عقربه های كهنه ساعت قدیمی خونشون، ساعت یازده رو نشون می داد.
زنگ مدرسه هر روز ساعت 12 ظهر به صدا در می اومد ولی كبری هنوز نتونسته بود كتاب فارسی مدرسه اش رو پیدا كنه...
توی روستا همین یه دونه مدرسه رو داشتند كه با خونه اونها فاصله زیادی داشت. تا مدرسه حدود نیم ساعت راه بود كه كبری مجبور بود هر روز این راه رو پیاده بره و برگرده. هوا هم سرد شده بود و كم كم زمستون داشت از راه می رسید.
امتحانهای ثلث اول هم شروع شده بود. اما كبری هنوز نتونسته بود مثل سال گذشته درسش رو به خوبی بخونه...
- وای خدای من! داره دیرم میشه... پس این كتاب لعنتی كجاست؟
هر روز عصر كه از مدرسه بر می گشت اول می رفت پیش مادر مریضش و داروهاش رو دونه دونه میداد تا بخوره بعد هم می رفت توی آشپزخونه تا شام درست كنه كه حداقل خواهر و برادر كوچیكش با شكم گرسنه نخوابند.
معمولاً غذای اونها یك كمی سیب زمینی پخته و نون بود. و گاهی هم كه مرغ پیر خونشون تخمی می گذاشت، همراه سیب زمینی پخته می خوردند و با یه دونه پیاز به عنوان چاشنی،به قول خودشون جشن شاهانه می گرفتند!
- زهرا، حسن، این كتاب منو ندیدید؟
اما خواهر و برادر كوچیكش بدون توجه به حرف كبری، توی حیاط دنبال هم می دویدند و بلندبلند می خندیدند. صدای سرفه های پی در پی مادر با صدای شادی بچه ها توام شده بود.
كبری یادش افتاد كه توی كتاب فارسی كلاس دوم دبستان یه درسی خونده بود به نام تصمیم كبری. توی اون داستان، كبری كه كتاب فارسیش رو گم كرده بود زیر درخت حیاط خونشون زیر بارون پیدا كرده بود...
كبری هم سریع رفت كنار درخت پیر حیاطشون... خوب اطرافش رو گشت. اما نه! كتاب اونجا هم نبود...
- نیست! اصلاً انگار آب شده رفته توی زمین...
مثل اینكه عقربه های ساعت هم تندتر شروع كرده بودن به حركت. كبری نشست روی پله حیاط و سرش رو گذاشت روی پاهاش. صدای جیغ و خنده های بچه ها، صدای سرفه های مكرر مادر، صدای بع بع گوسفندها و قدقد مرغ پیر همه با هم قاطی شده بود.
داشت با خودش فكر می كرد كه از دیروز كجاها رفته كه شاید كتاب رو اونجا جا گذاشته باشه...
- رفتم پیش گوسفندها، شیرشون رو دوشیدم، اما اونجا رو گشتم، كتاب اونجا نبود...
بعد رفتم آشپز خونه، غذا درست كردم، اما انجا هم نبود...
توی كمد رو هم كه خوب گشتم ولی اونجا هم نبود...
آخرش هم رفتم دارو های مادر رو بهش دادم
مادر...
مادر...
یه دفعه یه چیزی توی ذهنش جرقه زد. آره! دیشب تا صبح كنار رختخواب مادرش بیدار نشسته بود و ازش پرستاری می كرد. بلند شد و دوید توی اتاق. كتاب، كنار پتوی مادرش افتاده بود.
صدای سرفه های مادرش یك لحظه قطع نمی شد. مادرش صداش زد و با كلماتی بریده بریده گفت:
-كبریج ان.....مادر.....مواظب.....خواهرو.....برادرت.....باش.....
كبری با دیدن چشمهای كم رنگ مادرش،اشك توی چشماش حلقه زد. دست مادرش رو به آرومی گرفت و قول داد تا از خواهر و برادرش به خوبی مراقبت كنه...
كبری دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود. كتاب فارسیش رو برداشت و گذاشت توی كمد و درش رو هم قفل كرد و برای همیشه از كتابش خداحافظی كرد...
و عقربه های ساعت از 12 هم گذشته بودند و صدای لا له الا الله توی فضای روستا طنین انداز شده بود...