حسن جان، سلام. امیدوارم که حالت خوب باشد و امتحان نداشته باشی. نمیدانم تو الان تمام شدهای یا هنوز امتحان داری؟ ولی خدا کند که نداشته باشی.
الان من دارم ریاضی میخوانم و به شدت از امتحان ریاضی میترسم؛ یادت هست پارسال تو هفت شدی و من چهار؟ بعد خانم معلممان به اصغر انارکی جاسوس گفت برود آقای ناظم را بیاورد تا ما را با خطکش زد و ما هی گریه کردیم؟ یادت هست اصغر انارکی بی ادب، کنار خانم با آن پاهای درازش ایستاده بود و هی میخندید؟ حالا من میترسم اگر دوباره امتحانم را خراب کنم، همین طوری بشود ... ولی نه ! من به خانم میگویم خودش من را ببرد جلوی دفتر تا بچهها آبروی من را نبرند .
حسن جان! من خیلی در کسالت هستم و همهش ناراحت هستم که چرا نمیتوانم کتاب بخوانم و بروم بیرون، عکس بازی؛ بچهها دارند بیرون بازی و داد و هوار میکنند و من اینجا نشستهام دارم جدول ضرب لعنتی را حفظ میکنم. من نمیدانم چه کسی این جدول ضرب را نوشت که من بدبخت باید حفظش کنم. لابد کار همین بابای اصغر انارکی جاسوس بوده ... خودش میگفت باباش معلم ریاضی است و با خانم معلم آشنا است و برای همین، خانم هر وقت میبیندش، احوال بابایش را میپرسد. من یکروز که دیر رفتم خانهمان ، دیدم که بابای اصغر داشت با خانم معلم حرف میزد؛ حتما خواسته این پسر خنگش را قبول کند. یا این که به خانم گفته من را رفوزه کند، نامرد من خیلی حالم بد است و حوصله ندارم؛ خدا کند زود این امتحانها تمام بشود، و من بتوانم تو را ببینم؛ زودتر تمام شو تا با هم برویم سینما. الان ننهم بیاید ببیند درس نمیخوانم، با دمپایی سرخم میکند.
فعلا قربانت.
سیا