پژمان راهبر واقعا يك روزنامه نگار حرفه اي است. خيلي راحت از جواب دادن به سوال هايي كه باب ميلش نبود فرار مي كرد !
برعكس آرش خوش صحبت و بذله گو ، حسام ساكت و آرام بود . اگر مي بينيد خيلي از حسام نقل قول نكرده ايم به خاطر همين است !
بخش اول گفتگوي هفت سنگ با برادران راهبر را در شماره قبل تقديمتان کرديم که بيشتر درباره نشريه تماشاگران و مسائل مربوط به آن بود. اين هم قسمت دوم و پاياني ماجرا :
جهان فوتبال
۷سنگ - آقاي راهبر ! تصور شخصي من اين است كه ظرف ورزش ايران ( و به خصوص ظرف فوتبال ايران ) آنقدر بزرگ نيست كه يك نشريه به صورت روزانه به آن بپردازد و ناخواسته به سمت تكرار و به سمت لمپنيسم و به سمت مسيرهاي زردي كه خيلي از مطبوعات ايران درگير آن هستند كشيده نشود ...
پژمان: ببينيد ! آنقدر سوژه در فوتبال ايران هست كه حد و حساب ندارد ! كلي سوژه نپرداخته كه من آنها را تشبيه مي كنم به قله هاي فتح نشده ! منتها تا زماني كه نيروي كار حرفه اي به بدنهي روزنامه اضافه نشود اين سوژه ها دست نخورده باقي مي مانند . كادر فعلي جهان فوتبال يك كادر پانزده شانزده نفره است و تقريبا هر نفر بايد به اندازهي نصف صفحه در روز مطلب بدهد . حالا اگر اين كادر مثلا يك كادر چهل نفره بود مطمئنا كيفيت روزنامه خيلي بهتر از چيزي بود كه الان هست . ولي خب به دلايل مالي و هزار دليل ديگر اين امكان براي روزنامه وجود ندارد .
شما الان به روزنامه هاي سياسي نگاه كنيد با آن حجم وسيع استفاده از تلكس . در حالي كه روزنامه هاي ورزشي خودشان بايد توليد كنندهي خبر باشند و به آنصورت به تلكس وابسته نيستند . همين نياز به توليد خبر باعث بوجود آمدن رقابت شديدي بين روزنامه هاي ورزشي شده كه در بين روزنامه هاي سياسي اصلا به چشم نمي خورد . به نظر من يك روزنامه حتي اگر يك مطلب خوب در روز هم داشته باشد كافي است !
۷سنگ - خب سوال من هم دقيقا همين است كه چه لزومي دارد يك چنين نشريه اي هر روز منتشر شود . فقط براي روزي يك مطلب خوب ... ؟
پژمان: به خاطر اينكه همه چيز حول همان مطلب جمع مي شود . ببينيد ! اصلا لزومي ندارد شما تمام مطالب يك روزنامه را بخوانيد . روزنامه بايد براي سليقه هاي متفاوت مطلب داشته باشد . الان هم تمركز جهان فوتبال روي خبرهاي كوتاه و پرداختن به جزييات است . در همين مسير هم به يك زبان نوشتاري خاص رسيده ايم . من الان خودم از جهان فوتبال فعلي راضي نيستم ، هر چند همين جهان فوتبال نتيجه يك تلاش واقعا طاقت فرسا است ...
۷سنگ - ببينيد ! بحث من ورزشي نويسي نيست ! اتفاقا با توجه به طيف خاص سني غالب جامعهي ما خيلي هم به نشريات ورزشي نياز است . بحث من هر روز ورزشي نوشتن است ، آن هم دوازده صفحه و در قطع جهان فوتبال . به خصوص با توجه به ادعا هايي كه ما قبلا از بچه هاي جهان فوتبال شنيده ايم و احساس مي كنيم كه مي خواهند به اين ادعا ها پايبند هم باشند . در واقع بحث من لزوم انتشار روزانهي يك نشريه ورزشي است و حقيقتش تا اينجاي بحث هم جوابهاي شما من را قانع نكرده است ...
