رای او كه نمی دانم می داند یا نمی داند ...
درد از شقیقه هایش شروع می شد، تحملی كه باید آغاز می گشت، آرام و با طمأنینه درد پائین می آمد از پشت حلقه چشمها به بیرون از داخل گوش به پیشانی، تمام رگهای گردن متورم و دردناك و عجیب سوزان، دستها، كتفها، درد سوزن وار حمله می برد بر پوست و استخوان، آتش، درد در قفسه سینه در پشت در قلب در تمام رگهایی كه به اندام خون می رساند این درد است كه موج می زند تا خون، نوك انگشتها می سوزد درد هی می آید و می رود با هر آمدنی تكانی سخت بر بدن می دهد ، آرزوی ناخواسته و غیر لوادی مرگ انجام می شود نه یك مرتبه بلكه چندین مرتبه ، خدا لعنت كند، ...
اما فقط نگاههای نگران او ، چشمهای غمگین اوست كه درد را می كاهد، امید آن كه او هست در چند قدمی، اما ترس بر درد اضافه می شود كه او چقدر می ماند، چند صباحی چند روزی شاید هم نمی داند شاید هم یك عمر، ... ولی نباید خاطره بسازد او حق خاطره ساختن ندارد، خاطره آدمی را داغون می كند اگر خوب و خوش باشد می سوزاند و اگر بد باشد بازهم می سوزاند همین خاطره است كه باعث می شود آدمی به ترانه ای كه بیش از حد علاقه دارد نفرت بورزد چون یاد او و خاطره او را تداعی می كند ای لعنت بر هر چه تداعی گر اوست چگونه با فكر او زندگی دیگر را باید ...
یا باید مرد، یا باید مَرد بود می فهمی این را كه باید مرد باشی یا بمیری ... یك عمر زندگی حتی اگر یك روز باشد حتی اگر چشم بر هم زدنی باشد باید صد در صد متعلق باشد نه كم و نه بیش حتی اگر یك در صد پرت باشی آنچه می گویند عاقبت است به خیر نخواهد شد ...
درد اندك اندك آرام می شود بدن گرم و گداخته، سرد و ملایم و معتدل می شود و زندگی دوباره ای آغاز می شود.
یا با او یا بدون او ...