هستي . اين را از چراغ خانه ات كه روشن است مي فهمم . پنجره ات را بسته اي اما . خيلي وقت است ديگر بازش نمي كني … .
يك سنگ از گلدان كنار پنجره ام بر مي دارم و به پنجره ات مي زنم ، شايد مثل قديمها دوباره بازش كني . پنجره ات بسته مي ماند . انگار كه اصلا نيستي ، انگار كه اصلا نيستم . لج بازي ات گرفته دوباره … .
پنجره هاي روبرو يكي يكي باز و بسته مي شوند . پنجرهي بازم را كه مي بينند ، سلامي مي كنند و حال و احوالي و بعد هم مي روند . هيچ كدامشان ” چشمك “ نمي زنند ولي . برعكس تو كه هميشه چشمك مي زدي . ” ظرفيت يك چشمك را هم نداشتي يعني؟ “ تو را به خدا سوال نكن ! من جواب سوالهايت را بلد نيستم !
×
قول داده بودم اين پنجرهي لعنتي را ديگر باز نكنم ! همه اش تقصير اين چهاردهم فوريهي بي وقت است و اين سردبير بي شعور كه نمي خواهد بفهمد من دو هفته پيش عاشقانهي آخرم را نوشتم و تمام شد رفت ! حالا اينكه چهاردهم فوريه ” روز عشاق “ است چه دخلي به من دارد ديگر ؟
مقاومت بي فايده است ! سردبير از من عاشقانه مي خواهد و من هم چارهي ديگري ندارم ! نوشته هاي قبلي ام را دوره مي كنم ، شايد يك حس تمام شده ، يكي دو جملهي ديگر كش بيايد ! چند تا از جمله هاي خودم را مي دزدم ، به افتخار چهاردهم فوريه و البته به افتخار جناب سردبير ... !
چشمم مي افتد به دست خط تو ! زير يكي از نامه ها نوشته اي : ” مثل ماه مي نويسي پسر ! مثل ماه ! “ آخ ! كاش اين جمله مال خودم بود ! جان مي دهد براي چهاردهم فوريه بازي ! ... بي خيال ! مي دزدمش ! به تلافي چشمهايت كه ديروز از من دزديدي ... !
×
ولنتاين مبارك دخترك !