چندین وقت بود که ذهنم درگیر پرداخت داستانی بود که در آن آنای 8 ساله - دختر بچهی برزیلی ساکن کوچهی سامبا واقع در خیابان رونیوی شهر برزیلیا - همراه با عروسک دست سازی از خرده پارچه های مادرش، شخصیت اصلی را ایفا می کردند.
اما وقتی سارای 9 ساله - دختربچه ی ایرانی ساکن کوچه ی عضدی ششم واقع در خیابان خاوران شهر تهران - را دیدم، با خودم گفتم چرا آنای برزیلی که زبانش را هم نمی فهمم ، اگر هنر کنم فقط می توانم چشم هایش را ترجمه کنم ...اما سارا احتیاج به ترجمه نداشت اصلا ساراهای این دوره زمانه احتیاج به ترجمه ندارند، احتیاج به دیدن و شنیدن دارند جایی که آنها بتوانند حرف بزنند و کسی گوش کند حتی اگر کاری هم نتواند برایشان بکند ...
پدر سارای ۹ ساله راننده کامیون بود. سه سال پیش در شبی تاریک و جاده ای بیابانی خستگی و خواب بر پدر غالب می شود اما بابا به سارا قول داده که حتما امشب در کنار او خواهد بود ... می راند و بر پدال گاز بیشتر می فشارد ناگهان ماشین روبرویی ...
سه نفر در آن تصادف می میرند مقصر پدر سارا می شودخانواده پنج نفره آنها خرده آهن های کامیون و طلاهای مادر را می فروشند که تنها دیه یک نفر از سه نفر می شود ...
سارا میگوید الان سه سال است که نخندیده ام، از خودم خجالت می کشم من دیشب می خندیدم ...
سارا روزها جلوی امامزاده صالح تجریش شمع میفروشد و روزی یک شمع هم برای آزادی پدرش نذر کرده است ... .