پژمان: ببينيد ! قاعدهي بازي در همه جاي دنيا همين است . شما اينطور نگاه كنيد كه ما يك زماني هيچ روزنامه اي نداشتيم و فقط دو تا هفته نامه بود و ديگر هيچ ! يعني شما اصلا حق انتخاب نداشتيد . ولي ما الان كلي روزنامه و هفته نامهي ورزشي داريم و دست شما براي انتخاب كاملا باز است . به هر حال همانطور كه گفتم ما حق بازگشت به عقب را نداريم . ضمن اينكه بايد شرايط اجتماعي را هم در نظر داشته باشيم ...
۷سنگ - اين شرايط اجتماعي كه مي گوييد شامل چه چيزهايي مي شود ... ؟
پژمان: بهتر است بگويم شرايط اقتصادي ! ببينيد ! آدمها خودشان را بر اساس شرايطشان ”تعريف“ مي كنند . مثلا من خودم ”تماشاگران“ آن روزها را در مقابل جهان فوتبال فعلي در حد يك شوخي مي دانم ! هر چند كه تماشاگران در زمان خودش نشريهي خيلي موفقي بود. ما در تماشاگران كارمان در واقع از پنج شنبه شروع مي شد ( هر چند كه هفت روز هفته آنجا بوديم ) در واقع ما در هفته نامهي تماشاگران هم به نوعي كار روزنامه مي كرديم ...
۷سنگ - ببينيد آقاي راهبر ! شما در صحبتهايتان اشاره كرديد كه هر نفر بايد در روز چيزي حدود نصف صفحهي روزنامه مطلب تحويل بدهد . با توجه به اينكه نوشتن يك كار ماشيني نيست ، فكر نمي كنيد اين فشاري كه روي نويسنده هاي شما وجود دارد روي كيفيت نشريهي شما تاثير بگذارد ؟ در مورد اين مسئله چه فكري كرده ايد ؟
پژمان: فكر خاصي نمي شود كرد . مثلا همين جمعهي گذشته جهان فوتبال با شش نفر آدم بسته شد. من خودم نبودم و شهرام فرهنگي هم كه در واقع به نوعي معاون سردبير است هم نبود . رضا خدادادي كار را جلو برد به همراه چند نفر ديگر از بچه ها . در واقع روزنامه نمي تواند متوقف شود . حتي اگر يك روز فقط يك نفر از بچه حاضر باشد ، آن يك نفر بايد كار را جلو ببرد و روزنامه را منتشر كند ... يك مثالي براي شما بزنم شايد مطلب براي شما روشن شود . در روزنامهي اطلاعات يك شاعري بود كه بايد هر روز يك شعر به سردبير روزنامه تحويل مي داد . يك روز شاعر در ارائهي شعرش به سردبير تاخير مي كند و در مقابل پيگيري هاي سردبير هم اينطور استدلال مي كند كه ” شما مثل اينكه متوجه نيستيد ! شعر بايد بيايد ! “ سردبير هم بلافاصله در جواب شاعر مي گويد ” شما هم مثل اينكه متوجه نيستيد ! روزنامه بايد برود ! “ ...
۷سنگ - خب نمي ترسيد كه با اين رويه كار شما شكل توليد انبوه پيدا كند ؟
پژمان: خب طبيعتا يك كنترل كيفيت هايي هم وجود دارد كه يك بخش عمده اي از آن بر عهدهي سردبير است . ما سعي مي كنيم كه از اين مسئله جلوگيري كنيم ...
حسام: به نظر من اين مطالبي كه قرباني توليد انبوه مي شوند را نمي شود كاري كرد . بالاخره روزنامه بايد منتشر شود ...
همشهري دوم
۷سنگ - بد نيست كمي هم راجع به همشهري دوم صحبت كنيم . به نظر من اگر همشهري دوم با همين رويه در قالب يك روزنامهي مستقل منتشر مي شد ، بيشتر از دو ماه هم دوام نمي آورد و توقيف مي شد . در واقع ضميمهي همشهري بودن باعث بوجود آمدن يك حاشيهي امنيت براي همشهري دوم شده است ...
خب البته اين حاصل سياست مديران همشهري است و در جريان اين قضيه بودند . در واقع در طول مسير به آنها ثابت شد كه پتانسيل انجام چنين كاري در همشهري وجود دارد . شروع كار هم از همشهري تهران بود كه در همان شماره هاي اول در بين مردم علاقمندان زيادي پيدا كرد . اين مسير با همشهري ماه ادامه پيدا كرد و رشد كرد . من خودم يك صحنه اي از همشهري ماه را به خاطر مي آورم كه واقعا برايم باوركردني نبود . يادم مي آيد يك روز در ميدان ولي عصر سه تا كارگر ساختماني را ديدم كه هر كدامشان يك همشهري ماه دستشان بود و مشغول مطالعه بودند . يعني اينكه آن نشريه با اينكه ظاهرا خيلي تخصصي و خاص بود اما آنقدر چشم نواز بود كه مخاطب را حداقل براي يك بار ورق زدن تحريك كند . ما در همشهري دوم يك سردبير خيلي خوشفكر داريم به نام آقاي قوچاني كه حقيقتا در كار روزنامه نگاري يكي از استثناهاي ايران هستند . و نكته جالبي كه وجود دارد اين است كه الان اكثر آدم هاي تاثير گذار مطبوعات ايران آدمهاي خيلي جواني هستند حتي زير سي سال و زير بيست و پنج سال . در واقع اينها تجربه ها را دور زده اند و به واسطهي هوش بالايي كه داشته اند خيلي سريع به موفقيت رسيده اند ....
۷سنگ - يكي از ويژگي هاي روزنامهي همشهري اين است كه هم خواص پسند است و هم عوام پسند . يعني به واسطهي مطالب همشهري دوم خواص پسند شده و بواسطهي ساير مطالبش ( صفحات اصلي همشهري ، همشهري اقتصادي ، آگهيها و ... ) عوام پسند ...
پژمان: دقيقا همين طور است. اصلا طوري شده كه همشهري مي تواند نياز روزانه هر شهروند ايراني را برآورده كند .
۷سنگ - فكر مي كنم يكي از دلايل موفقيت همشهري دوم ، وجود يك ادبيات خاص در اين روزنامه است كه شما اين ادبيات را در تمام مطالب مي بينيد ، به عنوان مثال هارموني خاصي كه بين ستونهاي حاشيه اي همشهري دوم وجود دارد ...
دقيقا همين طور است . در واقع اين هنر سردبيري آقاي قوچاني است ...
۷سنگ - چقدر به ادامهي فعاليت در همشهري دوم خوش بين هستيد ؟
آرش: كار ما مثل كار اين كارگرهاي روزمزد است. اصلا نمي دانيم كه وضعيتمان چه مي شود! ممكن است امروز سر اين كار باشيم و فردا سر يك ساختمان ديگر! براي ما فرقي نمي كند، ما بايد آجر بياندازيم بالا ! حالا هر ساختماني كه مي خواهد باشد ! ممكن است يك ساختمان زودتر تمام شود ، يكي ديگر دير تر !
۷سنگ - يعني واقعا براي شما فرقي نمي كند ... ؟
آرش: فرق كه مي كند ! منتها ما عضو كوچك يك مجموعهي بزرگ هستيم كه بيشتر از آنكه بز روي آن تاثير گذار باشيم از آن تاثير مي پذيريم ... !
خانواده
۷سنگ - چه عاملي باعث شد كه سه نفر از اعضاي خانوادهي راهبر وارد يك مسير مشابه ( روزنامه نگاري ) شوند و اتفاقا هر سه هم موفق شوند ؟
آرش: من در مورد شخص خودم هر دو عامل تصادف و انتخاب را موثر مي دانم . اما فكر مي كنم علت موفقيت نسبي ما يكي زحمت خيلي زيادي است كه كشيده ايم و اينكه سعي كرده ايم در هر شرايطي كار خوبي ارائه كنيم . حتي اگر حقوق مناسبي نداشته باشيم يا مجبور باشيم بدخلقي هاي مسئول بالاي سرمان را تحمل كنيم . در واقع سعي كرديم كه رد پاي خوبي از خودمان به جا بگذاريم . البته خانواده هم بي تاثير نبود . مثلا خانواده از همان دوران كودكي امكان مطالعهي نشريات را براي ما فراهم مي كردند . من يادم مي آيد از كلاس اول – دوم دبستان ، همان وقتها كه كيهان بچه ها پنج ريال بود ، امكان مطالعهي نشريات برايم وجود داشت . در واقع خانوادهي ما تا يك مرحله اي در هدايت ما موثر بودند ...
۷سنگ - اگر پژمان وارد اين مسير نمي شد دو برادر ديگر الان در اين مسير بودند ؟
آرش: ممكن بود باشم و ممكن بود نباشم . هر چند صادقانه بايد بگوبم كه حضور پژمان خيلي موثر بود . كار قبلي من هم هيچ ارتباطي به اين كار نداشت . در واقع حضور پژمان و تجربياتش براي من بسيار مفيد بود و اين را انكار نمي كنم .
حسام: من فكر مي كنم پژمان سكوي پرتابي براي من بود . حقوق من در شروع كار خيلي پايين بود . اما چون به اين كار فوق العاده علاقه مند بودم و با رشتهي تحصيلي من (گرافيك) هم در ارتباط بود ، توانستم با توجه به سنم در مدت كمي خيلي پيشرفت كنم .
۷سنگ - اين فضاي مشتركي كه در آن هستيد تاثيري روي روابط خانوادگي شما نداشته ؟
آرش: خب البته الان محيط هاي كاري ما با هم يكي نيست . الزاما هم وقتي دور هم جمع مي شويم راجع به كار صحبت نمي كنيم . مثلا من خودم به شخصه وقتي از محيط كار خارج مي شوم تا حد زيادي درونياتم ارضا شده و به خاطر همين ترجيح مي دهم در خارج از محيط كار خيلي به مسائل كار نپردازم . اگر هم بحثي باشد بيشتر دربارهي خاطرات گذشته است يا مثلا اتفاق بامزه اي كه در محيط كار پيش آمده است ...
۷سنگ - حالا از زاويهاي ديگر به همين مساله نگاه كنيم ، اين ارتباط خانوادگي چقدر روي كار شما تاثير گذاشته ؟
پژمان: زماني كه آرش در جهان فوتبال كار مي كرد ، من خيلي نسبت به آرش خيلي بي رحم بودم . يادم مي آيد بقيهي بچه ها هم هميشه به خاطر اين مساله به من انتقاد مي كردند و دليل اين همه سخت گيري را مي پرسيدند . خلاصه من اصلا ملاحظهي روابط خانوادگي را نمي كردم . الان هم يكي ديگر از اعضاي خانوادهي ما در جهان فوتبال كار مي كند ( رضا خداداي ) و من نسبت به رضا هم دقيقا همين برخورد را دارم .
آرش: واقعيت اين است كه ما هميشه به كار ارزش زيادي مي داديم و به خاطر همين هيچ وقت اجازه نداده ايم روابط خانوادگي روي كار ما تاثير بگذارد . اتفاقا همين الان هم من و همسرم با هم همكار هستيم ، ولي هيچ وقت اجازه نمي دهيم كه اين رابطه روي كار ما تاثير بگذارد ...
يادها و خاطره ها
۷سنگ - آقاي راهبر چند تا خاطره كه تيتر خور! خوبي هم داشته باشند براي ما تعريف مي كنيد !!؟
آرش: خاطره كه زياد دارم ، منتها خيلي هايش مال زمان روزنامه نگاري نيست ، مال سالهاي نوجواني است . يادم هست يك بار ايران با لهستان بازي داشت . من و پژمان با ماشين يكي از بچه ها ( كه اتفاقا گواهي نامه هم نداشت ! ) رفتيم استاديوم و البته كمي هم دير رسيديم . همه با عجله رفتند براي بليط گرفتن . چون در ها بسته بود مجبور شديم از نرده ها بالا بكشيم . يك دفعه پژمان از بالاي نرده ها ( كه اتفاقا ارتفاع خيلي زيادي هم داشت ) افتاد پايين ! منتها آنقدر شوق و اشتياق داشت كه اصلا درد را احساس نمي كرد . ما يك دفعه ديديم پژمان نيست ! رفتيم ديديم كه دارد از توي جوب پر از برگ به سمت استاديوم مي رود . يك شير آب هم از زمين بيرون آمده بود كه پاي من به آن گير كرد و سه چهار متري از زمين بلند شدم و با سينه و آرنج آمدم پايين و حتي يك قسمتي از گوشت آرنجم هم كنده شد ! ولي آنقدر شور و شوق داشتم كه اصلا درد را احساس نمي كردم ! خلاصه بالاخره به استاديوم رسيديم و اتفاقا همان موقع ايران هم يك گل زد ( فكر مي كنم صمد مرفائي بود ) ... الان كه ياد آن دوران مي افتم واقعا حسرت لذت آن دوران را مي خورم .
