English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  درمحضر ملک‌الموت


منتغلی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
خوب دیگر حسن جان. الان ننه‌م می‌آید سراغم می‌گوید چرا نرفته‌ای هنوز نان بگیری ... هر چه زودتر بلند شو بیا این‌جا. با ننه‌ت بیا که با ننه‌م بروند روضه. من و تو هم کلی صفا کنیم برویم عکس‌بازهای ادعا را حالشان را بگیریم.
 

حسن ‌جان سلام.

امیدوارم که احوالاتت خوب باشد و نه مثل همیشه که هی سرما می‌خوردی و هی دستمال سفیدت را به دماغت می‌مالاندی، دیگر الان دستمال به کارت نیاید. از آن روزی که تو رفتی، من خیلی ناراحت شده‌ام و هی غسه می‌خورم که چرا خدا تو را از من گرفت و من نمی‌خواستم که دوست مهربان و گلی مثل تو را از دست بدهم. اما وقتی آقایت منتقل شد، حتما تو نمی‌توانستی پشت حرفش حرف بزنی و آقام می‌گفت که اکبر آقا از وقتی منتغلی‌اش درست شده، حقوقش بیشتر شده و جواب سلام همه را بلند بلند می‌دهد. ولی من و تو یادت هست که آمدی و گفتی که داری می‌روی محله‌ی خاله‌ام این‌ها و ما چقدر ناراحت شدیم و زار زار گریه کردیم پشت انباری ما؟

خلاصه من دلم برایت تنگ شده بود و این نامه را برایت نوشتم . یادت هست که چقدر عکس فوتبالی داشتیم؟ دیروز آوردمشان بیرون از توی کمد زیرزمینمان و کاشتمشان و هی با کف دست، شلاقی زدم رویشان و یاد آن وقت‌ها افتادم که پوز این «تقی چوبینی» خل را می‌زدیم ... حالا این تقی دماغو ، تو که نیستی و من هم ننه‌م نمی‌گذارد بروم بیرون ، هی می‌نشیند پیش بچه‌ها و می‌گوید که من بهترین عکس‌باز این کوچه‌ام و فلان ... ولی کور خوانده. تو که بیایی، عکس‌هایمان را می‌گذاریم روی هم و تمام عکس‌هایش را جلوی بچه‌ها می‌بریم تا دیگر عرعر نکند.

راستی اگر یادت باشد یک‌بار بهت گفتم که یک خروس گرفته‌ام اندازه‌ی یک بوقلمون ... نامرد، این رجب نفتی آن‌قدر آمد و به آقام گفت بفروشش که آقام هم کلافه شد و دادش به رجب ... ممدرضا می‌گوید که خودش دیده رجب موقع آمدن عروسش، قربانی‌ش کرده جلوی پای او. قرار است خودم بروم شیشه‌هایش را خرد کنم تا دیگر از این نامردی‌بازی‌ها نکند.

خوب دیگر حسن جان. الان ننه‌م می‌آید سراغم می‌گوید چرا نرفته‌ای هنوز نان بگیری ... هر چه زودتر بلند شو بیا این‌جا. با ننه‌ت بیا که با ننه‌م بروند روضه. من و تو هم کلی صفا کنیم برویم عکس‌بازهای ادعا را حالشان را بگیریم.
ننه‌م آمد! فعلا قربانت ... .

دوستدارت، اصغر

 

 تاریخ انتشار:   January 31, 2003 10:56 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir