پروين رحيم زاده ضمن گذراندن دوره هاي گوناگون British Council و دريافت مدارک L.C و H.C از دانشگاه کمبريج موفق به اخذ مدرک ليسانس مترجمي از دانشگاه علوم ارتباطات اجتماعي تهران شد . گذشته از اشتغال دولتي نويسندگي را از جواني و پيش از انقلاب در مجله ي کيهان کودکان و جوانان و سپس در مجله ي زن روز آغاز کرد و به نوشتن و ترجمه ي مجلات گوناگون پرداخت .
در آثار اين نويسنده و مترجم بيشتر نظريات روانشناسي و فلسفي بويژه فلسفه ي مشرق زمين به چشم مي خورد .
از آثار خانم رحيم زاده که تا کنون به چاپ رسيده مي توان از کتاب هاي داستاني طلوع در عشق و شباب نوشين ، راه کمال - در زمينه ي فلسفه ، قلب روشن- پيرامون مديتيشن - و نغمه ي زندگي در زمينه روانشناسي نام برد .
اوشو - فيلسوف معاصر هند - مي گويد :
اختلاف انرژي موجود در زن و مرد درست مانند اختلاف انرژي قطب مثبت و منفي الکتريسيته است . انرژي مرد انرژي مثبت بيو الکتريسيته و انرژي زن انرژي منفي بيوالکتريسيته است .در هر بدني از هر دو نوع انرژي موجود است. اگر انرژي مثبت قوي تر باشد , بدن يک بدن مردانه است و اگر انرژي منفي توانمند تر باشد بدن متعلق به يک زن است و چون کودک از بدن يک زن و يک مرد ساخته مي شود حاوي هر دو نوع انژي ست .
در آيين تانترا - شاخه اي از آيين بودا - اعتقاد بر اين است که در مديتيشن اين دو انرژي مي توانند با هم ادغام شوند و مرد يا زن از مرحله ي جنسيت خود فرا رفته و به وحدت و يگانگي ارگانيکي دست يافته و به روشنگري برسند (enlightenment). در اين حالت فقط بدن آنها به صورت مرد يا زن باقي مي ماند .
در پيوند زناشويي لذات جسماني تنها پلي بين زن و مرد ايجاد مي کند اما مسلما آنها براي هم غريبه باقي خواهند ماند . اين مسئله نه تنها مشکلي ايجاد نخواهد کرد بلکه خوشايند هم هست زيرا هر چه فاصله بين زن و مرد بيشتر باشد کشش آنها نسبت به هم زياد تر و هر چه تفاوتشام بيشتر باشد جذابيتشان براي يکديگر بيشتر خواهد بود و هر چه براي هم غريبه جلوه کنند تحقيق و تلاش بيشتري براي شناخت يکديگر به کار خواهند گرفت .
مخالفت اديان و جوامع مختلف در مورد هم جنس گرايي در همين نکته است . دو هم جنس هرگز با يکديگر به توانايي هاي روحي دست نمي يابند زيرا اين عشق فاقد کشش مغناطيسي ست . در حالي که ملاقات يک زن و مرد مانند سفري پر سير و سياحت است . کشف يک قطب مخالف و صعودي ست به بلنداي ضمير آگاه انساني و احساس خوشنودي . به همين علت بين ملاقات يک زن و مرد و ملاقات دو هم جنس تفاوت بسياري ست . همجنس گرايي باعث تخريب روحيه ي اجتماع و انحراف آن خواهد شد .
عده اي از مردم مغرب زمين بر اين اعتقاد هستند که روح جنسيت ندارد. بر اين اساس زن و مرد را با هم برابر مي دانند و در نتيجه موضوع اختلاف دو قطب مذکر و مونث نيز کاملا منتفي مي شود . به دنبال آن عشق مفهوم خود را از دست داده و زن و مرد با هم يکسان مي شوند . درست مانند جوجه هاي ماشيني ! اين نوع برخورد با مسئله ي تساوي حقوق زن و مرد يک سلسله نا هنجاري هاي روز افزون در دنياي غرب در پي داشته است که مادي نگري از آن جمله است .
در غرب بيش و کم انسان ها تبديل به کالاهاي بازرگاني شده اند و روابط آنها نيز با هم شبيه به آدمک هاي مصنوعي شده است . آدم هاي مصنوعي نمي توانند يکديگر را دوست بدارند و غير آن را هم دوست ندارند. .يکنوع احساس بيگانگي و تنهايي دائم همه ي آن ها را رنج مي دهد . اکثر آن ها در تشويش و اضطراب هميشگي به سر مي برند . شوق به زندگي و عشق به يکديگر رو به زوال است . مادران فرزندانشان را به اندازه ي مادران نسل گذشته گرامي نمي دارند وفرزندان نسبت به والدينشان بي تفاوتند .برادر و خواهر ديگر معناي چنداني براي يکديگر ندارند . از عشق هاي افسانه اي بين زن و مرد خبري نيست . انگار ليلي ها و مجنون ها و رومئو ها و ژوليت ها تنها بازيگران داستان هاي قديمي بوده اند .تنها پيوند انسان ها پيوند جنسي ست که آن هم بسيار کوتاه مدت است . انسان ها براي چيره شدن به تنهايي و بي کسي خود ناچار به تفريحات و سرگرمي هاي گوناگون از قبيل تاتر و سينما و تلويزين و از همه بالا تر مصرف گرايي پناه برده اند و اگر هيچکدام از اينها جوابگوي آنها نشد به مواد مخدر و عياشي و ولنگاري مي پردازند که آنهم پاسخ مثبت و دلخواهي به ايشان نخواهد داد و همچنان در ناکامي ابدي باقي خواهند ماند .
تعداد با شعور تري تنهايي و نا بساماني خود را در برابر دنياي ديوانه ي ديوانه با پيوند زناشويي تسلا مي دهند غافل از اينکه آن نيز دواي درد آن ها نيست زيرا عشق و پيوند آنها در نتيجه ي علاقه مندي و صميميت نبوده وتنها نوعي خودفريبي بوده است . اين پيوند پس از مدتي تازگي خود را از دست خواهد داد و به اصطلاح دست آنها براي هم رو خواهد شد. رضايت جنسيشان رو به کاهش خواهد گذاشت و چون اصولا عشقشان از بيخ و بن نوعي خود خواهي دوجانبه و بيمار گونه بوده است به زودي به سردي خواهد گراييد .
اريک فردم مي گويد : کاميابي جنسي نتيجه ي عشق است و تفاهم و عشق واقعي بين زن و مرد خرسندي دو جانبه به بار مي آورد .
از سوی ديگر فرويد عشق را اساسا پديده اي جنسي مي داند و روابط عارفانه بين انسان ها را انکار ميکند آنرا نوعي بيماري رواني مي داند . و عشق را نوعي کوري در برابر واقعيت ها به حساب مي آورد .
اما تجربه نشان مي دهد انسان هايي که با عقيده ي فرويد موافق بوده اند و در کاميابي هاي بي قيد و بند جنسي و بنام عشق, به افراط رفته اند, افرادي ناخشنود تر, نا موفق تر و نا اميد تر هستند و از داشتن يک کاشانه ي گرم و دلپذير و زندگي با همسري يکدل و يکزبان و فرزنداني دلخواه بهره مند نيستند . اين گونه افراد اساسا از روان درست و سالمي برخوردار نبوده و با وجود اينکه همواره در عيش و خوشي به سر مي برند باز هم چهره اي عبوس و مغبون و ناخرسند دارند .