English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


برای دوستم؛ رضا كاوند

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
رضا كاوند فرزند شهید جلال كاوند و اولین فرزند خانواده است. آن قدر در خانواده شان شهید داده اندكه چند وقت پیش در شهرشان ـ بروجرد ـ یادبود شهدای خاندان كاوند برگزار شد.
 

رضا كاوند فرزند شهید جلال كاوند و اولین فرزند خانواده است. آن قدر در خانواده شان شهید داده اندكه چند وقت پیش در شهرشان ـ بروجرد ـ یادبود شهدای خاندان كاوند برگزار شد.

با او در سال اول دانشگاه آشنا شدم، اما هنوز نشناختمش... .

با هم ورودی یك سال هستیم. رضا با خیلی ها فرق دارد ... اصلا رضا از جنس دیگری است ... مادرش چند وقت پیش دچار مریضی سختی شد، به چهارپنج ماه هم نكشید ... خبر رسید مادرش فوت كرد. چه قدر تلاش می كرد تا مادرش لحظاتی بیشتر در كنارش بماند ...

خدایا! خوب می دانم رضا چه راز و نیازی كنار تخت مادر بیمارش داشته است.

روز سوم یا چهارم بعد از فوت مادرش بود كه آمد دانشكده ... پیراهنی به رنگ روشن به تن داشت و صورتش را اصلاح كرده بود... از دور كه دیدمش، می خندید، تعجب كردم، خنده اش از صد تا شلاق بدتر بود.
خنده ای به تمام دنیا و دلبستگی هایش ... همدیگر را بغل كردیم، خنده اش هق هق شد ...
گفت: دیدی مادرمم رفت...
نتوانستم طاقت بیاورم، پناه بردم به زیر پله های دانشكده... از رویش خجالت می‌كشیدم.

رضا برایم اسوه ی صبر است، صبری موجود، اسوه‌ای قابل دسترس.

حق رضا از این جامعه خیلی بیشتر از آن آقا زاده ی بی دردی است كه بنا به مقام پدرش ـ رزمنده ی پشت خط زمان جنگ ... كه بعد از جنگ در سوابق ایشان درج شد: فرمانده‌ی جنگ‌های تن به تن ... ـ به زمین و زمان فخر می فروشد.

رضا سهم تو بیشتر از این است، هرچند تا به حال چیزی نخواستی...
در كنارمی و از چیز دیگر می نویسم...
آقا رضا حلالم كن ...

 

 تاریخ انتشار:   February 14, 2003 11:56 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir