English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  درمحضر ملک‌الموت


سلام حسن جان!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
حسن جان، سلام. امیدوارم که حالت خوب باشد و امتحان نداشته باشی. نمی‌دانم تو الان تمام شده‌ای یا هنوز امتحان داری؟ ولی خدا کند که نداشته باشی.
 

حسن جان، سلام. امیدوارم که حالت خوب باشد و امتحان نداشته باشی. نمی‌دانم تو الان تمام شده‌ای یا هنوز امتحان داری؟ ولی خدا کند که نداشته باشی.

الان من دارم ریاضی می‌خوانم و به شدت از امتحان ریاضی می‌ترسم؛ یادت هست پارسال تو هفت شدی و من چهار؟ بعد خانم معلممان به اصغر انارکی جاسوس گفت برود آقای ناظم را بیاورد تا ما را با خط‌کش زد و ما هی گریه کردیم؟ یادت هست اصغر انارکی بی‌ ادب، کنار خانم با آن پاهای درازش ایستاده بود و هی می‌خندید؟ حالا من می‌ترسم اگر دوباره امتحانم را خراب کنم، همین طوری بشود ... ولی نه ! من به خانم می‌گویم خودش من را ببرد جلوی دفتر تا بچه‌ها آبروی من را نبرند .

حسن جان! من خیلی در کسالت هستم و همه‌ش ناراحت هستم که چرا نمی‌توانم کتاب بخوانم و بروم بیرون، عکس بازی؛ بچه‌ها دارند بیرون بازی و داد و هوار می‌کنند و من این‌جا نشسته‌‌ام دارم جدول ضرب لعنتی را حفظ می‌کنم. من نمی‌دانم چه کسی این جدول ضرب را نوشت که من بدبخت باید حفظش کنم. لابد کار همین بابای اصغر انارکی جاسوس بوده ... خودش می‌گفت باباش معلم ریاضی است و با خانم معلم آشنا است و برای همین، خانم هر وقت می‌بیندش، احوال بابایش را می‌پرسد. من یک‌روز که دیر رفتم خانه‌مان ، دیدم که بابای اصغر داشت با خانم معلم حرف می‌زد؛ حتما خواسته این پسر خنگش را قبول کند. یا این که به خانم گفته من را رفوزه کند، نامرد من خیلی حالم بد است و حوصله ندارم؛ خدا کند زود این امتحان‌ها تمام بشود، و من بتوانم تو را ببینم؛ زودتر تمام شو تا با هم برویم سینما. الان ننه‌م بیاید ببیند درس نمی‌خوانم، با دمپایی سرخم می‌کند.

فعلا قربانت.
سیا

 

 تاریخ انتشار:   February 14, 2003 11:54 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir