English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


روباه و کلاغ

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
این را که گفت، روباه آه بلندی کشید و یک عالمه کف سفید از دهانش بیرون زد.
 

یکی بود، یکی نبود. زیرگنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روباه گرسنه و بی نوایی بود که در کتابها خوانده بود وقتی کلاغ قالب پنیر پیدا می کند، از میان آن همه درخت و آن همه راه از قصد می رود روی درختی می نشیند که سرراه عبور روباه باشد. بیچاره روباه زود باور که فکر می کرد هر چه درکتاب بنویسند درست است، این بود که به جای شکار کردن و مرغ و خروس گرفتن تصمیم گرفت فقط راه برود و بالای درخت ها را نگاه کند تا اگر کلاغی بر آن نشسته باشد با شعر خواندن و همان کلک های قدیمی، قالب پنیر کلاغ را به چنگ بیاورد (تازه این طوری خطرش هم کمتر است. چون اگر مرغ و خروس شکار می کرد، سگهای دهکده تعقیبش می کردند. آنوقت مجبور بود یا سهم شان را بدهد یا طاقت زخم دندان هایشان را را داشته باشد.)

بله، روباه خوش خیال خیلی راهها را جستجو کرد، اما روی هیچ درختی کلاغی نبود. داشت کم کم ناامید می شد. ( وای! ناامیدی! چه چیز بدی! واه واه!) ناگهان چشمش به کلاغی افتاد با مهارت تمام روی شاخه درختی فرود آمد. روباه آنقدر خسته و گرسنه بود که با عجله زیر درخت رفت و بدون توجه به منقار کلاغ (این خیلی مهم است. حالا بعدا معلوم می شود که چرا همه روباه ها باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ نگاه کنند.) بله! بدون توجه به منقار کلاغ شروع کرد به شعر خواندن:

نشسته روی درختی کلاغ زیبایی
بیا ببین چه سری،مرحباعجب پایی!

به نغمه خوانی و آواز بهتر از بلبل
عجب صدای خوشی، نغمه دل آرایی

پرش سیاه تر از شب شبیه بخت من است
دمش کشیده تر از قد سرو بالایی

تو ای کلاغ که طاووس بوستان منی ...

ناگهان کلاغ قارقاری کرد و زد زیر خنده. روباه که منتظر همین لحظه بود، پرید تا قالب پنیر را بردارد، اما قالب پنیری در کار نبود، چون اصلا روباه توجه نکرده بود که کلاغ چیزی به منقار نگرفته و همین طوری روی شاخه درخت نشسته (ما که گفتیم اگر روزی روزگاری روباه گرسنه ای را دیدید، یادتان نرود باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ ها توجه کافی داشته باشید. از ما گفتن بود!)

روباه خیلی ناراحت بود. آنقدر که نتوانست بقیه شعرش را بخواند و شروع کرد به شعر خواندن درباره بخت بد خودش:

آه از بخت سیاه ما و از منقار خالی
مرده گویی بخت ما در روزگار خشکسالی

کاشکی هرگز نمی دیدم کلاغی بر درختی ...

کلاغ فریاد زد: آقا روباهه، بیخود خودت را ناراحت نکن، تقصیر خودت است، باید حواست را جمع کنی و برای کلاغی که پنیر ندارد، شعر نخوانی. تازه این کلک هم خیلی قدیمی شده، برای سیر کردن شکم باید راه دیگری پیدا کنی. اما از من به تو نصیحت؛ برای کلاغ ها شعر نخوان، پنیری که از منقار کلاغ بیفتد، این همه نمی ارزد. کلاغ این را گفت و پر زد و رفت.

روباه ناامید و غمگین راه افتاد. با خودش حرف می زد و غرغر می کرد: می گوید برای کلاغ ها شعر نخوان. بله، من خودم هم این را می دانم که پرندگان خیلی زیبا هستند و شعر به درد آنها می خورد، اما اولا در داستان کتاب همین روباه و کلاغ آمده، بعد هم فقط کلاغ ها قالب پنیر و گردو و این جور چیزها به منقارشان است.

***

باورش نمی شد، چشمهایش را مالید، اما خواب نبود. درست روبروی او بر شاخه درخت کلاغ سیاهی نشسته بود و یک قالب سفید رنگ تر و تمیز که احتمالا (این احتمالا را یادتان باشد!) پنیر بود به منقار داشت.

روباه رفت زیر درخت و گفت: سلام جناب کلاغ! لطفا چند لحظه صبر کنید تا من سر چشمه آبی به سر و صورتم بزنم و برگردم. کلاغ سری تکان داد. روباه رفت تا با شستن صورت خوب حواسش را جمع کند و اگر احتمالا در خواب است، بیدار شود.. به هر حال آبی به سر و صورتش زد و برگشت. اما درست می دید. جاده، کلاغ، قالب پنیر، شاخه درخت.

روباه با خوشحالی خیلی زیاد (شاید از خیلی زیاد هم بیشتر) پای درخت رفت و با حرکات موزون (همین حرکات موزون! کور بشود هر کسی که فکر کند روباه از خوشحالی داشت می رقصید.) بله! با حرکات موزون آواز خوانی را شروع کرد:

مرحبا بر بخت و بر اقبال روباهی چو من
شد پنیر این کلاغه مال روباهی چو من

کلاغ منقارش را باز کرد تا بگوید این قالب پنیر نیست، اما باز کردن منقار همان و افتادن قالب سفید همان. روباه آنقدر ذوق زده بود که قالب را برداشت و فرار کرد. کلاغ خنده اش گرفته بود و برای دیدن حال و روز روباه به دنبال او پرواز کرد و رفت.

***

روباه دراز به دراز روی زمین افتاده بود و از دهانش کف بیرون می زد، کلاغ کنار او نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد، اما خنده اش را نمی توانست نگاه دارد. روباه با ناله ای ضعیف گفت: پنیر هم پنیرهای قدیم، آه چه تلخ و بدمزه بود، وای دلم ... مادر جان به دادم برس ... و با هر جمله کف سفیدی از دهانش بیرون زد.

کلاغ جلوی خنده اش را گرفت وگفت: آقا روباهه شما خودش را ناراحت نکن، خوب مثل اینکه عجله داشتید. من سعی کردم به شما بگویم که این قالب سفید پنیر نیست بلکه صابون است، اما شما صبر نکردید. ( معلوم می شود که صبر هم چیز خیلی مهمی باید باشد.) راستی یک چیز دیگر، البته شاید الان وقتش نباشد اما این را بگویم و بروم که خیلی عجله دارم ؛ آقا روباهه، شما که به این قشنگی شعر می گویی، چرا برای کلاغ ها ...

این را که گفت، روباه آه بلندی کشید و یک عالمه کف سفید از دهانش بیرون زد.

 

 تاریخ انتشار:   February 14, 2003 11:45 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir