English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  بوسه بی‌فريادرس


دوشادوش هم راه می‌پيماييم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
او نیز چون ان پیر یك چشم روزی جشنی برای دلش بر پا كرد و روزی دیگر خانه دلش را به یغما برد!
 

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفردراز خود عزم وطن نمی كند!

دوشادوش هم راه می پیماییم. افقی از فردا برابرمان نیست. می دانیم و می رویم! ما، من و تو، می دانیم فرهنگ و جامعه و تقدیر چه می گویند: اما عشق هم حرف خودش را دارد و چه دلنشین سخنی!

و چنین است كه ما دوشادوش هم می رویم. هر وقت با تو هستم تنم داغ می شود، صورتم می سوزد چنانكه این حرارت و تابش با تو بودنم را لو می دهد. مانند حالا كه به شانه ام تكیه داده ای و من می دانم كه دیگر به هیچ شرابی نیاز ندارم كه اگر لب بر شراب زنم، شراب مست خواهد شد و برقص در خواهد آمد كه: باده از ما مست شد نی ما از او!

ما به فردا فكر نمی كنیم، به قانون فكر نمی كنیم چون عشق را احساس می كنیم. عشق چنان پناهمان داده كه از فردا و قانون و حرف مردم و هزار دشنه پنهان و آشكار نمی هراسیم، دوشادوش هم گام بر می داریم كه:
گر عاشقی و رندی غم فردا به سرت نیست
گر مست و می آلوده ، زدنیا خبرت نیست!

...

ناگهان می گویی: برویم سینما!
می گویم كدام سینمایی در تاریكی وهم آلود و سیاهش، حقیقتی را عریان تر از آنچه در چشمان سیاه یكدیگر می بینیم نشان می دهد.
می گویی: این كه هیچ! اما دنیای دیگران را دیدن گاه برای به یاد آوردن میزان خوشبختی خود لازم است!
در حالی كه تسلیم می شوم، می گویم: حالا چه فیلمی اینقدر بانوی دلم را فریفته كه دلش هوای دیدن آن را دارد؟!
- بانو *! می دانی چرا؟! چون همیشه نامش من را به یاد تو می اندازد! یادت می آید شعر نرودا را؟!
و من چه خوب یادم هست .... وقتی شعر را برایت می خواندم و تو با آن (تاج بلورینت) به درخششی تازه در می آمدی و چشم در چشم من دوخته بر (فرش سرخ زرین) عشق گام می نهادی و ( آنگاه تمام رودخانه ها به نغمه در می آمدند / برای تو و من!).
و من باز هم تسلیم می شوم: برویم!
در سالن انتظار سینما می گویی: یكبار دیگر شعر بانو را برایم بخوان!
و من هزار باره می خوانم و چون همیشه واژگانم را گویی یكایك می بلعی، تنفس می كنی و فرو می دهی!...
- فیلم شروع شد!
بلیط فروش می گوید. و ما به سالن تاریك وارد می شویم و در ( ردیف میانی ) می نشینیم. سرت را به شانه ام تكیه می دهی. و به پرده چشم می دوزی به انتظار، تا فیلم آغاز شود.
- آقا ! اینجا ردیف خانوادگی است! لطفا در ردیف اول بنشینید.
چراغچی سینما بالای سرم ایستاده است!
تو را نشان می دهم و با تعجب می گویم: اما من كه ...!
و این بار او با تعجب نگاهم می كند و من كه سریع حرفم را عوض می كنم: آآآ ...! بله ...! ببخشید ... گفتید ردیف اول؟!
دستت را می گیرم و بلند می شوم و در ردیف اول می نشینیم. زیر لب می خندی، من هم! باز هم این جماعت بی خبر می خواهند مرا و تو را انكار كنند و ما باز هم بز قوانینشان پا می گذاریم!
فیلم شروع می شود و ما بر جادوی پرده نقره‌ای چشم می دوزیم.
ده دقیقه أی از فیلم نگذشته است كه ناگهان مردی كنارم، روی صندلی تو می نشیند!
- های آقا! مواظب ...!
مرد حیرت زده بر می خیزد و به صندلی نگاه می كند و بعد به من ! و من كه باز حرف را عوض می كنم: آ! ببخشید! چیزی نیست! بفرمایید.
مرد دوباره می نشیند با غرولندی و تو می آیی و در سوی دیگرم بر صندلی ای كه خالی ست می نشینی و من برای اینكه دیگر كسی مزاحممان نشود كتم را پشت صندلین ات آویزان می كنم. آه از دست این مردم بی خبر!


×

فیلم تمام می شود. بیرون می آییم. در تاریك روشن خیابان چشمهایت را می بینم با علامت سوالی كه درونشان غوطه می خورد!
- چرا بانو رفت حال آنكه مردش به امید بخشش سر خورده و پریشان بازگشته بود ؟!
می گویم: یادت می آید یك روز به نقل از آن عاشق آمریكایی** برایت گفتم: (عشق یعنی اینكه هرگز نگویی متاسفم!)؟!
می دانی یعنی چه؟ یعنی اینكه اگر عاشق باشی عنان دلت به دست عشق خواهد بود و او تو را جز به خیر رهنمون نخواهد ساخت. چشمان عشق نه كور كه بینای بیناست! كافی ست چشمان خود را بر راهی كه نشان می دهد نبندی تا بار پشیمانی بر شانه هایت ننشیند. اما وقتی پشیمان می شوی یعنی چشم ها را بسته بودی و این تمام گناه مرد است در برابر تمامیت عاشق بانو!

او نیز چون ان پیر یك چشم روزی جشنی برای دلش بر پا كرد و روزی دیگر خانه دلش را به یغما برد!

بانو عاشق می خواهد. عاشقی كه بشود به عشقش تكیه كرد نه آن كه خود شعله أی لرزنده است كه پت پت كنان لحظه ای گر می گیرد و لحظه ای دیگر می افسرد. بانو برای یك آتش دیرپای هردم شعله ور شونده تر بانوست!

مغموم می‌گویی: كاش به دیدن این فیلم نرفته بودیم، خیلی تلخ بود. حیف نیست شادی خودمان!

به خنده می گویم: عشق یعنی اینكه هرگز نگویی متاسفم!
و تو هم می‌خندی ... و دنیا هم!

ــــــــــ

* فیلمی از داریوش مهرجویی
** شخصیت مرد فیلم Love Story

 

 تاریخ انتشار:   January 17, 2003 8:40 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir