عقرب زلف كجت با قمر قرینه
تا قمر در عقرب كار ما چنینه!(؟)
ماه بانوی آسمان عشق!
سلام
...
از قدیم گفته اند: (نیش عقرب نه از ره كین است...). عالم و آدم می دانند كه در سینه مهربان تو جز مهرگیاه نمی روید. باغ ارم را با (خار كین) چكار؟! اما این وسط یك مسئله دیگر هم هست: (اقتضای طبیعت) تو هم جز خرمی و سبزی و بارآوری و شكفتن نیست! مگر نه اینكه تو خود خود بهاری؟!
پس به من بگو چه شد كه من گزیده شدم؟! چرا حافظ خراباتی وسط آن همه (درد هجری كشیده ام) می تواند داد بزند كه: های خلائق! (لب لعلی گزیده ام كه مپرس!)، اما من باید بنشینم و فكر كنم كه گزیده چه هستم؟! حالا گزیدن لب لعل بماند!!
می دانی؟!
گاهی كه می رسم به آخر خط، همان وقتهایی كه احساسم، ذهنیتم و خلاصه اینكه درونم خط خطی ست، می زنم به سیم آخر و فكر می كنم:
... همه چیز از یك (دروغ كوچك) شروع شد اینكه (تو) گفتی كه (دوستم داری)!
و همه چیز با یك (دروغ بزرگ) تمام شد اینكه (من) گفتم كه (دوستت ندارم)!
و در تلاطم این همه دروغ ریز و درشت، كشتی بی دكل و بادبان دل، به هزار كوه یخ نومیدی كوفته شد! كوههای یخی كه یكی شان برای غرق كردن تایتانیك كافی بود، چه رسد به این دل نازك شاعر پیشه!....
بعد وسط این همه دلسوزی برای خودم ، یكدفعه یادم می آید:
گیرم كه تمام واژه ها فریب! نگاهها كه دروغ نمی گویند! ململ دل انگیز صداها هم! ... عطر هوشربای نفسها هم!
آن وقت دلم برای هر دو یمان می سوزد! یا راستش را بخواهی برای این همه عشق كه به هیچ گرفته شد.
×
می دانی؟!
دلم می خواهد به همه عاشقان جهان بگویم كه خاطره ای دردناكتر از عطر وجود ندارد !
می توانی چشمانت را ببندی و از دیار یار سفر كنی و دیگر نبینی اش، می توانی گوشهایت را بزنی به كری و نامش را، صدایش را، هجاهای روشن عاشقانه اش را، از یاد ببری، می توانی از خاطره دستانت، لطافت آتشین دستانش را بزدایی، می توانی فراموش كنی طعم شیرین بوسه های پنهانی را بر سرانگشتان نوازشگرش، ... اما راستی با عطر خزنده ای كه از هر گوشه این دنیا - حالا تو بگو نه همان عطر كه چیزی در همان حدود! - سر بر می دارد و با هر نسیمی از هر پنجره ای به درون می آید، چه باید كرد؟!
و اینگونه می شود كه من هر وقت عطر یاس را می شنوم، دلم پر می كشد!
لابه لای صفحات دفتر شعرهایم، پر از رازقی های توست، هنوز هنوز بعد از این همه سال! گلبرگهای سفید، دیگر سفید نیستند ، مچاله و زرد و پوسیده اند، عین دلم! اما عطرشان ...! باورت نمی شود، تمام واژه ها بوی یاس می دهند، عین دلم!
!
و من، ناخدای بی سرانجام عاشق، در میان اقیانوس عطرها، كشتی دلم را به پیش می برم. از غزل بادبانی می سازم و از ترانه دكل، تا هیچ كوه یخی را توان درهم شكستنم نباشد! هرچند، هیچ جزیره ای این دور و برها پیدا نیست! حتی جزیره ای كوچك:
(اندك جایی برای زیستن
اندك جایی برای مردن!)
فقط خدا كند به گل ننشینم! همین!
تا بعد ...