دویست و شصت و ششمین کتاب تستشونم دوره کردن، کتاب تست جدید ازت می خوان!

اونایی که میگن آزمون دیروزشون رتبه شون یک نشه، دو که حتما میشه! اونوقت تو هم همه اینا رو باور کردی و فکر کردی دیگه درس خوندنت چه فایده ای داره؟

همه اینا و چیزای دیگه ای که خودت بهتر از من می دونی باعث شدن که از این کتابا بدت بیاد و..

ولی انگار بعد همه این حرفا وقتی فکرمی کنی می بینی که همین کتابا که از عصبانیتت ورق ورق شدن از همه بی آزارترن!

وقتی برای یه لحظه هم که شده اون حرفا رو از ذهنت بیرون میریزی، میبینی اونقدرهام کار سختی نیست درس خوندن!هنوز خیلی وقت داری! بعدش میفهمی همه اون چیزایی که نذاشتن تا حالا درس بخونی همین حاشیه ها بودن که تو رو هرروز از اصل ماجرا دور و دورتر کردن!

وقتی اون حرفا رو تونستی فراموش کنی میتونی یه نگاهی به کتابات بندازی و باهاشون آشتی کنی! بدون نگرانی، بدون ترس، بدون دلشوره! اینطوری اگه تونستی درس بخونی قبولی! مطمئن باش!

اینا رو گفتم که بگم من هنوزم یادم نرفته!

 

 تاریخ انتشار:   February 14, 2003 11:38 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir