ديگه گوشش به هيچ حرفي بدهكار نبود.
- ماو... ماو... من گرسنه ام! حسنك كجايي؟
هر چي باباش بهش ميگفت: "حسنك اين كارا واسه تو نون و آب نميشه" گوش نميداد
- قوقولي قوقو... من گرسنه ام! حسنك كجايي؟
قيد دوستاش رو هم زده بود
- حسنك! مياي بريم چوگان!!! بازي كنيم؟
اصلاً انگار نمي شنيد
قبض تلفن كه اومد در خونه، فرياد باباش بود كه به آسمون رفت:
- آخه حسنك! من از ديوار كدوم بانك!!! برم بالا تا بتوم پول اين تلفن بي صاحاب رو بدم؟
اصلاً انگار پنبه كرده بودن توي گوشش...
- بع... بع... من گرسنه ام حسنك كجايي؟
ديگه اون حسنك قديم نبود، يه آدم ديگه اي شده بود
- ننه! بپر از سر كوچه دو تا نون بگير، واسه ناهار هيچي نون نداريم
بازم به روي خودش نمي آورد...
- عر... عر... من گرسنه ام حسنك كجايي؟
ديگه مدرسه رو هم كه نگو
- حسنك تو اخراجي...
اما حسنك عين خيالش نبود
- واق... واق... من گرسنه ام حسنك كجايي؟
از صبح مي نشست پاي يه چيزي شبيه همون جعبه جادويي و تند تند با دستاش يه كارهايي مي كرد شبيه كساني كه مي شينن دم در دادگستري و دادگاه خانواده و شكايت مي نويسن...!
پدرش ازش مي پرسيد: "داري چيكار مي كني؟
- هيچي بوآ ... دارُم با كامفيوتر مَخش مي نويسُم!
آبجي كوچيكَش (گلابتون رو ميگم) خيلي وقت بود با حسنك گوسفندها رو نبرده بودن چَرا
- حَشَنك! پش كي ميليم دَدَل؟
ديگه هيچي پول توي قلكش نمونده بود. همه رو داده بود اكانت نامحدود خريده بود و يه بند چت مي كرد:
Pedram (!): salam
Sanaz: salam A/S/L plz
: 26/ m / U.S.E (!)
: dars mikhooni?
: Na! Tamoom kardeam! Ye sherkate mohandesi daram…
و هنوز بيرون اتاق يه سر و صداهايي مي اومد
- من گرسنه ام حسنك كجايي؟