آرش: اتفاقا همين چند روز پيش يك مطلبي دربارهي تماشاگرهاي قرمز و آبي نوشته بودم و اينكه در شرايط فعلي اين آدمها كاملا بي هويت هستند و اصلا دليل آنها براي طرفداري از يك تيم مشخص نيست و البته با واكنشهاي خيلي تندي هم مواجه شد . حتي يكي از همكاران خودمان هم يك نامه خيلي تندي به من نوشت با تيتر ” دو غلط ، صفر! “
پژمان: يادم مي آيد زماني كه توي تماشاگران بودم يك آقايي بود كه هر جمعه حدود ساعت نه و نيم شب زنگ مي زد و من را به شدت تهديد مي كرد كه مثلا امشب كه از دفتر نشريه بيرون بيايي مي كشمت ! اولها فكر مي كردم يكي از بچه هاي خودمان است كه مثلا دارد شوخي مي كند ، ولي بعدا فهميدم كه قضيه جدي بود ! خلاصه يك شب هم كارمان با آن بنده خدا به فحش و فحش كاري كشيد و بعد از آن شب هم ديگر زنگ نزد !
آرش: يادم مي آيد يك بار آقاي صدر مطلب خيلي تندي با تيتر ”مردي كه مي خواست سلطان باشد“ بر عليه آقاي پروين نوشته بود كه واقعا هم مطلب خيلي تندي بود و اصلا سابقه نداشت كه در مطبوعات ايران كسي اينطور به پروين حمله كند . از فرداي چاپ آن مطلب تلفن تماشاگران يك لحظه نبود كه زنگ نخورد . طرفدارهاي پرسپوليس مدام تماس مي گرفتند و تهديد مي كردند . يادم مي آيد از روز دوم سوم به بعد ما اصلا به خانمها اجازه نمي داديم به تلفن جواب بدهند ....
پژمان: به اتفاق يكي از بچه ها براي مصاحبه با حامد كاويانپور رفته بودم هتل آزادي . مصاحبه كه تمام شد . بعد از مصاحبه داشتم با ناصر ابراهيمي صحبت مي كردم كه يك دفعه ديدم ناصر ابراهيمي آرام شد . برگشتم ديدم علي پروين دارد يك چيزهايي زير لب مي گويد و به طرف من مي آيد. علي پروين هم يك آدمي است كه واقعا خيلي جذبه دارد و آن تعريفهايي كه درباره اش مي كنند واقعا تعريفهاي صادقي هستند . خلاصه آمد طرف من و گفت ”اون كاريكاتور چي بود از من كشيده بودي ؟“ ( براي گفتن اين جمله پژمان صدايش را تغيير مي دهد و سعي مي كند صداي علي پروين را تقليد كند! ) بعد رويش را به ناصر ابراهيمي كرد و گفت ”براي چي با اين حرف ميزني؟“ ناصر ابراهيمي هم با ترس گفت ”هيچي آقا ! اون داشت با من حرف ميزد ! من كاري به اون نداشتم ! “ خلاصه علي پروين آن روز هر چه دلش خواست به ما گفت ( البته فحش نداد ! ) حتي تهديد كرد كه ” يك روز ساعت شش بعد از ظهر با بچه ها مي ريزيم دفتر جهان فوتبال “ و حتي ساعتش را هم تعيين كرد كه به اصطلاح حساب كار دست ما بيايد ! بعدش هم همه به ما گفتند كه آقا جوابش را نده و برو و از اين حرفها ! ما هم سرمان را انداختيم پايين و خيلي غريبانه رفتيم بيرون ! اتفاقا آن روزها، روزهاي جالبي بود و واقعا ما هر لحظه منتظر يك اتفاق بوديم ...
آرش: البته ما پروين را واقعا در موقعيت آچمز قرار داده بوديم . آنقدر به اين طرف و آن طرف نامه نوشته بوديم كه اگر پژمان سرما هم مي خورد همه مي گفتند كار علي پروين است .... !
حسام: من هم يادم مي آيد كه آن روزها ساعت شش كل جهان فوتبال اصلا خالي مي شد و همه يك جوري از دفتر روزنامه جيم مي شدند !
تيم گفتگو: هديه احمری، فائزه اميری، محسن حاتمی، جلال سميعی