اين معاشقه ي بي نظيري كه راه افتاده ، حالا زيبا تر هم مي شود . يادت مي آيد يا نه؟ اين قصه از يك دست رها شده شروع شد . دستم را نگرفتي تا عاشقانه ها آغاز شوند . من آن نگرفتن را با تمام نجابتي كه از چشمهايت مي باريد ، نه به حساب نجابت ، كه به حساب غرور گذاشتم . تو ، به همين سادگي ، معشوقه ي مغرور اين عاشق هميشه غمگين شدي ... .
قصه ، البته ، قصه ي عجيبي بود . معاشقه ها ، همه ، غريب بودند . من ، نه خنده هاي بي نهايت دوست داشتني ات ، كه آن غم پنهان پشت خنده ها را تصوير مي كردم و تو هميشه به خاطر اين كشف شدن بي هنگام بر افروخته مي شدي . عاشقانه هاي من ، شايد تنها عاشقانه هاي دنيا بودند كه به جاي بالا بردن ، معشوقه را تحقير مي كردند ...
بر عكس همه ي عاشق هاي دنيا ، من هيچ وقت آرزوي بوسيدن معشوقه را نداشتم . آرزوي من خيلي ساده تر از اين حرفها بود : دوست داشتم روبرو بنشانمت و فقط تماشايت كنم . تو ناز كني و من هم براي نازهاي تو غزل بسازم . آرزوي من ، با همه ي سادگي اش ، البته يك آرزوي دست نيافتني بود ... .
تمام سعي ات را كردي كه بزرگترين آرزوي زندگي من را دست نيافتني تر كني . هر روز من را به يك سرزمين جديد تبعيد مي كردي ، به خيال اينكه ديگر پيدايت نكنم . ساده بودي اما ! راحت تر از هر چه تصورش را كني فريبت مي دادم و دنبال خودم تا تبعيد گاه مي كشاندمت . تو با اين كارهايت فقط قصه را پيچيده تر مي كردي ... .
به خنده هاي من اخم مي كردي ، به خيال اينكه دورم كني . ديوانه بودي كه نمي فهميدي من عاشق اين ابرو كج كردن هاي تو هستم ، ديوانه بودي و نمي فهميدي و اشتباه مي كردي ... .
چه لذتي مي بردي از شلوغي ! آرايشت هميشه شلوغ ترين آرايش ممكن بود ، كارهايت ، شلوغ ترين كارهايي كه از يك معشوقه مي تواند سر بزند . خودت را دلقك كرده بودي تا هيچ وقت آن غمي كه پشت چشمهايت پنهان شده ” لو“ نرود . اين وسط ، من ، به خاطر كشف كردن آن غم پنهان ، محكوم به حذف شدن بودم ... .
معاشقه ي بي نظيري شده : من تحقيرت مي كنم ، تو برافروخته مي شوي ، من تحقيرت مي كنم ، تو بر افروخته مي شوي ، اين وسط بالاخره يك نفر كم مي آورد و اين قصه را با تمام غربتي كه دارد تمام مي كند ... .