يک ذهن کاملا خالي، يک سال وقت خالي، و يک جيب خيلي پر!!
تمام اون چيزيه که شما براي گذشتن از اين سد احتياج دارين! (نميدونم چرا تازگيا وقتي اسم «سد» مياد ناخودآگاه فقط ياد همين ميافتم!خصوصا اگه مثلا سد « اميرکبير » باشه ! )
بازم روزشماريها، بازم ۵ ماه و ۲۰ روز و ۲ساعت و ...، بازم ۳ماه و ۳روز و ...، بازم يه کوه کتاب، بازم دلشوره، نرفتن به اين مهموني ... جواب رد دادن به اون قرار گردش، گذروندن اين همه ساعت سر اين کتابايي که ديگه نمي خواي چشمت بهشون بيفته !!
بازم ورق ورق شدن اين کتابا براي نکته ها ! بازم تست ... کلاس کنکور ..
وقتي ياد زنگاي مدرسه ميفتي که دقيقه شماري ميکردي تا زودتر تموم شه و ازهرچي درس خوندنه راحت بشي ... چطور ميشه درس خوند ديگه؟؟
ميدونم که ديگه بيرون هم دلت نمي خواد بري ، ميدونم ديگه با تلويزيون هم کاري نداري ، مي دونم ديگه دلت براي روزنامه خوندن هم تنگ نميشه ، خوب مي دونم که ديگه اينا هم دست از سرت برنمي دارن ... با اون شعارهاي مسخره : « همه پله هاي ترقي را طي کنيد در طول ۳ ثانيه !!! » ... « کلاس ما بياييد رتبه تک رقمي بياوريد !! » ... « کلاس کنکور نرويد ، ذهنتان خسته مي شود !! در خانه تست بزنيد! » ... « اصلا تست هم نزنيد ، براي سرجلسه يه و قت نيرو کم ميارين ! » .... فقط با يک تماس باما !!!
مي دونم که ديگه ذهنت از هرچي تبليغه خسته شده ، وقتي فکر ميکني اونا فکر ميکنن امثال تو ميدونن که اونا فقط به فکر خوشبختي تو هستن و هيچ چشمداشت ديگه اي ندارن !!!! مي دونم گاهي واقعا از اين همنوع دوستيشون! حالت بد ميشه!
ديگه حوصله مهموني گرفتن و مهموني رفتن هم نداري ، مي دونم وقتي نميري مهموني ، درس نميخوني ، ولي چقدر خوشحال ميشي از اينکه نرفتي ! چون همه جا بحث ، بحث کنکور و قبوليته ! چند تا کلاس کنکور ميري ؟؟ چند دور کتابايي رو که اصلا نمي توني بهشون نگاه کني رو دوره کردي ؟؟ روزي چند هزار تا تست مي زني ؟؟ اصلا شبا ميخوابي يا نه ؟؟؟
من که مي دونم فرار کردي از اين احساس همدرديشون! از اينکه حداقل تو خلوتي که مثلا براي درس خوندنته ديگه کسي نباشه بهت بگه کنکور! همين کلمه اي که روزي هزار بار بهش فکر مي کني، روزي ۲هزار بار اينور و اون ور مي خوني و روزي ۵هزار بار هم ميشنوي !!! رو بهت يادآوري! کنن!
ديگه دستت به تلفن هم نميره ، چون حرفاتونو ازهمين الان حفظي! از يه ربع حرف زدن، ۱۴ دقيقه اش راجع به کنکوره و يک دقيقه بعديش هم براي قرار کلاس فردا !
ولي وقتي همه اينارو مي بيني ،وقتي دوباره چشمت به همون کتابا ميفته ميبيني اونقدرها هم سخت و مسخره نبودن که بقيه اين بلا رو سر اونا و خودت آوردن!
يادته؟
همون دبيري که ميگفت بايد شکلاي هندسي رو جلد رو هم حفظ کني!! هموني که ميگفت صندوق پستي آموزش پرورشو که يادتون نرفته بخونين؟؟؟
همون استادي که ميگفت اصلا کتابتو نخوني بهتره، اين کتاباي تاليف منو بخون ۱۲۰ ميزني!!!
همون تبليغه که روزي ۵۰ بار از همه شبکه ها پخش ميشد و رو همه بردها هم هست،۷،۸ صفحه از روزنامه رو هم اشغال کرده!!! همون!
اون دوستايي که هرروز بهت زنگ ميزنن بگن دويست و شصت و ششمين کتاب تستشونم دوره کردن ، کتاب تست جديد ازت مي خوان!
اونايي که ميگن آزمون ديروزشون رتبه شون يک نشه، دو که حتما ميشه!! اونوقت تو هم همه اينا رو باور کردي و فکر کردي ديگه درس خوندنت چه فايده اي داره؟
همه اينا و چيزاي ديگه اي که خودت بهتر از من مي دوني باعث شدن که از اين کتابا بدت بياد و..
ولي انگار بعد همه اين حرفا وقتي فکرمي کني مي بيني که همين کتابا که از عصبانيتت ورق ورق شدن از همه بي آزارترن!
وقتي براي يه لحظه هم که شده اون حرفا رو از ذهنت بيرون ميريزي ، ميبيني اونقدرهام کار سختي نيست درس خوندن!هنوز خيلي وقت داري! بعدش ميفهمي همه اون چيزايي که نذاشتن تا حالا درس بخوني همين حاشيه ها بودن که تو رو هرروز از اصل ماجرا دور و دورتر کردن!
وقتي اون حرفا رو تونستي فراموش کني ميتوني يه نگاهي به کتابات بندازي و باهاشون آشتي کني!! بدون نگراني، بدون ترس، بدون دلشوره! اينطوري اگه تونستي درس بخوني قبولي! مطمئن باش!
اينا رو گفتم که بگم من هنوزم يادم نرفته!