English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  گزارش


مهاجرت

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سحر حسینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نظرات خیلی متفاوته ولی اکثر کسانی که باهاشون صحبت کردم دوست داشتن ایران رو ترک کنن. واقعا چرا مردم از زندگی کردن در کشور خودشون راضی نیستن؟
 

وقتی پرستار خبر به دنیا اومدن امید رو بهم داد احساس کردم دیگه آرزویی ندارم که تو این دنیا برآورده نشده باشه. دقیقا یکبار دیگه گذشته تکرار شده بود درست مثل زمانی که بعد از به دنیا آوردن ۵ تا دختر شوهرم تهدیدم میکرد اگر این یکی هم دختر بشه طلاقت میدم و وقتی که امیر به دنیا اومده بود انگار که دنیا رو بهش دادن ۷ شبانه روز تو خونمون جشن بود همون موقع هم احساس کردم آرزوی برآورده نشده ندارم این پسر زندگی ما رو از این رو به اون رو کرد. دیگه یک لحظه هم خنده از روی لبهای ما دور نمیشد وقتی بزرگ شد باباش گفت پسر من باید مهندس بشه...روزی هم که مدرک مهندسی اش رو گرفت خوشحالی ما رو چند برابر کرد تا اینکه به فکر افتادیم براش آستین بالا بزنیم فقط هم یه دختر خانواده دار و اصیل لیاقت امیر من رو داشت پریناز هم مثل امیر یکی یکدونه بود و تحصیلکرده و زیبا. خانواده اون هم از این وصلت راضی بودند تا اینکه این وصلت سر گرفت. چنان عروسی مجللی براشون گرفتم که تا چند وقت همه در موردش صحبت میکردند... فقط دلمون میخواست بچه امیر رو ببینیم و با خیال راحت سرمون رو بذاریم زمین، ولی همیشه هم روزگار باهات سر سازگاری نداره سه سال از عروسیشون گذشته بود ولی خبری از بچه نبود تا اینکه یک روز امیر تنها اومد خونمون ناراحتی تو چهره اش مشخص بود. «امیر پس پریناز کجاست چرا اینقدر ناراحتی اتفاقی افتاده؟» بعد از کلی حاشیه رفتن گفت که دکتر گفته پریناز نمیتونه بچه دار بشه و وقتی این رو گفت من و پدرش غم دنیا اومد توی دلمون. ۸ سال کارم شده بود دعا گریه و نذر و نیاز و خواهش و تمنا از خدا. دیدن بچه امیر برامون یه آرزوی دست نیافتنی شده بود و بالاخره نذر و نیازها اثر کرد تا امروز که امید به دنیا اومد شاید بچه هیچ شاهی رو با این تشریفات خونه نیاورده بودن خدا یکبار دیگه من رو دست خالی برنگردونده بود دوباره در رحمتشو روی من باز کرده بود. این بچه حتی از امیر هم برای من عزیزتر بود هر روز که بزرگتر میشد من هم احساس میکردم سالم و سرزنده تر میشم. درست تولد ۶سالگی امید بود، وقتی وارد خونه امیر شدم دیدم همه وسایل وسط خونه است پریناز میگفت میخوایم به خاطر امید از ایران بریم که اونجا بهتر بتونه بزرگ بشه و درس بخونه، امیر هم همین نظر رو داشت تمام وسایلشون رو فروختن ما هم هر چقدر تونستیم کمکشون کردیم. اونها بدون توجه به گریه ها و خواهش و تمناهای من و پدرش به صورت قاچاق از ایران خارج شدن.هر کاری میکردم نمیتونستم بد به دلم راه ندم یه حسی بهم میگفت دیگه نمیتونی امید و امیر رو ببینی تا اینکه بعد از یک هفته برامون خبر اوردن که جسد پسر و نوه تون رو از روی رودخونه ای تو آلمان گرفتن و ما هم باید برای تحویل گرفتن میرفتیم. اون قاچاقچی های از خدا بی خبر با زور اسلحه پولها رو از مسافرها گرفته بودن مردها و بچه ها رو با زور با قایق به وسط رودخونه برده بودن و همون جا غرق کرده بودن. وقتی امید و امیر رو دیدم، چشمم افتاد به جای ناخن های امید روی گردن امیر که وقت غرق شدن تو بغلش بوده. یادم افتاد که امید چقدر از آب وحشت داشت. احساس کردم چند سال زیادی زنده موندم. کاش خدا به جای دادن امید، امیر رو برام زنده نگه میداشت... پریناز هم به خاطر از بین رفتن آبروش دیگه روی برگشتن به ایران رو نداشت در آلمان پناهنده شده بود. اون ناجوانمردها به زنها هم رحم نکرده بودند ...چند شب پیش تلوزیون ایران دوباره جنایتی که آدم های خدانشناس کرده بودن رو نشون داد ولی این چیزها دیگه امید و امیر رو به من برنمی‌گردونه...
(براساس سرگذشت مهین‌.ش)

