English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


آنا و سارا

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
سارا روزها جلوی امام‌زاده صالح تجریش شمع می‌فروشد و روزی یک شمع هم برای آزادی پدرش نذر کرده است
 

چندین وقت بود که ذهنم درگیر پرداخت داستانی بود که در آن آنای 8 ساله - دختر بچه‌ی برزیلی ساکن کوچه‌ی سامبا واقع در خیابان رونیوی شهر برزیلیا - همراه با عروسک دست سازی از خرده پارچه های مادرش، شخصیت اصلی را ایفا می کردند.

اما وقتی سارای 9 ساله - دختربچه ی ایرانی ساکن کوچه ی عضدی ششم واقع در خیابان خاوران شهر تهران - را دیدم، با خودم گفتم چرا آنای برزیلی که زبانش را هم نمی فهمم ، اگر هنر کنم فقط می توانم چشم هایش را ترجمه کنم ...اما سارا احتیاج به ترجمه نداشت اصلا ساراهای این دوره زمانه احتیاج به ترجمه ندارند، احتیاج به دیدن و شنیدن دارند جایی که آنها بتوانند حرف بزنند و کسی گوش کند حتی اگر کاری هم نتواند برایشان بکند ...

پدر سارای ۹ ساله راننده کامیون بود. سه سال پیش در شبی تاریک و جاده ای بیابانی خستگی و خواب بر پدر غالب می شود اما بابا به سارا قول داده که حتما امشب در کنار او خواهد بود ... می راند و بر پدال گاز بیشتر می فشارد ناگهان ماشین روبرویی ...

سه نفر در آن تصادف می میرند مقصر پدر سارا می شودخانواده پنج نفره آنها خرده آهن های کامیون و طلاهای مادر را می فروشند که تنها دیه یک نفر از سه نفر می شود ...

سارا میگوید الان سه سال است که نخندیده ام، از خودم خجالت می کشم من دیشب می خندیدم ...

سارا روزها جلوی امام‌زاده صالح تجریش شمع می‌فروشد و روزی یک شمع هم برای آزادی پدرش نذر کرده است ... .

 

 تاریخ انتشار:   January 17, 2003 8:51 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir