چشمهات كه نخنديدند، فهميدم وقت عاشقانهي آخر است. اين عاشقانه هاي بي خاصيت تحسين نشده، همين امروز و فردا بايد تمام شوند. يك عاشقانهي آرام ( يا شايد هم مثل خودت نا آرام ) و بعد هم … تمام!
يك مشكل كوچك وجود دارد : براي عاشقانه نوشتن بايد معشوق داشت. من هم كه اين روزها كاملا بدون معشوق مانده ام. مي ترسم به خاطر عاشقانهي آخر شرمنده ات شوم… .
نقابت را كه شكستم، خندهي مصنوعي روي نقاب هم شكست. اشتباه كردم كه قبل از نوشتن عاشقانهي آخر بي نقابت كردم. اين چهرهي از پشت نقاب بيرون آمده، اصلا براي عاشقانه نوشتن مناسب نيست... .
×
تمام تلاشم را مي كنم تا يك حس از دست رفته را براي آخرين بار بازسازي كنم. فكر مي كنم: به خنده هايت ( وقتي كه توي چشمهام عريان مي شدند ) ، به اخمهايت ( شيرين ترين تلخي هاي دنيا ) ، به نجابتي كه از تو ساخته بودم ( والبته نداشتي، آنچه من به نجابت تعبير كرده بودم، غرور بود، نه نجابت ) به بوسه هاي متولد نشده ( يا شايد هم متولد شده : توي خواب ) به دل دل كردن هاي شبانه ( گريه هايي كه هيچ وقت روي شانه هاي تو نبود ) به بغض فرو خورده ام فكر مي كنم ... اما براي بازسازي آن حس از دست رفته، هنوز يك چيزي كم است... .
تمام ترانه هاي عاشقانهي دنيا را حفظم. تمامشان را دوباره زمزمه مي كنم ... كفايت نمي كند. هنوز يك چيزي كم است... .
به جز ترانه، كلي شعر، كلي فاعلاتن مفاعلن فعلن هم براي روز مبادا حفظ كرده بودم. اما انگار اينها هم براي دوباره عاشق شدن كافي نيستند! نمي دانم! شايد بايد شعرهاي بيشتري حفظ مي كردم... .
×
چند خطي بيشتر به پايان اين سياهه نمانده. من هنوز براي نوشتن عاشقانهي آخر عاجزم. يك وقت فكر نكني دست دست مي كنم ها ! فكر نكني هنوز ته دلم دوستت دارم ! آدم كه ديگر خودش را فريب نمي دهد. مي دهد؟ نمي دانم! شايد هم بدهد... .
×
امروز حس عاشقانه نوشتن ندارم، عاشقانهي آخر بماند براي فردا !
تا فردا ...