*** *** ***

پدیده مهاجرت و زندگی در غرب خیلی وقته که در ایران رواج پیدا کرده. خیلی از کسانی که طالب یک زندگی بی دردسر و راحت هستند ترجیح میدن به کشورهای آمریکایی و اروپایی مهاجرت کنند. البته خیلی از اونها هم بعد از سختی هایی که برای گرفتن ویزا و راههای قانونی میکشند فکر میکنند که با ترک خاک ایران به همه آرزوهای خودشون میرسند. ولی زهی خیال باطل که خیلی از این خانواده ها در اونجا هم به سختی های زیادی برمیخورند و یک زمان برگشتن به وطن براشون مثل یک آرزو میشه. ولی این جنبه مثبت قضیه است (اگه بتونند از راه قانونی اقدام کنند) این روزها به دلیل سختی این کار، این افراد تصمیم می گیرند با قاچاقچیان انسان که البته گرگی هستند در لباس میش وارد مذاکره بشن که حتی اگه به قولشون هم وفا کنند در آخر با خالی کردن جیب مسافران اونها رو به دست پلیس مهاجرت می سپرند...مهاجرت تحصیلی و فرار مغزها هم مشکلیه که دلسوزان ایران رو نگران کرده. طبق آمار اعلام شده ۶۰% دانشجویان دانشگاه های صنعتی شریف و علم و صنعت به خارج از کشور مهاجرت میکنند و این واقعا برای ما دردناکه. یک دانشجوی دانشگاه علم و صنعت در این مورد میگه: در حدود ۹۵% دانشجویان این دانشگاه مایلند به خارج از کشور برن که البته این بستگی به روابط عاطفی با خانواده و وضعیت مالی اونها هم داره ... دانشجوی دیگه ای میگه: برای چی باید اینجا بمونیم؟ برای ارزشی که برای درس خوندنمون قایل نمیشن؟ یا برای کار مناسب و حقوق مناسبتری که برامون در نظر می‌گیرند؟ یکی از فارغ التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف هم عقیده داره وقتی در این دوره بیشتر افراد به شغل دلالی رو می آرن و این شغل از مهندسی و پزشکی پردرآمدتر و آسونتره، دیگه درس خوندن ارزشی هم پیدا میکنه؟ پس یک دانشجو که عمر خودش رو صرف تحصیل کرده وقتی می بینه در کشور اروپایی بهش احترام بیشتری می‌گذارن، با کمال میل میخواد که هر چه زودتر اینجا رو ترک کنه ....

این صحبتهای چند تا از دانشجوها بود در مورد مهاجرت تحصیلی. ولی در موارد مهاجرت برای زندگی قضیه فرق میکنه...مینا ۲۰ ساله خوشبختی خودش رو در زندگی در اروپا میبینه: آرزو دارم با یه کسی ازدواج کنم که من رو ببره اروپا تا بتونیم اونجا راحت زندگی کنیم. امیر ۲۳ ساله دانشجو نیز عقیده داره: بیشتر کسایی که میخوان به اروپا برن هدفشون به دست اوردن آزادی بیشتره ولی من به شخصه اعتقاد دارم مسافرت و تفریح در اروپا خیلی بهتره تا زندگی در اونجا. بالاخره در اونجا هم سختی هایی هست ولی نه مثل اینجا ..رامین ۲۵ ساله لیسانس علوم اجتماعی نظر دیگه ای داره: من عاشق زندگی در اروپا هستم. میدونم یک روز هم به اونجا میرم. مسایل عاطفی و این حرفها هم اصلا مهم نیست در حقیقت دیگه این چیزها قدیمی شده وقتی من دوست دارم برم اروپا چرا باید به خاطر مادرم نرم؟ اونها هم میتونن همراه من بیان اگر هم دوست ندارن مشکل خودشونه!

نازنین مقیم آلمان ۳۵ ساله و مهندس هم بر این باوره که :زندگی برای من در اینجا هیچ نتیجه ای به جز شکست نداشت خیلی از جوونها فکر میکنند که ترک وطن و وارد شدن به اینجا یعنی رسیدن به همه آرزوها. ولی من از همین جا به تمام خواننده های شما میگم که گول ظاهر و زرق و برق اینجا رو نخورید تو ایران چیزهایی هست که یکی از اونها رو اینجا نمیتونین پیدا کنین ..مهدی ۴۰ ساله مقیم آمریکا نظری بر خلاف نظر نازنین داره: من ۱۵ ساله که به اینجا اومدم و تو این مدت هم کمبودی نداشتم و راحت بودم الان هم که تو ایران جنگه. مطمئن باشین که آمریکا به ایران حمله میکنه و اونجا رو با خاک یکسان میکنه. شما هم اگر میتونین فرار کنین چون موندن در اونجا دیگه فایده نداره. من اکثر خانواده هایی که اینجا هستن رو خوشبخت میبینم. هر چی باشه از زندگی تو ایران بهتره ..

نظرات خیلی متفاوته ولی اکثر کسانی که باهاشون صحبت کردم دوست داشتن ایران رو ترک کنن. واقعا چرا مردم از زندگی کردن در کشور خودشون راضی نیستن؟ چرا دوست دارن تمام سختی ها رو تحمل کنن ولی وطنشون رو ترک کنند؟ حتی اگر در کشور خودشون ارزش بیشتری برای اونها قائل باشند؟

 

 تاریخ انتشار:   January 31, 2003 10:25 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir